#رمان_ناحله
#قسمت_بیست_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
محمد تا اینو شنید اطرافش دنبال چیزی گشت ک پرت کنه
طرف محسن
محسن گفت :عه عه عه باشه باباا شوخی کردم چرا جوش
میاری حاجی
واسه قلبت ضرر داره اینهمه استرس
قرمز شدیی
محمد:بخدا محسن من موندم تو خلقت تو!
محسن فقط خندید
دیگه صبر نکردم چیزی بگن و جلو تر رفتم
محسن پشتش ب من بود.
محمد رو به روم بود،تا دهنش و وا کرد چیزی بگه متوجه
حضور من شد .
از جاش تکون نخو رد و سرشو انداخت پایین.
جلوتر که رفتم محسنم منو دید .
سالم کردم.
محسن با خوشرویی و محمد همونطور که سرش پایین بود
جوابم و داد .
نمیدونم چی رو زمین اینهمه جذاب بود ک هر وقت دیدمش
سرش پایین بود
دلم شکسته بودوچشام هوای گریه داشت. صدام و صاف
کردم که محکم تر حرفم و بزنم
_من واقعا نمیدونم شماها راجع ب دخترای هم شکل من چی
فکر میکنی ن نمیدونم چجوری میتونید با دوتا بر خورد و یه
نگاه ب تیپ و قیافه اینجور ماهارو قضاوت کنین
شناخت زیادی ازتون نداشتم ولی امشب خیلی خوب شناختم
جماعت هم ریختِشما رو !!!
چرا فکر میکنید فقط شما خوبین و همه بد!!چ گناهیی کردم
که همچین برخورد زشتی دارید باهام ؟
خودتون خجالت نمیکشید ازاین رفتار؟
مگه دنبالتون کردم که فرار میکنید ؟
مطمئن باشید عاشق ریختتونم نشدم.
ولی گفتم وقتی اومدم اینجا و شماها هم هستین بابت اون روز
ازتون تشکر کنم فقط همین!!
دستام از عصبانیت میلرزید!!
مات و مبهوت مونده بودن
تو صدام بغض داشتم و تمام سعیمو کردم که کنترلش کنم .
قدمای بلند ورداشتم سمت محمد
تو فاصله خیلی کم باهاش ایستادم
انگشت اشاره امو گرفتم سمتش
_دیگه هیچ وقت بخاطر اینکه افکار و عقاید بقیه باهاتون
فرق داره اینطوری باهاش رفتار نکنین.
از همون حضرت زهرایی که فکر میکنی فقط خودت
میشناسیش میخوام خودش جوابت و بده!
بغضم شکست و دوباره گریم گرفت...
محسن صداش بلند شد :
دیگه خبری از لحن شیطونش نبود و خیلی جدی گفت
+شما اشتباه فکر میکنید ما منظوری نداشیم!
از اینکه نتونستم گریه امو کنترل کنم و برای دومین بار شاهد
اشکام بودن از خودم کالفه بودم
گفتم
_اینو نگین چی دارین بگین
محسن با نگرانی ب محمد خیره شد و صداش زد
+داداش خوبی؟؟
رفت سمتش
نگاش کردم.
نفسای عمیق میکشید و دستشو گذاشت رو قلبش.
دوباره ادامه دادم
_آره دیگه خوب بلدین نقش بازی کنین .
هرچی میخواین میگین دل بقیه رو میشکونین مظلوم نماییی
...
محسن نزاشت حرف بزنم و بلند گفت
+اههه بسه دیگهههه اگه کاری کردیم یا چیزی گفتی م که
ناراحت شدین معذرت میخوایمم منظوری نداشتیم لطفا بریدو
نمونید اینجا.
خواستم جوابش و بدم ک صدای مصطفی و از پشت سرم
شنیدم
+شما غلط کردی کاری کردی ! چ خبره اینجا ؟به چه جراتی
سر یه خانوم هوار میکشی ؟
برگشتم عقب ک با چهره ی جدی و اخمای گره خورده
مصطفی رو به روشدم
با ترس گفتم:چیزی نشده بریم ...
مصطفی طوری که انگار حرفم و نشنیده گفت :خببب جوابی
نشنیدم؟؟؟
محسن :چیکارشی؟
مصطفی:همه کارش.چ غلطی کردین که اشکش و درآوردین
؟
محسن ک جوش اورده بود ب مصطفی نزدیک شد و
+ همه کاره؟
جنابِهمه کاره بردار ببر این خانومو از این جا.
محمد با صدایی که ب زور سعی داشت لرزشش و پنهون کنه
بلندگفت
+محسننن کافیهه
ولی قبل اینکه کامل این جمله از دهنش خارج شه مصطفی با
مشت زد تو دهن محسن .....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_بیست_و_دوم #عاشقانه_مذهبی محمد تا اینو شنید اطرافش دنبال چیزی گشت ک پرت کنه طرف
سه پارت خدمت نگاهتون🤍🌱
شرمنده چند روزی نشد پارت گذاری کنیم🙃
عزیزان
یه سری پیام ها رو داخل خود ناشناس جواب میدم
شما بزنید روی ارسال شده ها میتونید جوابم رو ببینید🌱
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وطن را نمی دانم چه کسی فروخت
ولی خوب میدانم چه کسانی بهایش را دادند ❤️🩹:)
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
حمیدرضارجبزاده.7780207564_1 20.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
منقلبمبرابارونلكزده؛🫀🎧
#شهیدحمیدرضارجبزاده| #صوت
00:00| منقلبمبرابراونلكزده..💔
0:35 | تو واست فرقی نمیکرد وهب مسیحیه!
01:05| کربلا پیش تو گرمه دل سردم دوای دردم.. ❤️🩹
02:19 | اگه زمونه بی رحمه
فقط حال منورقیه میفهمه!💔🥀
..🕯❤️🩹
#شهید_حمیدرضا_رجبزاده
♡ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شستشوی حرم مطهر
حضرت سیدالشهدا علیه السلام
بعد از اتمام اربعین❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡