1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو دورانی که جوان و نوجوان
درگیر سرگرمی های بیارزش اند....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
596.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما شیعه ها چجوری اینقد امید دارین؟
🥺❤️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
مگه اونجا جزوی از ایران نیست؟
هعییییییی 😔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین جان
لابد خیلی خراب کردم ک نمیطلبی💔😭
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
از دوران نوجوانی آرزوی شهادت داشت. در سن ۱۵ سالگی نوشته بود: از دوستام میخوام مرا به رسم رفاقت برای شهادت دعا کنند.
مصطفی در این چند سال اخیر، بارها در استوری هاش و فضای مجازی آرزوی شهادتش را عنوان کرده بود.
و سرانجام به آرزویش رسید.
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
میگفت اگه به کربلا فکر کنی
ثواب زیارتش رو می بری
بهش گفتم:«ثوابش برای شما
من دلم تنگ شده به کی بگم»؟!..
«آیکربلاکجایی..»💔
#رمان_ناحله
#قسمت_سیزدهم
#عاشقانه_مذهبی
خیلی خشک گفت
نمیای برا شام؟
نگاش کردم و گفتم
نیام؟
روشو برگردوند و گف
میل خودته
مظلومانه بش نگاه کردم و گفتم
هنوز از دستم ناراحتین
در اتاق و باز کرد و رفت بیرون
زودتر بیا غذا سرد میشه
با عجله باشدم و رفتم دستشو گرفتم
تا نگین ازم ناراحت نیسین نمیام
دستمو از رو دستش برداشت و گف
باشه بخشیدمت زودتر بیا شام سرد شد.
انقدم درس نخون به وقت دیدی قبول شدی منم نمیتونم نه
بیارم
بعدشم به لبخند بی روح نشست کنار لبش چشمی گفتم بعدش باهم رفتیم پایین.......
شام و تو آرامش بیشتری خوردیم
همش داشتم فکر میکردم فرداشب که مادرم نیست من چجوری تنهایی برم؟
وقتی پدرم از اشپزخونه خارج شد.
از مادرم پرسیدم :
مامان فردا ساعت چند میری بیمارستان ؟
فردا چون باید جای یکی از دوستامم بمونم زودتر میرم غروب میرم تا ۲ شب چطور؟ تو فکر فرو رفتم و گفتم
هیچی
برگشتم به بهترین و اروم ترین قسمت خونمون یعنی اتاقم
خب حالا چ کنم ؟
بابامم ک غروب تازه میاد
اوقفف نمیدونم چرا ولی دلم خیلی میخواست که برم شاید دیگه فرصتی پیش نمیومد که ببینمشون یا اگه پیش میومد دیگه خیلی دیر بود و منو حتی به یادم نمی آوردن
ولى من باید میدیدمشون. وقتی از فکر کردن خسته شدم از اتاقم بیرون رفتم و نشستم رو کاناپه جلو تی وی .
مشغول بالا پایین کردن شبکه ها بودم اما نگام به چهره ی پر جذبه بابام بود. متفکرانه به کتاب توی دستش خیره بود و غرق بود تو کلمه
های کتاب
وقتی دیدم حواسش بهم نیست تی وی و بیخیال شدم و دستم و گرفتم زیر سرم و بیشتر بش زل زدم پدرم شخصیت جالبی داشت
پر جذبه بود ولی خیلی مهربون
در عین حال به هیچ بشری رو نمیداد و کم پیش میومد احساساتش و بروز بده
با سیاست بود و دلسوز
حرفش حق بود و حکمش درست جا نماز آب نمیکشید ولی هیچ وقت نشد لقمه حرومی بیاره سر سفرمون
منه شاهزاده ها بزرگم نکرد با اینکه خودش شاهی بود بهم یاد داد چجوری محکم وایستم رو به رو مشکلاتم
درسته بخورده بعضی از حرفاش اذیتم میکرد اما اینو هم میدونستم که اگه نباشه منم نیستم از تماشاش غرق لذت شدم و خدارو شکر کردم بخاطر بودنش
پدر و مادر من نمیتونستن بچه ای داشته باشن. ب دنيا اومدن من يجور معجزه بود براشون از جام بلند شدم و رفتم پشت سرش خم شدم و رو موهاشو بوسیدم و دوباره تند رفتم تو اتاقم .
به کتاب ورداشتم تا وقتی خوابم ببره بخونم ولی فایده نداشت نه حوصله خوندن داشتم نه خوابم گرفت.
پریدم رو تختم
تشک نیمه فنریم بالا پایین شد و ازش کلی لذت بردم دوباره خودم و پرت کردم روش که بالا پایین شم بابام حق داشت هنوز منو بچه بدونه آخه این چ کاریه ؟؟ یخورده که گذشت چشام و بستم و نفهمیدم کی خوابم برد
فاطمه جا ان ماما ان پاشو و بعد نگو بیدارم نکردیی با صدای مامان چشامو باز کردم و ب ساعت فانتزی رو
دیوار روبه روم نگاه کردم ۵ و نیم بود
به زور از تختم دل کندم و رفتم وضو گرفتم
سعی میکردم تا جایی که میتونم نمازام و بخونم .
سجاده صورتیم و پهن کردم چادر گل گلیم و از توش در آوردم و رو سرم گذاشتم.
چشمم افتاد به قرآن خوشگل تو جانمازم یادش بخیر مادر جونم وقتی از مکه اومده بود برام آورد.
نمازم و خوندم و کلی انرژی گرفتم.
بعدش چندتا از کتابامو گرفتم و گذاشتم تو کیفم بخورده هم پول برداشتم رفتم جلو میز آینم نشسم
موهامو شونه کردم و بعد بافتمشون
یخورده به صورتم کرم زدم که از حالت جنی در بیام
یه بوس تو آینه واس خودم فرستادم و رفتم تو آشپزخونه با اینکه از شیر بدم میومد بخاطر فایده های زیادی که داشت
یه لیوان برا خودم ریختم و با عسل نوش جان کردم دوباره برگشتم اتاقم از بین مانتوهای تو کمد کا مرتب کنار هم چیده شده مانتو سرمه ایم که ساده ترینشون بود و برداشتم
و تنم کردم به شلوار جین ب همون رنگ پوشیدم در کمد کناری و باز کردم این کمدم پر از شاخه های روسری و شال و مقنعه بود.
چون داشتم میرفتم کتابخونه به مقنعه بلند مشکی از توشون
انتخاب کردم
گذاشتم سرم و بخورد کشیدمش عقب . موهامم چون بافته بودم فقط اش از پایین مقنعه ام مشخص بود برا همین مقنعه ه رو بازم عقب تر کشیدم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_چهاردهم
#عاشقانه_مذهبی
حالا فقط یه خورده از ریشه های موهای بورم معلوم بود ادکلن خوشبوم و برداشتم و زدم و با لبخند کیفم و گرفتم از اتاقم بیرون رفتم
روپله جلو در نشستم و مشغول بستن بندای کتونی مشکیم شدم
از خونه خارج شدم راه کتابخونه رو پیش گرفتم . چون راه زیادی نبود پیاده میرفتم تا به خورده ورزشم کرده باشم برنامه هر پنجشنبه ام اینجوری بود
به مغازه ای وایستادم و دوتا کیک کاکائویی گنده با یه بطری شیر کاکائو خریدم پولشو حساب کردم و دوباره راه افتادم سمت کتابخونه
به کتابخونه که رسیدم خیلی آروم و بی سرو صدا وارد سالن مطالعه شدم و رفتم جای همیشگی خودم نشستم. کتابامو در آوردمو به ترتیبی که باید میخوندم رو میزم چیدمشون .
اول دین و زندگی و بعدش ادبیات و بعدشم برای تنوع زیست !
ساعت مچیمو در آوردم و گذاشتم رو به روم تا مثلن مدیریت زمان کرده باشم دین و زندگی و باز کردم و شروع کردم.
به ساعت نگاه کردم تقریبا ۴ بعدظهر شده بود و من هر سه تا کتابمو تموم کرده بودم دیگه هیچ خوراکی ای هم نمونده بود برام ..
احساس ضعف میکردم ولی سعی کردم بهش غلبه کنم و در برابر گرسنگی مقاومت کنم تا بتونم تا ساعت ۷ که کتابخونه تعطیل میشه حداقل به درس دیگمو هم بخونم مشغول برنامه ریزی واسه خوندن درس بعدی بودم که با صدای ویبره تلفن به خودم اومدم. معمولا پنج شنبه ها که کتابخونه میومدم گوشی خودمو نمیاوردم. به گوشی میاوردم که فقط بشه باهاش تماس گرفت و دیگران بتونن باهاش تماس بگیرن
مامان بود. از سالن رفتم بیرون و جواب دادم . سلام مامان جان خوبی؟
بح بح سرکار خانم علیهههه چه عجب
خندید و گف
امان از دست تو
بیا پایین برات غذا اوردم .
ای به چشممممم جان دل دم در وایستاده بود.
تلفنو قطع کردمو با شتاب دوییدم بیرون .
با دیدنش جیغ کشیدمو خودمو پرت کردم بغلش مامان کلافه گف
+ عه بسه دیگه دخدر بیا اینو بگیر دیرم شده چیه این جلف بازیا که تو در میاری اخه به حالت قهر رومو کردم اونور
نایلون غذا رو به زور داد دستم و صورتمو بوسید و گفت خیل خب ببخشید
| برگشتمو مظلومانه نگاش کردم
کجا به سلامتی؟
میرم بیمارستان
عه تو که گفتی ساعت ۶ میری که
نه الان دوستم زنگ زد خواهش کرد به خورده زودتر برم
اخه میخاد بره پیش مادر مریضش . دلم براش سوخت برا همینم قبول کردم . اخی باشه
اره
فقط فاطمه غذاتونو پختم گذاشتم رو گاز بابا اومد گرم کنین باهم بخورین .
توعم يخورده زودتر برو خونه که صدای بابا در نیاد. چشمی گفتم ازش خداحافظی کردم .
رفتم بالا و تو سالن غذا خوری نشستم به نگا به نایلون غذا انداختمو تو دلم گفتم خدا خیرت بده ....
در نایلونو باز کردمو با پیتزای گوگولیم مواجه شدم و هزار بار دیگه قربون صدقه ی مامانم رفتم
یه برش از پیتزامو بر داشتمو شروع کردم به خوردن خواستم برش دومو بردارم که یاد مراسم امشب افتادم . مث جت پریدم تو سالن مطالعه و کیفم و جمع کردم کتابامو پرت کردم توش.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_پانزدهم
#عاشقانه_مذهبی
ساعت مچیمو دور دستم بستمو با کله پرت شدم بیرون
نتونستم از پیتزام بگذرم
درشو بستمو با عجله انداختمش تو نایلون کولمو انداختم دوشم و نایلون غذامم دستم گرفتم و دوییدم سمت خونه .
همش خدا خدا کردم که بابام نباشه یا اتفاقی بیافته که بابام شب نیاد خونه
چقد دلم میخواست بعد این همه سال به بار برم هیئت .
یاد تعریفایی که ریحانه از هیئت میکرد میافتادم و بیشتر دلم پر میکشید
کاش میشد برم و تجربه اش کنم
سرمو بردم بالا و سمت آسمون نگاه کردم
صاحب مجلس خودت به کاری کن من بیام توراه انقد با خودم حرف زدم تا رسیدم
کلید انداختمو درو باز کردم
از راهرو حیاط عبور کردمو رسیدم به خونه ویلاییمون وسط یه باغ ۷۰۰ متری
در خونه روباز کردم و رفتم تو.
کفشمو گذاشتم تو جا کفشی و کولمو از فاصله ۵ متری انداختم رو مبل
خیلی سریع رفتم آشپزخونه و غذامو گذاشتم رو میز
غذاخوری.
رفتم تو اتاقم و مشغول عوض کردن لباسم شدم .
یه پیرهن و شلوار صورتی پوشیدم و موهامو شونه کردم و خیلی شل پایین سرم بستم از اتاق اومدم بیرون که برم
دستشویی یادم افتاد كیفم مونده رو مبل
خیلی سریع رفتم و آوردمش تو اتاق و گذاشتمش به گوشه .
گوشی خودمو از تو کشو در آوردم و یه نگاهی بهش انداختم
خبری نبود
رو تختم رهاش کردمو خیلی سریع رفتم سمت دستشویی
به صورتم تو آینه نگاه کردم و روش دقیق تر شدم تقریبا
كبوديش محو شده بود و فقط به اثر خیلی کم روش باقی مونده بود
از دستشویی اومدم بیرون و به راس نگام رف پی ساعت ...
تقریبا پنج شده بود
صدای قار و قور شکمم منو برد سمت آشپزخونه
نشستم رو میز غذا خوری و مشغول خوردن پیتزام شدم
هموز پیتزام کامل تموم نشده بود که تلفن زنگ خورد .
رفتم تو حال و تلفن و برداشتم شماره بابا بود
الو سلام دخترم
سلام پدر جان
عزیزم یه لطفی میکنی کاری بله حتما چرا که نه که میگم انجام بدی
پس بیزحمت برو تو اتاقم
رفتم سمت پله ها
دونه دونه ازشون بالا رفتم تا رسیدم به اتاق شخصی بابا )
خب
کمد كت شلوارای منو باز کن
کت شلوار مشکی منو در بیار
متوجه شدم که خبراییه )
جایی میرین به سلامتی؟...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡