رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_اول #عاشقانه_مذهبی با باد سردی ک تو صورتم خورد لرزیدم و دوطرف سوییشرتم و محکم تر
عزیزانی که تازه اومدین
خیلی خوش آمدید🤍🌱
شروع رمانمون💕
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
با این هشتگ میتونید دنبال کنید🌱
#رمان_ناحله
#قسمت_هفدهم
#عاشقانه_مذهبی
سعی کردم یقه لباسم که خیلی باز بود رو بپوشونم...
درو باز کردم و یه آقایی و دیدم .
سلام کردم و گفتم
_بابام فرستادتون؟
سلام بله
کت شلوار و دادم دستشو محکم درو بستم .
نمیدونم چجوری راه حیاط تا اتاقمو طی کردم .
میدوییدم و تند تند خدا رو شکر میکردم .
همینکه در اتاقمو باز کردم صدای اذان مغرب و از مسجد
کنار خونمون شنیدم .
در اتاق و بستم و تند رفتم سمت دسشویی.
وضو گرفتم و دوباره رفتم تو اتاق
سجاده رو پهن کردمو با همون چادر مامانم خیلی زود نمازمو بستم.
قلبم تند میزد
چراغ اتاقمو روشن کردمو نشستم رو صندلی جلوی میز آرایش.
کرم پودرمو برداشتمو شروع کردم به پوشوندن جوشای رو صورتم .
با اینکه زیاد اهل آرایش نبودم ولی نمیتونستم از جوشام بگذرم ...
به همونقدر اکتفا کردم
موهامو باز کردمو شونه کشیدم بعدشم بافتمشون
از رو صندلی پاشدم و رفتم سمت کمد لباسام.
درشو باز کردمو بهشون خیره شدم .
دستمو بردم سمت مانتو مشکی بلندم و برش داشتم .
یه شلوار کتان مشکی لول هم برداشتم و پوشیدم و مشغول بستن دکمه های مانتوم شدم .
همینجور میبستم ولی تمومی نداشت
بلندیش تا مچ پام بود برا همین نسبت به بقیه مانتوهام بیشتر دکمه داشت.
بعد تموم شدنشون رفتم سمت کمد روسریها و یه شال مشکی خیلی بلند برداشتم
رفتم جلو آینه و با دقت زیادی سرم کردم .
همه ی موهامو ریختم تو شال .
بعد اینکه لباسامو پوشیدم رفتم سمت کتابخونه ؛ قرآن عزیزی که مادر جونم برام خریده بود و برداشتم و گذاشتمش تو کوله مشکیم و همه وسایلای توشو یه بار چک کردم .
کیف پول قرآن آینه و ...
عطر و یادم رفته بود. از رو میزم ورداشتم و ب مچ دستام زدم و بعد دستم و روی لباسام کشیدم.
عطرم انداختم تو کوله ام
اوممم گوشیمم نبود رفتم دنبال گوشیم بگردم که یه دفعه
متوجه صدای زنگش شدم .
رفتم سمت تخت و موبایلمو برداشتم .
به شماره ای که تو گوشیم سیو کرده بودم نگاه کردم نوشته
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هجدهم
#عاشقانه_مذهبی
به شماره ای که تو گوشیم سیو کرده بودم
نگاه کردم نوشته بود مصطفي عزيزم ...
پوفی کشیدم و با دستم زدم وسط پیشونیم .
_همینو کم داشتیم
با بی میلی تلفن و جواب دادم الو سلام
بح بح سلام عزیز دل سرکار خانوم فاطمه ی جان
خوبیییی؟
(تو اینه برا خودم چش غره رفتم )
بله مرسی . شما خوبی؟
مگه میشه صدای شما رو شنید و خوب نبود ؟
مگه میشه صدای شما رو شنید و خوب نبود ؟
از این حرفاش دیگه حالم بهم میخورد
نه نمیشه
حالت خوبه؟ چرا اینطوری حرف میزنی؟
دارم میرم جایی میترسم دیر شه
میشه بعدا حرف بزنیم؟
کجا میری؟ بیام دنبالت؟
ایندفعه محکم تر زدم تو سرم
نه بهت زحمت نمیدم. خودم میرم .
چه زحمتی اتفاقا نزدیکتم . الان میام .
تا اومدم حرف بزنم از صدای بوق متوجه شدم که تلفن و
قطع کرده....
دلم میخواست به دست خوشگل خودمو بزنم .
از اولم اشتباه کردم که بهش رو دادم.
زیپ کولمو بستمو گذاشتمش رو دوشم .
از اتاق اومدم بیرون و اروم درشو بستم از جا کفشی کفش
مشکی بندیمو در آوردمو نشستم رو پله و مشغول بستن بنداش شدم که صدای بوق ماشینشو شنیدم .
کارم که تموم شد با ارامش مسیر حیاطو طی کردم.
درو باز کردمو با دیدنش به لبخند مصنوعی زدم و براش
دست تکون دادم .
در خونه رو قفل کردم و نشستم تو ماشینش .
تا نشستم خیلی گرم بهم سلام کرد
منم سعی کردم گرم جوابش و بدم
سلام کردم و لبخند زدم که گفت : خوبی خانوم خانوما ؟
_خوبم تو چطوری؟
الان که افتخار دیدن شمار و خداوند ب من حقير داده عالی
در جوابش خندیدم
ماشین و روشن کرد و گفت: خب کجا تشریف میبردید ؟ + هیئت
هیئت دیگه هیئت نمیدونی چیه ؟
چرا میدونم چیه ولی آخه تو ک هیئت نمیرفتی
تا اینو گفتم با تعجب برگشت سمتم گفت : کجا !!!!!؟
خو حالا اشکالی داره برم شهادته یهو دلم خواست ایندفعه جا مسجد برم هیات
نه جانم اشکالی نداره کدوم هیات میری آدرسش و بگو
گوشیم و از کیفم برداشتم و آدرس و خوندم براش
با دقت گوش داد و گفت خب ۲۰ دیقه ای راهه
اینو که گفت حدس زدم شاید اونقدر وقت نداشته باشه برای همین پرسیدم
مصطفی اگه وقت نداری خودم میرم لازم نیست به زحمت بيافتيام
نه بابا چ زحمتی پیش بابا بودم کارم تموم شد. در حال حاضر بیکارم
خوبن عمو و زن عمو ؟
خوبن خداروشکر
پدر مصطفی آقای رضا فاطمی که من عمو رضا صداش میزنم یکی از بهترین قاضی های کشوره
عمو رضا و پدر من از بچگی تا الان تو همه دوره های زندگیشون باهم بودن
دوستیشون از مقطع ابتدایی شروع شد و تا الان که پدر من ی بچه و پدر مصفطی ۲ تا بچه داره ثابت مونده
بخاطر رفت و آمدای زیادمون و صمیمیت بین دو تا خانواده
باباش شده عموم و مادرش زن عموم
من و مصطفی هم از بچگی با هم بزرگ شدیم
۵ سال ازم بزرگتره از وقتی که یادم میاد تا الان حمایتم
کرده و جای برادر نداشتم و پر کرده برام
ولی پدرش بخاطر علاقه اش ب من از همون بچگی منو
عروس خودش خطاب کرد خلاصه این رو زبون همه افتادو منم موندم تو منگنه
البته باید اینم اضافه کنم ک سر این مسئله تا حالا کسی اذیتم نکرده بود
خود مصطفی هم چیزی نگفت ولی متوجه میشدم که محبتش به من هر روز اضافه میشه
منم واسه اینکه ناراحتشون نکرده باشم چیزی نمیگفتم و سعی میکردم واکنش خاصی نشون ندم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_نوزدهم
#عاشقانه_مذهبی
مصطفی خیلی پسر خوبی بود مهربون با اراده
محکم از همه مهمتر میدونستم دوستم داره ولی هر کاری کردم نشد که جز ب چشم ی برادر بهش نگاه کنم.
موهای خرماییش صاف بود و انگاری جلوی موهاشو با ژل داده بود بالا
برگشتم سمتش حواسش ب رو به روش بود . چشمای کشیده و درشت مشکی داشت بینیش معمولی بود و ب چهره اش میومد فرم لباش تقریبا باریک بود صورتشم کشیده بود چهارشونه بود با قد بلند.
یه پیراهن مشکی با کت شلوار سرمه ایم تنش بود رسمی بودن تیپش شاید واسه این بود ک از پیش پدرش بر میگشت
از بچگی دوست داشت وکیل شه فکر میکنم تحت تاثیر پدرامون قرار گرفته بود به ساعت شیک نقره ایم دستش بود که تیپش و کامل کرده بود
همینطور که مشغول برانداز کردنش بودم متوجه سنگینی نگاهش شدم
دوباره نگاهم برگشت سمت صورتش که دیدم بعلهه با یه لبخند ژیکوند داره نگام میکنه تو دلم به خودم فحش دادم بابت
این بی عقلی
خو آخه دختره ی خل تو هرکی و اینجوری نگاه کنی فکر میکنه عاشقش شدی چ برسه مصطفی ک... لبخند از لباش کنار نمیرفت
با هیجانی ک ته صدای بم و
مردونه ی قشنگش حس میشد گفت
+ به جوونیم رحم کن دختر جان
نگاهمو ازش گرفتم تا بیشتر از این گند نزنم
ولی متوجه بودم که لبخندی که رو لبش جا خوش کرده حالا حالا ها محو نمیشه
سرم پایین بود که ماشین ایستاد
با تعجب برگشتم سمتش ببینم چرا ماشین و کنار خیابون نگه داشت که یهو هم شد
چسبیدم ب صندلیم
از اینکارم خندش گرفت زد زیر خنده و شیطون گفت
آخییی
خم شده بود ک داشپورت و باز کنه
داشت توش دنبال ی چیزی میگشت
تو این فاصله بوی عطر خنکش باعث شدی نفس عمیق بکشم
از موهای لخت خیلی خوشم میومد
ناخودآگاه جذبشون میشدم.
بی هوای لبخند زدم و مثه گذشته ها دستم و گذاشتم تو
موهاش و تکونشون دادم.
از اینکه بخاطر لختیشون به راحتی با یه فوت بالا و پایین
میشد ذوق میکردم
محکم فوتشون کردم و وقتی میومدن پایین میخندیدم
یهو فهمیدم مصطفی چند ثانیست که ثابت مونده .
خجالت کشیدم و صاف نشستم سرجام .
ایندفعه بلند تر از قبل خندید
کیف پول چرمش و از داشپورت ورداشت و دوباره نشست رو صندلی.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-🖤
این پرچـ🇮🇷ـم، تا ابد در اهتزاز خواهد ماند!
#شهید_مصطفی_علیخانی 🥀
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مصطفی علیخانی🥀
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
قَلَبماَزکارکہاُفْتادبِهمَنشُوکنَدَهید؛
اِسمِاَرْبابْبیایَد،ضَرَبانمیگیرَد!🫀🙂
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داداش مصطفی...❤️🩹
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفت ُغزلم چشم به راهش نگران شد(:
#شهید_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡