eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
گردخترکی‌پیش‌ ِپدرنازکند گره‌کرب‌و‌بلای‌همه‌را‌بازکند(( : رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این لحظه رو با تموم وجودم آرزومندم برات رفیق❤️‍🩹🌱 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
الهیی❤️ ــــــ
کربلای همه دست خودته خانم سه ساله...💔:( رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
منو هم که میشناسید چقدر دست و پا چلفتیم ؟ اینارو که گفتم بدون حتی لحظه ای مکث رفتم سمت اتاقم و گفتم : میرم لباسم و عوض کنم اگه میموندم مطمئنا بابای زیرک من به این سادگیا نمیگذشت و همچی و میفهمید لباسامو عوض کردم دوباره بخورده کرم زدم به صورتم تو دلم به بارونم بد و بیراه گفتم که باعث شد صورتم مشخص بشه دوباره رفتم آشپزخونه قبل اینکه برم داخلی نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ریلکس باشم نشسته بودن سر میز به صندلی و کشیدم بیرون و نشستم روش برای اینکه جو و یخورده عوض کنم و بار سنگین نگاهشون برام سبک تر شه گفتم بح بح مامان خانوم چ کردهه دلارو دیونه کردهه مادرم به یه لبخند ساده اکتفا کرد ولی پدرم همون قدر جدی و پر جذبه غذاشو میخورد و واکنشی نشون نداد فقط گاه و بیگاه زیر چشمی ب صورتم نگاه میکرد سعی کردم ب چیزی جز قرمه سبزی که دارم میخورم فکر نکنم تازه همچی و یادم رفته بود که بابام گفت : حالا مجبور نبودی انقدر اذیت کنی خودتو نفهمیدم منظورشو منتظر موندم ادامه بده که گفت : صورتت و میگم لازم نبود انقدر رنگ آمیزی کنی روشو حالا که دیده شد چیو پنهون میکنی ؟ چیزی نگفتم مامانم بابام و نگاه کرد و گفت : میشه بعدا راجبش صحبت کنید ؟ بابام دوباره روشو کرد سمت من و انگار ن انگار که صدای مادرم و شنیده ادامه داد : خب منتظرم کامل کنی حرفتو سعی کردم دستپاچه نشم که فکر کنه دروغ میگم گفتم دیگه خیره نگام کرد که ادامه دادم خب به دزد دنبالم کرد منم فرار کردم خوردم زمین بعدشم ی چند نفر اومدن و اونم ترسید در رفت بابام پیروزمندانه به مادرم نگاه کرد و پوزخند زد و گفت خب دیدی که حق با من بود ؟ چیزایی که من میگم محدودیت نیست اونارو میگم ک از این مشکلا پیش نیاد همیشه نیستن ادمایی که اینجور مواقع سر برسن و آقا دزده فرار کنه روش و کرد سمت من و گفت شماهم بدون مادرت دیگه جایی نمیری تا وقتی که ی سری چیزا و بفهمی بعدم بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم یا اعتراضی کنم رفت کلافه دستم و به سرم گرفتم و برای هزارمین بار تکرار کردم کاش تک فرزند نبودم رو به مادرم گفتم: یعنی چی مگه من بچم؟؟ شیش ماه دیگه کنکور دارم دارم میرم دانشگاه اخه این با عقل کی جور میاد که با مامانم برم اینو اونور به نگا ب بشقاب انداختم کوفتم شد نتونستم دیگه بخورم از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم و درو محکم پشتم بستم نشستم کف اتاق و شروع کردم به نق زدن این چه وضعشه اخه ینی چی مگه حکومت نظامیه !! من به جرم تک فرزند بودن همیشه محکوم بودم ب اطاعت کردن ولی خدایی صبرم حدی داره فک میکنه اینجاهم دادگاهه حکم میده و من باید اطاعت کنم خسته شدم از این همه سختگیری ...اه رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
غر زدنام که تموم شد رفتم سراغ کیفم زیرشو گرفتمو بر عکسش کردم تا کتابام تلپی بیوفته زمین ازین کار لذت میبردم همه محتویات کیفم خالی شدبا دیدن گوشیم یاد اون دو تا پسره افتادم خودمو پرت کردم رو تختو قفل گوشیمو باز کردم و به سره رفتم تو گالری عکسو باز کردم تا ببینم قضیه از چه قراره زوم کردم رو بنر به نگاه به ادرس کردم خب از خونمون تا این ادرس خیلی راه نبود فوق فوقش ۲۵ دقیقه ساعتشم ۷:۳۰ غروب بود همینجور که در حال آنالیز بنر بودم چشمم افتاد به اونی که با اون مردک دست به یقه شد . به چهره کاملا عادی با قد متوسط . ولی چهارشونه و خیلی اندامی با صورت گندم گون . قیافش نشون میداد تقریبا ۲۳ یا ۲۴ سالش باشه دستش درد نکنه به خاطر من خودشو تو خطر انداخت ممکن بود خودشم آسیب ببینه. ولی اینجور آدما خيلي كمن . به قول بابا نیستن همیشه کسایی که تو رو نجات بدن از دست آقا دزده . همینجور که داشتم به فداکاریش فکر میکردم و عکس و این ور اون ور میکردم متوجه شدم که دوستشم تو عکس افتاده با اینکه خیلی واضح نبود عکسو زوم کردم رو صورتش تا عکسشو زوم کردم لرزش دستاش یادم افتاد برام خیلی عجیب بود. با دقت بهش نگاه کردم پسر قد بلند و تقریبا لاغری بود پوست صورتش برخلاف دوستش سفید بود ابروهای پیوسته داشت و محاسن رو صورتش جذبشو بیشتر میکرد چیز دیگه ای تو اون عکس بی کیفیت دیده نمیشد موبايلمو زير بالشم قایم کردم و کف اتاق دراز کشیدم عادتم بود با اینکه میز تحریر داشتم ولی اکثر اوقات رو زمین ای درس میخوندم . کتاب تست فیزیکمو باز کردمو بعد حل کردن دو تا سوال دوباره ذهنم رفت پیش اونا . چقدر زجرآور بود که نمیتونستم ذهنمو متمرکز کنم اعصابم خورد بود خواستم تست سومو شروع کنم که یاد مراسمشون افتادم که از فردا شب شروع میشد به سرم زد برای تشکر ازشون به زمانی برم هیئتشون ولی با این اوضاعی که پیش اومد و حکمی که پدر دادن به کار غیر معقول بود. البته برا خودمم سخت بود با کسایی که نمیشناسم حرف بزنم. بیخیال شدمو سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم تایم گرفتمو سعی کردم به هیچی جز خودم و در سامو پزشکی دانشگاه تهران فک نکنم. با همین قوت پیش رفتم و تو نیم ساعت ۱۲ تا سوال حل کردم که ۵ تاش غلط بود. از غلط زدنام اعصابم خورد میشد خو اگه بلد نیستی نزن چرا چرت و پرت میگی!! همینجوری حرص میخوردم و بلند بلند غر میزدم که مامان با به ظرف میوه وارد اتاقم شد و گف + بس کن با این وضع میخوای دانشگاهم قبول شی؟ تو اگه بخوای اینجوری پیش بری بهت افتخار شستن دسشویی های بیمارستانم نمیدن چ برسه به پزشکی با این حرفش پوکر شدم و بهش نگاه کردم و گفتم قیافمو کج و کوله کردمو ادامه دادم ماما ان اگه به وقت خدایی نکرده قبول نشدم میزاری برم آزاد بخونم اخه تو نمیدونی کهههه غلط زدنام احمقانسسس مامان اخماشو تو هم کرد و خیلی جدی گفت اصلا فکرشم نکن باباتو که میشناسی تو سعيتو كن قبول شی و گرنه باید دور دانشگاه و خط بکشی با این حرفش دوباره بدبختیام یادم افتاد. خودمو کنترل کردم و گفتم بله خودم میشناسمشون مرسی یه لبخندی گوشه لبش نشست و از اتاق رفت بیرون ظرف میوه رو گذاش رو زمین و خودش رفت بیرون ازش تشکر کردم و گفتم ذهنم بیش تر از قبل مشغول شد علاوه بر اون انگار یه نفر با کفش پاشنه بلند رو اعصابم رژه میرفت واقعا دلیل این همه سختگیری و نمیفهمیدم خواستم بیخیال همه ی اتفاقای که افتاده بود شم و خیلی بهتر از قبل به درسم بچسبم ولی نمیشد لپ تاپمو روشن کردمو رفتم دوباره اهدافیو که نوشتم با خودم مرور کردم بعد اینکه کارم تموم شد از تو کتابخونه کتاب شیمیو برداشتم و جوری تو بهرش غرق شدم که گذر زمانو متوجه نشدم با صدای در ب خودم اومدم بفرمایید بابا بود در و آروم باز کرد و اومد تو با دیدنش حالتمو از دراز کشیده به نشسته تغییر دادم خیلی خشک گفت نمیای برا شام؟.. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
نمازتون سرد نشه 🤍🌱