369.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی امام حسن حتی تو خونه خودشونم غریب بودن🥀
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#کریماهلبیت
352.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اشکم از دیده روان گشت و خودت فهمیدی🥺!:)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#امامرضا🕊
تصور كن ببينى رفت و آمد نيست
حرم لبريز زائر نيست
مسافر يا مجاور نيست
دگر سينه زن و مداح و شاعر نيست
علم ممنوع!
ورود دسته هم ممنوع!
صداى نوحه و سينه زنى و ذكر و دم ممنوع!
محرم پرچم مشكى زدن دورحرم ممنوع!
تصور كن...
مدينه در تمام سال اين طوريست
به روى قبرهايش سايبان هم نيست
فقط يك گريه كن دارد كه آن مهديست...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#کریماهلبیت❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_بیست_و_ششم #عاشقانه_مذهبی موهای بلندم و خشک کردم و بافتمشون رفتم سراغ لباسا ی
#رمان_ناحله
#قسمت_بیست_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
سعی کردم خودمو نبازم.
بخاطر اینکه بیشتر از این سوتی ندم خودمو جمع و جور
کردم و رفتارم مثه قبل شد
شام و خوردیم وقتی ظرفا و جمع کردیم
عمو رضا صدام زد
رفتم پیشش
کسی اطرافمون نبود
با لحن آرومش گفت :
+ دخترم چیزی شده مصطفی بی ادبی کرده ؟
_نه این چ حرفیه
+خب خداروشکر
یخورده مکث کرد و دوباره ادامه داد:
+اگه از چیزی که گفتم راضی نیستی ب هر دلیلی به من بگو
اذیتت نمیکنم
سرم و انداختم پایین و بعد چند ثانیه دوباره نگاش کردم و
گفتم:
_عمو من نمیخوام ناراحتتون کنم ولی االن اصال در شرایطی
نیستم ک بخوام ب ازدواج فکر کنم
حس میکنم هنوز خیلی زوده برای دختر ناپخته ای مثه من
دیگه نمیدونستم چی بگمسکوت کردم ک خندید و مثه همیشه
مهربون نگام کرد بعدشم سر بحث و بستیم و رفتم تو جمع
نشستیم .
تمام مدت فکرم جای دیگه بود
وقتی از جاشون پاشدن برای رفتن ب خودم اومدم.
شرمنده از اینکه رفتار زشتی داشتم مقابلشون بلند شدم و
ازشون عذر خواستم
زن عمو منو مثه همیشه محکم ب خودش فشرد
عمو هم با لبخند ازم خداحافظی کرد
خداروشکر با درک باالیی ک داشت فهمیده بود عروس خانم
صدا کردنش منو کالفه میکنه براهمین به دختر گلم اکتفا
کرد
اخرین نفر مصطفی بود
بعد خداحافظی گرمش با پدر و مادرم سرشو چرخوند سمتم
بعد از چند لحظه مکث ک توجه همه رو جلب کرده بود
با لحنی که خیلی برام عجیب و سرد بود خداحافظی کرد
و رفت
با خودمگفتمکاش میشد همچی ی جور دیگه بود
مصطفی هم منو مثه خواهرش میدونست و همچی شکل
سابق و به خودش میگرفت .دلم نمیخواست تو تیررس گله و
شکایت مادرم قرار بگیرم
واسه همین سریع رفتم تو اتاقم و درو بستم
بعد عوض کردن لباسام پرت شدم رو تخت
خیلی برام جالب و عجیب بود
تا چشمام بسته میشد بالفاصله چهره محمد تو ذهنم نقش
میبست
اینکه چرا همش تو فکرمه برام یه سوال عجیب بود
ولی خودم ب خودم اینطوری جواب میدادم که شاید بخاطر
رفتار عجیبش تو ذهنم مونده ،یا شاید نوع نگاهش، یاشاید
صداش و یا چهره جذابش!!
سرم و اوردم باال چشمام ب ع قربه های ساعت خوشگلم افتاد
ک هر دوشون روی ۱۲ ایستاده بودن....
ساعت صفر عاشقی !!
ی پوزخند زدم شنیده بودم وقتی اینجوری ببینی ساعت و
همون زمان یکی بهت فکر میکنه ....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡