16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون ك میمیره برا تو منما . / ۱۳۳ .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پلکی زدیم و محرم تمام شد
برسان این گدا را اربعین کـربلا🫀🤍
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا به ''بینالحرمین'' هم میرسم ؟!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو دورانی که جوان و نوجوان
درگیر سرگرمی های بیارزش اند....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
596.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما شیعه ها چجوری اینقد امید دارین؟
🥺❤️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
مگه اونجا جزوی از ایران نیست؟
هعییییییی 😔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین جان
لابد خیلی خراب کردم ک نمیطلبی💔😭
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
از دوران نوجوانی آرزوی شهادت داشت. در سن ۱۵ سالگی نوشته بود: از دوستام میخوام مرا به رسم رفاقت برای شهادت دعا کنند.
مصطفی در این چند سال اخیر، بارها در استوری هاش و فضای مجازی آرزوی شهادتش را عنوان کرده بود.
و سرانجام به آرزویش رسید.
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
میگفت اگه به کربلا فکر کنی
ثواب زیارتش رو می بری
بهش گفتم:«ثوابش برای شما
من دلم تنگ شده به کی بگم»؟!..
«آیکربلاکجایی..»💔
#رمان_ناحله
#قسمت_سیزدهم
#عاشقانه_مذهبی
خیلی خشک گفت
نمیای برا شام؟
نگاش کردم و گفتم
نیام؟
روشو برگردوند و گف
میل خودته
مظلومانه بش نگاه کردم و گفتم
هنوز از دستم ناراحتین
در اتاق و باز کرد و رفت بیرون
زودتر بیا غذا سرد میشه
با عجله باشدم و رفتم دستشو گرفتم
تا نگین ازم ناراحت نیسین نمیام
دستمو از رو دستش برداشت و گف
باشه بخشیدمت زودتر بیا شام سرد شد.
انقدم درس نخون به وقت دیدی قبول شدی منم نمیتونم نه
بیارم
بعدشم به لبخند بی روح نشست کنار لبش چشمی گفتم بعدش باهم رفتیم پایین.......
شام و تو آرامش بیشتری خوردیم
همش داشتم فکر میکردم فرداشب که مادرم نیست من چجوری تنهایی برم؟
وقتی پدرم از اشپزخونه خارج شد.
از مادرم پرسیدم :
مامان فردا ساعت چند میری بیمارستان ؟
فردا چون باید جای یکی از دوستامم بمونم زودتر میرم غروب میرم تا ۲ شب چطور؟ تو فکر فرو رفتم و گفتم
هیچی
برگشتم به بهترین و اروم ترین قسمت خونمون یعنی اتاقم
خب حالا چ کنم ؟
بابامم ک غروب تازه میاد
اوقفف نمیدونم چرا ولی دلم خیلی میخواست که برم شاید دیگه فرصتی پیش نمیومد که ببینمشون یا اگه پیش میومد دیگه خیلی دیر بود و منو حتی به یادم نمی آوردن
ولى من باید میدیدمشون. وقتی از فکر کردن خسته شدم از اتاقم بیرون رفتم و نشستم رو کاناپه جلو تی وی .
مشغول بالا پایین کردن شبکه ها بودم اما نگام به چهره ی پر جذبه بابام بود. متفکرانه به کتاب توی دستش خیره بود و غرق بود تو کلمه
های کتاب
وقتی دیدم حواسش بهم نیست تی وی و بیخیال شدم و دستم و گرفتم زیر سرم و بیشتر بش زل زدم پدرم شخصیت جالبی داشت
پر جذبه بود ولی خیلی مهربون
در عین حال به هیچ بشری رو نمیداد و کم پیش میومد احساساتش و بروز بده
با سیاست بود و دلسوز
حرفش حق بود و حکمش درست جا نماز آب نمیکشید ولی هیچ وقت نشد لقمه حرومی بیاره سر سفرمون
منه شاهزاده ها بزرگم نکرد با اینکه خودش شاهی بود بهم یاد داد چجوری محکم وایستم رو به رو مشکلاتم
درسته بخورده بعضی از حرفاش اذیتم میکرد اما اینو هم میدونستم که اگه نباشه منم نیستم از تماشاش غرق لذت شدم و خدارو شکر کردم بخاطر بودنش
پدر و مادر من نمیتونستن بچه ای داشته باشن. ب دنيا اومدن من يجور معجزه بود براشون از جام بلند شدم و رفتم پشت سرش خم شدم و رو موهاشو بوسیدم و دوباره تند رفتم تو اتاقم .
به کتاب ورداشتم تا وقتی خوابم ببره بخونم ولی فایده نداشت نه حوصله خوندن داشتم نه خوابم گرفت.
پریدم رو تختم
تشک نیمه فنریم بالا پایین شد و ازش کلی لذت بردم دوباره خودم و پرت کردم روش که بالا پایین شم بابام حق داشت هنوز منو بچه بدونه آخه این چ کاریه ؟؟ یخورده که گذشت چشام و بستم و نفهمیدم کی خوابم برد
فاطمه جا ان ماما ان پاشو و بعد نگو بیدارم نکردیی با صدای مامان چشامو باز کردم و ب ساعت فانتزی رو
دیوار روبه روم نگاه کردم ۵ و نیم بود
به زور از تختم دل کندم و رفتم وضو گرفتم
سعی میکردم تا جایی که میتونم نمازام و بخونم .
سجاده صورتیم و پهن کردم چادر گل گلیم و از توش در آوردم و رو سرم گذاشتم.
چشمم افتاد به قرآن خوشگل تو جانمازم یادش بخیر مادر جونم وقتی از مکه اومده بود برام آورد.
نمازم و خوندم و کلی انرژی گرفتم.
بعدش چندتا از کتابامو گرفتم و گذاشتم تو کیفم بخورده هم پول برداشتم رفتم جلو میز آینم نشسم
موهامو شونه کردم و بعد بافتمشون
یخورده به صورتم کرم زدم که از حالت جنی در بیام
یه بوس تو آینه واس خودم فرستادم و رفتم تو آشپزخونه با اینکه از شیر بدم میومد بخاطر فایده های زیادی که داشت
یه لیوان برا خودم ریختم و با عسل نوش جان کردم دوباره برگشتم اتاقم از بین مانتوهای تو کمد کا مرتب کنار هم چیده شده مانتو سرمه ایم که ساده ترینشون بود و برداشتم
و تنم کردم به شلوار جین ب همون رنگ پوشیدم در کمد کناری و باز کردم این کمدم پر از شاخه های روسری و شال و مقنعه بود.
چون داشتم میرفتم کتابخونه به مقنعه بلند مشکی از توشون
انتخاب کردم
گذاشتم سرم و بخورد کشیدمش عقب . موهامم چون بافته بودم فقط اش از پایین مقنعه ام مشخص بود برا همین مقنعه ه رو بازم عقب تر کشیدم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡