#رمان_ناحله
#قسمت_سی_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
ریحانه هنوزم ترید داشت
بالاخره شماره دوسش و گرفت
تو فکر بودم .
اصلا متوجه حرفاشون نشدم .
با خداحافظی ریحانه از دوستش به خودم اومدم .
یادِاون شب دوباره عصبیم کرده بود.
از تو آینه به ریحانه نگاه کردم .
_ریحانه جان
+جانم داداش؟
_این دوستتو چقد میشناسیش؟
+هیچی تقریبا در حد یه همکالسی .با اینکه چند ساله باهمیم
زیادم صمیمی نیستیم
راستش دخترِخیلی آرومیه .
دوس نداره زیاد با کسی دم خور شه .
برا همین با هیچکس گرم نمیگیره .
_اها پس مغروره
+نه اتفاقا. فاطمه دختر خیلی خوبیه
_تو که میگی نمیشناسیش بعد چطور دختره خوبیه ؟
+عه خب کامل نمیشناسمش و از جزئیات زندگیش خبر
ندارم ولی میدونم دختر خوبیه
_که اینطور . داداش داره ؟
+تک بچه اس
_ازدواج کرده ؟
زد زیر خنده
+اوه اوه تو چیکار به اونش داری اقا دادا؟
_عهههه پروشدیااا
اخه یه جا با یه نفر دیدمش ...
لا اله الا اله
لبشو گزیدو محکم زد رو دستش .
+ای وایِمن .
محمد!!!!داداشم تو که اینطوری نبودی !!.
از کی تا حالا مردمو دید میزنی ؟
از کی تا حالا داداشم آبرویِیه مومن و میبره ؟؟
وای محمددد!! باورم نمیشههه این حرف از دهن تو در اومده
باشه .
محمد خودتی اصن ؟ ببینمت !!
چجو ری قضاوت میکنی اخه !
چی میگی توووو !؟
از یه ریز حرف زدنش خندم گرفته بود.
راسم میگف بچه !
خودمم دلیل تغییر یهوییمو نفهمیده بودم.
نمیدونم چرا انقد رو مخم بود .
دوباره از آینه نگاش کردم
_خالصه زیاد باهاش گرم نشو . ب نظر دختر خوبی نمیاد .
+محمد خدایی از تو توقع این حرفا رو ندارم .
از کی تا حالا انقد مغرور و از خود مطمئن شدی که تو یه
نگاه تعیین میکنی کی بده کی خوب ؟
مگه من دست پرورده ی خودت نیسم !؟
عه عه عه . ببین دوستات چقدر روت تاثیر منفی گذاشتن.
بهتره تو روابطتو با اونا قطع کنی ن من .
اینو گفت و از پنجره محو تماشای جاده شد .
یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه برگشت سمتم.
+نگفتی واس چی ریسه رفتی از خنده؟!
_وای دوباره یادم اوردی .
اینو گفتمو زدم زیر خنده .
_این دوستت پزشکیَم میخاد قبول شه لابد ؟
+خب اره چشه مگه ؟
_هیچی خواهرم هیچی
زنگ میزنه به گوشیت میگه الو بفرمایین!دختره ی خل و چل
!
ریحانه چن ثانیه مکث کرد وبعدش زد زیر خنده
انقدر باهم خندیدیم و بیچاره رو سوژه کردیم ،دل درد گرفتیم
نزدیکای تهران بودیم زدم کنار که یه کش و قوسی به بدنم
بدم .
به ریحانه نگاه کردم که مظلومانه زیر چادر خوابیده بود .
عادتش بود تو ماشین اینجوری میخوابید.
چادرشو دادم کنار تا بیدارش کنم از منظره لذت ببره.
وقتی دیدم چجوری خابیده دلم رفت براش.
صورتشو نوازش کردم و بیخیال بیدار کردنش شدم .
ریحانه ی بیچاره .
تنها تکیه گاهش من بودم .
من باید جای تمام نداشته هاشو پر میکردم .
واسه همین خیلی تو رفتارم باهاش دقت میکردم و میکنم
همیشه سعی میکنم جوری باشم که همه خواسته هاشو به
خودم بگه نه به غریبه !
تو همین افکار بودم که صداش بلند شد . ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
668.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منابع:
نهجالبلاغه خطبه ۱۸۸
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
کسانیکهالانموبایلدستشون هستدهثانیههم طولنمیکشهولیبرایآخرتذخیرهمیشه🙃
¹.سبحانالله(3)
².الحمدالله(3)
³.لاالهالاالله(3)
⁴.اللهاکبر(3)
⁵.لاحولولاقوةالاباالله(3)
⁶.استغفرالله(3)
•توهرگروهیاکانالیکههستیبفرستتاتوهمدر
ثوابش شریک بشی : )
اللهم عجل لولیک الفرج🤍
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
- بلندترین ارتفاع سقوط چیست؟! . .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#پیشنهاد_دانلود
گاهی یک نگاه حرام شهادت را
برای کسی که لیاقت دارد ،
سالها عقب میاندازد . .
چه برسد به کسی که ، هنوز لایق
شهادت بودن را نشان نداده !
شهیدحسینخرازی
#شهدایی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
چند سالیست که انتظارت را می کشم اما همین چند سال نیمه جانم کرده
تو که ¹¹⁸⁰ سال است منتظر مایی چه کشیده ای؟؟
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لـَاتـخَـافحـسِــیـنلـلـخَـیـافأمَـان¹²⁸❤️🩹࣫͝
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
اگر تمام بدنمان را قطعه قطعه کنند
و زیر تانک ها از بین ببرند ؛
ما قطعه قطعه بدنمان میگوید :
'مرگ بر امریکا'
شهیدعلیچیتسازیان
#شهدایی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡