#رمان_ناحله
#قسمت_بیست_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
چهرش خیلی جذاب تر شده بود
مثه همیشهه تیپش عالی بود
یه نفس عمیق کشیدم
جلوتر که رفتم متوجه حضورم شد
و ازجاش بلند شد
خیلی محترمانه سالم کرد و مثه خودش جوابش و دادم
ولی رفتارش فرق کرده بود
دیگه نگام نکرد
نشستم پیش مامانم
و زل زدم ب ناخنام
دلم میخواست بزنم خودمو
االن ک رفتارش باهام عوض شده بود میخواستم مثه قبل
رفتار کنه
معلوم نبود چم شده
یخورده با مادرش حرف زدم که
عمو رضا گفت :
+ خب چ خبر عروس گلم ؟ با درسا چ میکنی ؟
دلم هری ریخت و نگام برگشت سمت مصطفی که اونم همون
زمان صحبتش با بابام قطع شد و به من نگاه کرد
یه لبخند مرموزیم رو لباش بود
جواب دادم:
_هیچی دیگه فعال همش اضطرابه برام
+نگران نباش کنکورت و میدی تموم میشه.
برگشت سمت پدرم و گفت :
+احمدجان میخوام ازت یه اجازه ای بگیرم
بابا:
+ بفرما داداش؟
_میخوام اجازه بدی دخترمون و رسما عروس خودمون کنیم
بابام یه لبخند زد و به من نگاه کرد
دستام از ترس میلرزید
دوباره ب مصطفی نگا کردم
نگاهش نافذ بود
خیلی بد نگام میکرد
حس میکردم سعی داره از چشام بخونه تو دلم چیا میگذرع
بابام ک سکوتم و دید به عمو رضاگفت :
+از دخترتون بپرسین
هرچی اون بخواده دیگه
عمورضا خواست جواب بده که
مصطفی با مادرم صحبت و شروع کرد و ب کل بحث و
عوض کرد
وقتی دیدمهمه حواسشون پرت شد
رفتم باال
ولی سنگینی نگاه مصطفی و به خوبی حس میکردم
رو تختم نشستم و دستم و گرفتم ب سرم
نمیدونم چن دیقه گذشت ک
یکی ب در اتاقم ضربه زد
با تعجب رفتم و در و باز کردم
با دیدن چهره ی مصطفی تو چهارچوب در بیشتر تعجب
کردم
از جام تکون نخوردم ک گفت :
+میخوای همینجا نگهم داری؟
رفتم کنار که اومد تو اتاق
نشست رو تخت و ب در و دیوار نگاه کرد
دست ب سینه ب قیافه حق ب جانبش نگاه کردم
بعد چند لحظه گفت :
+دختر عمو اومدم ازت عذر بخوام .واسه اینکه ی جاهایی
تو کارت دخالت کردم ک حقش و نداشتم
در کل اگه زودتر میگفتی نقشی ندارم تو زندگیت قطعا اینهمه
آزار نمیدیدی
و اینم اضافه کنم هیچ وقت کسی نمیتونه تو رو مجبور ب
کاری کنه
ی لبخند مرموزم پشت بند حرفش نشست رو لبش
از جاش بلند شد و همینطور ک داشت میرفت بیرون ادامه
داد ....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
شهید مهدی زین الدین:
هرگاه شب جمعه شهدا را یاد کنید ..❤️🥺
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
.
بعد ِدو ماه عزاداری ،
لباس ِعزای امام حسین ُنه از جان ،
بلکه از تن درمیاریم : ))
.
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموختیم :)❤️🩹
🫀✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
625.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نشونیتو ندارم؛بیقرارم💔
🫀✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
#ماهگردهفتم
#دلتنگی
شهر هنوز کاملا آروم نشده بود و همچنان تروریستهای آموزشدیده، در سطح شهر پراکنده ن..😨
تمامی شهدای این چند روز رو بردن معراج الشهدا تا خانوادهها و عزیزانشون با اونها وداع کنند؛ اما مصطفای من آخرین شهیده که به کاروان شهدا پیوسته و از این قاعده مستثنی است🥲؛
و به لحاظ امنیتی هم، باید زودتر تشییع بشه و با وجود اصرارهای ما برای وداع کردن باهاش، امکان دیدن و فرصت دیدنش نیست!
با این همه، بعدازظهر روز ۲۲ام دیماه،
تابوت پسرم رو میارن داخل پارکینگ و ما مهیای وداع میشیم❤️🩹...
به سختی، میریم برای آخرین دیدار . . . :
همین که میبینمش،
قلبم آتیش میگیره❤️🔥😭!
چقدر زیبا،
چقدر آروم و راضی خوابیده :)
آره.. انگار خوابه! یه خواب عمیق ..
اصلا انگار داره بهم لبخند میزنه🥲🥺
آروم و متین..
خم میشم و برای آخرین بار،
میبوسمش :)
خدایا! چقدر سرده..😭
آخی! چرا گردنش خم شده؟
آروم زمزمه میکنم:
بمیرم برا اون قد رشیدت که هیچ تابوتی اندازهاش نبود!
بمیرم برات عزیزم که دنیا برات کوچیک بود...
بمیرم برات مادر . . . !💔
چه زود پر کشیدی و بهترین عاقبت رو برای خودت خریدی🙃🕊
گفته مادر شهید #شهید_مصطفی_علیخانی
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهدا شرمنده ایم❤️🩹😞
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡