علی کریمی حرام لقمه صهیونیست؛عامل عادی سازی برای حمله به دبستان میناب
صهیونیست های حرامی که با هوش مصنوعی عکس میساختن که مثلا تو مدرسه ایران ادوات نظامیه
امااین ایده از اونجایی میاد که
یه فیلمی درز کرد که یکی از ساکنان اسرائیل در حال گرفتن یه ولاگ از کنار یه مدرسه بود که به عنوان مقر نظامی ازش استفاده کرده بودند...
حرام لقمه ها خوب میدونن که
حقیقت تا بند کفش هایش را ببندد
دروغ نیمی از جهان را دور زده است..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ دعا میکنم خدا یجوری برات درستش کنه
که از خوشحالی ندونی بخندی یا گریه کنی :) 🫧🦋
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
امام مهدی عج میفرمایند:
به شیعیان ما بگویید که خدارا به حق
عمه ام حضرت زینب (س) قسم دهند
که ظهور و فرج مرا نزدیک گرداند .💚
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نسل شما دیگه تموم شده...!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام رضا
مارا کسی نخواست، توهم گر نخواستی
در گوشمان بگو بمیریم گوشه ای💔:)>
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
خونریزےشدیدیداشت....؛
وارداتاقعملشدیم....؛
دڪتراشارهڪردڪه.....؛
چادرمرادربیاورم.....:
تاراحتترمجروحراجابهجاڪنم...؛
گوشهچادرمراگرفت...؛
بریدهبریدهگفت:
"مندارممیرمڪهچادرتوازسرتنیفته"؛
همونجورےڪهچادرمتومشتشبود....
شهیدشد..:))))
مواظب چادرتون باشید.
بهروایتپرستارجنگنازنینکیانے.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#تلنگر
بـِسـماللـّٰھالرَحمـٰنالرَحیـم…
الـٰهـِۍعـَظـُمَالْبـَلآءُ،وَبـَرِحَالْخـَفـآءُ،
وَانْڪَشـَفَالْغـِطآءُ
وَانْقـَطـَعَالرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِالْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ
السَّمـآءُ،
وَأَنـْتَالْمـُسْتـَعـٰانُ،وَإِلـَیْڪَالْمـُشْتـَکـٰۍ،
وَعـَلَیْڪَالْمـُعـَوَّلُفـِۍالشـِّدَّةِوَالـرَّخـآءِ...!
اللـّٰهـُمَّصـَلِّعـَلـٰۍمُحـَمـَّدٍوَآلِمُحـَمـَّدٍ
أُولـِۍالْأَمـْرِالـَّذِیـنَفـَرَضْتَعـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ،
وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَمـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْعـَنـّٰا
بِحـَقِّهـِمْفـَرَجاًعـٰآجـِلاًقـَرِیباًکـَلَمْحِالْبـَصَرِ
أَوْهـُوَأَقـْرَب
یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّیـَامُحـَمـَّدُ
اڪْفِیـٰآنـِۍفـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ
فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ
یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَالـزَّمـٰآنِ،
الْغـَوْثَالْغـَوْثَالْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍأَدْرِڪْنـِۍ
أَدْرِڪْنـِۍ،
السـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَ،الْعـَجـَلَالْعـَجـَلَ
الْعـَجـَلَ،
یـَاأَرْحـَمَالـرَّآحـِمِینَ،بـَحـَقِّمُحـَمَّدٍوَآلـِهِ
الطَّآهـِرِینَ...!
• بخـوانیـد بہ نـیت ظـہـوࢪ🫠🌸
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_بیست_و_هشتم #عاشقانه_مذهبی چهرش خیلی جذاب تر شده بود مثه همیشهه تیپش عالی بود
#رمان_ناحله
#قسمت_بیست_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
+ گفتن بهت بگم بیای شام
سریع رفت بیرون و اجازه نداد جوابش و بدم
ب نظر میرسید خیلی بهش برخورده بود
خو ب من چه
اصن بهتر شد
ولی ن گناه داره نباید دلشو بشکنم
خلاصه ب هزار زحمت ب افکارم خاتمه دادم و رفتم پایین
........
خسته و کلافه از رخ دادن اتفاقای عجیب اطرافم چشام و
بستم
یه حمد خوندم و خیلی سریع خوابم برد
صبح با نوازش دست بابا رو صورتم پاشدم
+فاطمه جان عزیزم پا نمیشی نمازت قضا شدا؟
تو رخت خواب یه غلتی زدم و از جام پا شدم
بعد وضو جانمازمو باز کردمو ایستادم برا نماز !
بعد اینکه نمازم تموم شد از رو آویز فرم مدرسمو پوشیدم
کولمو برداشتمو رفتم پایین .
نگا به ساعت انداختم . یه ربع به هفت بود
نشستم پیش مامان و بابا رو میز واسه صبحانه !
یه سلام گرم بهشون کردم و شروع کردم به برداشتن لقمه برا
خودم .
متوجه نگاه سنگین مامان شدم .
سعی کردم بهش بی توجه باشه که گفت :
+این چه رفتاری بود دیشب از خودت نشون دادی دختر ؟
نمیگن دختره ادب نداره ؟ خانوادش بلد نبودن تربیتش کنن؟
سعی کردم مسئله رو خیلی عادی جلوه بدم
_وا چیکار کردم مگه !! یکم سرم درد میکرد.
تازشم خودتون باید درک کنین دیگه .
امسال سالِ خیلی مهمیه برا من. الان که وقتِ فکر کردن به
حواشی نیست .
با این حرفم بابا روم زوم شد و
+از کی مصطفی واسه شما شده حواشی؟
تا خواستم چیزی بگم مامان شروع کرد
+خاک بر سرم نکنه این حرفا رو به خود پسره هم گفتی که
اونجور یخ بود دیشب؟.
لقممو تو گلوم فرو بردم و :
_نه بابا پسره خودش ردیه !به من چه .
خیلی مظلوم به مامان نگاه کردم و ادامه دادم
_مامان من که گفتم ...
خدایی نمیتونم اونو ....
با شنیدن صدای بوق سرویسم حرفم نیمه کاره موند
از جام پاشدم . لپ بابا رو ماچ کردمو ازشون خداحافظی
کردم
از خونه بیرون رفتم کفشمو از جا کفشی گرفتم و ....
به محض ورود به مدرسه با چشمای گریونِ ریحانه مواجه
شدم.
سردرگم رفتم سمتش و ازش پرسیدم
_چیشده ریحونم ؟ چرا گریه میکنی !؟
با هق هق پرید بغلم و
+فاطمه بابام !!!
بابام حالش خیلی بده ...
محکم بغلش کردم و سعی کردم دلداریش بدم.
_چیشده مگه؟مشکل قلبشون دوباره؟خوب میشه عزیزدلم
گریه نکن دیگه! عه منم گریم گرفت .
از خودم جداش کردمو اشکاشو با انگشتم پاک کردم
مظلوم نگام کرد . دلم خیلی براش میسوخت . ۵ سال پیش بود
که مادرشو از دست داد .پدرشم قلبش ناراحت بود.
از گفته هاش فهمیده بودم که دوتا برادر بزرگتر از خودشم
داره.
بهم نگاه کرد و
+فاطمه اگه بابام چیزیش بشه ...
حرفشو قطع کردمو نزاشتم ادامه بده!
_خدا نکنهههه. عه . زبونتو گاز بگیر .
+قراره امروز با داداش ببریمش تهران دوباره !
_ان شاالله که خیلی زود خوب میشن .توعم بد به دلت راه نده
. ان شاءالله چیزی نمیشه .
مشغول حرف زدن بودیم که با رسیدن معلم حرفمون قطع شد....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡