شـٰایدپدرش ،
شہیدشده باشد ..
اما ؛
یڪ لشکرعمو ،
همچوعبـٰاس دارد🕶💘 !
#شهیدانه #اقتدار
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم فقط یک آرامش کنار حرمت میخواهد حسین..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
وقتی خواستید
نگاه ِحرام کنید
به خودتون بگید
این چشم ها قراره
تو راه اهل بیت
اشک بریزه حیف
نیست واقعا ؟
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرده و زندم میمیره برات💔(:
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزای قشنگی نیست ! 💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کارش گریه برا حسینِ . ❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صلی الله علیک یاحسن ابن علی .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
برای اینکه خِیر و برکت وارد زندگی شما
بشود و شَّر و گرفتاریها از زندگی دور شود،
دائم در هرجا که هستید
سوره قل هو الله احد را بخوانید و به
امام زمان(عجل الله) هدیه کنید...:)
‹آیتاللهقاضی(ره) ›
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_بیست_و_دوم #عاشقانه_مذهبی محمد تا اینو شنید اطرافش دنبال چیزی گشت ک پرت کنه طرف
#رمان_ناحله
#قسمت_بیست_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
محکم زدم رو صورتمو گفتم
_تو رو خدا مصطفی ولش کن بیا بریم .
شدت گریم بیشتر شد .
مصطفی دوباره بدون توجه به من رو به محسن ادامه داد .
+بگو چه غلطی کردین؟؟؟
دختر تک و تنها گیر میاری نکبت؟
مگه خودتون ناموس نداریین؟؟
ایندفعه محسن نزاشت مصطفی حرف بزنه .
سرشو کرد سمت مصطفی وگفت
+هوی ببین خوشگل پسر!!!
دست این خانم و میگیری و ازین جا میرین تا اون روی سگم
باال نیومده
اینجا هیئته حرمت داره!!
نگام رفت سمت محمد که با عجله قدمای بلند برمیداشت سمت
خیابون هیئت!
صدای نفساش خیلی بلند بود.
رفتم سمت مصطفی کتشو محکم کشیدم
تو چشام نگاه کرد
گفتم : خواهش میکنم مصطفی.خواهش میکنم دیگه ادامه
نده.بیا برو تو ماشین منم االن میام .
کولمو انداختم رو زمینو دوییدم سمت محمد.
بادستش اشاره زد بهش نزدیک نشم .
یه لحظه ایستاد و صورتش جمع شد.
محسن که دیگه متوجه حالِمحمد شده بود با عجله رفت
سمتش .
+محمد ؟؟
محمد داداش حالت خوبه ؟؟
محمد ببینمت !!
چرا اینطوری شدی داداشم؟؟
نگاه کن منو نفس عمیق بکش .
زل زدم تو صورت محمد که از درد قرمز شده بود.
حتی نمیتونست حرف بزنه
یخورده نزدیک تر شدم که محسن گف
+میشه لطف کنید برید؟
دلم میخواست جیغ بکشم .
محسن دستشو گذاشت پشت محمد و بردتش سمت حسینیه.
از چشاش ترس میبارید
کولمو از رو زمین برداشتمو بی اختیار دنبالشون میرفتم
بردنش تو یه اتاق پراز باندومیکروفون و..
بیرون منتظر موندم که محسن داد زد
+مجید ماشینتو آتیش کن محمد و ببریم بیمارستان
حالش خوب نیست
بعد رو ب محمد داد زد
_اهههه محمددد!!
تو تازه عمل کردی چرا حرص میخوری روانی!!!!
دستشو گرفت و دوباره اومد بیرون.
از دور نگاشون میکردم
سوار ی ماشین شدن
محسن پالتوی محمد و از تنش در اوردو پرت کرد تو همون
اتاق.
بعدش نشست کنارش و ماشین راه افتاد.
ب رفتنشون نگاه کردم.
خیالم که جمع شد ، خواستم برم که یه چیزی یادم اومد .
زیپ کوله رو باز کردم و قرآنمو از توش در آوردم و الی
پالتوی محمد گذاشتم.
کولمو گذاشتم رو دوشم و آروم از اون جا دور شدم.
بابت کار احمقانه ای که کرده بودم حالم از خودم بهم میخورد
.
نمیتونستم خودمو ببخشم .االن که بهش فکر کردم فهمیدم الزم
نبود انقدر بزرگش کنم .
دست و صورتم از ترس یخ کرده بودن. خبری از مصطفی
هم نبود .
رفتم سمت خانوما و یه گوشه رو زمین نشستم .
مداح شروع کرد به خوندن...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡