#رمان_ناحله
#قسمت_سی
#عاشقانه_مذهبی
اواسط تایمِ استراحتمون بود که اومدن دنبال ریحانه .
کیفشو جمع کرد .
منم چادرشو از رو آویز براش بردم تا سرش کنه . تنهآ
چادریِ معقولی بود که اطرافم دیده بودم .
از فرا منطقی بودنش خوشم میومد .
با اینکه خیلی زجر کشیده بود اما آرامشِ خاصِ حاصل از
ایمانش به خدا و توکلش به اهل بیت تو وجودش موج میزد
.همینم باعث شده بود که بیشتر از شخصیتش خوشم بیاد .
همیشه تو حرفاش از امام زمان یاد میکرد .
ادمی بود که خیلی مذهبی و در عین حال خیلی به روز و
امروزی بود
خودشو به چادر محدود نمیکرد .
با اینکه فعالیتای دیگه هم داشت درسشم عالی بود و اکثرا
شاگرد سوم یا چهارم بود
باهاش تا دم در رفتم .
چادرشو جلو اینه سرش کرد .
محکم بغلش کردمو گونشو بوسیدم .
باهم رفتیم تو حیاط مدرسه که متوجه محمد شدم .
از تعجب حس کردم دوتا شاخ رو سرم در آوردم
بهش خیره شدم و به ریحانه اشاره زدم که نگاش کنه .
_عه عه ریحون اینو نگا
ریحانه با تعجب برگشت سمت زاویه دیدم .
+کیو میگی؟
برگشت سمت محمد و گفت :
سالم داداش یه دقه واستا االن اومدم.
+نگفتی کیو میگی؟
با تعجب خیره شدم بهش .
_هی..هیچکی
دستشو تکون داد به معنای خداحافظی .
براش دست تکون دادم و بهشون خیره شدم .
عهه عه عه عه.
محمدد؟؟؟
داداش ریحانه ؟؟
مگه میشه اصن؟؟
اخه ادم اینقد بدشاانسسس؟؟
ای بابا!!
به محمد خیره شدم .
چ شخصیتیه اخه ...
حتی به خودش اجازه نداد بهم سلام کنه رو حساب اینکه ۲
بار دیده بودیم همو و هم کالمم شده بودیم .
بر خالف خواهرِماهش خودش یَک آدمِ خشک مقدسِ...
لا اله الا الله
بیخیالش بابا
اینو گفتم و چشم رو تیپش زوم شد .
ولی لا کِردار عجب تیپی داره .
اینو گفتم خیلی ریز خندیدم . دلم میخاس جلب توجه کنم که
نگام کنه .
نمیدونم چیشد که یهو داد زدم
_ریحووووون
ریحانه که حالا در ماشینو باز کرده بود که بشینه توش
وایستاد و نگام کرد .
+جانم عزیزم؟
نگام برگشت سمت محمد که ببینم چه و اکنشی نشون میده
وقتی دیدم هیچی به هیچی بی اختیار ادامه دادم
_جزوه ی قاجارو میفرسم برات !!!
اینو گفتمو از خنده دیگه نتونسم خودمو کنترل کنم .خم شدم
رو دلم و کلی خندیدم.
ریحانه هم به لبخند ریزی اکتفا کرد و گفت :
+ممنونتم فاطمه جونم .
اینو گفت و نشست تو ماشین....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
قُربونـِ اِمام حُسِینـے که... نهـ تِکرار شُد؛ نهـ تِکرارے:) 🫠❤️🩹️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
چجوریامامحسین
رودوست داری . . .
ولیحجابرو نه؟!🙂
امامحسینیکه
آخرینلحظاتعمرش
همهینگرانیش،چادردختراشونبود!💔😭
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
۲۴ مرداد، تولد کسیست که زمین برای ماندنش کوچک بود… 🕊️
شهید مصطفی علیخانی،
تولدت مبارک؛
امروز به یاد زمینی آمدنت،
و هر روز به افتخار آسمانی شدنت. 🤍
#شهید_مصطفی_علیخانی
#شهیدانه
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
تَـَنهآ رِفیِقِـے کِـه دُورِتـ نِمیـزَنِه مَـهدِـے فاطِمَه سَت❤️🩹
⿸↫ #بیوگࢪﺍفے 🌱✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
امروز، ۲۴ مرداد، سالروز تولد این سرباز گمنام است. تولّدت مبارک، حسن آقا! 🤍 روحت شاد و راهت پررهرو ب
۲۴ مرداد ۱۳۶۸ بود که در شهرستان رودسر، شرق گیلان، پسری چشم به جهان گشود که قرار بود نامش را در تاریخ امنیت این کشور ماندگار کند. حسن در خانوادهای رشد کرد که عطر جبهه و جنگ را خوب میشناختند. پدرش امیرعلی عشوری، جانباز و رزمنده دوران دفاع مقدس بود که در عملیاتهای کربلای ۵ و والفجر ۸ حضور داشت. در نبود پدر، مادرش با عشق و ایثار، بار پرورش این فرزند را به دوش کشید.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
۲۴ مرداد ۱۳۶۸ بود که در شهرستان رودسر، شرق گیلان، پسری چشم به جهان گشود که قرار بود نامش را در تاریخ
حسن از کودکی با مسجد و هیئتهای مذهبی عجین شد. همراه مادر به جلسات قرآن میرفت و از همان سنین کم نماز و روزه را آغاز کرد. دلش برای شهدا میتپید؛ عکسها و وصیتنامههایشان را جمع میکرد و آنقدر میخواند که گریهاش میگرفت. یک بار به مادرش گفت: «مامان تو باید مثل مادر وهب باشی» .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
حسن از کودکی با مسجد و هیئتهای مذهبی عجین شد. همراه مادر به جلسات قرآن میرفت و از همان سنین کم نما
حسن بزرگ شد، اما هیچکس نمیدانست مشغول چه کاری است. نه خانواده، نه دوستان و نه حتی نزدیکترین بستگان از شغلش خبر نداشتند. او یکی از همان سربازان گمنام امام زمان(عج) بود؛ کسانی که با امامزمان خود عهد بستهاند در گمنامی بمانند و خدمت کنند.