#رمان_ناحله
#قسمت_سی_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
لیوان چاییمو برداشتمو تلخ خوردمش.
پریدم تو اتاق و لباسم وعوض کردم
بعد دوش گرفتن با عطر خنکم
با کنایه ب ریحانه که آماده دست ب سینه نگام میکرد گفتم
_اه اه اه
همیشه همینییی تو
دختررر تو کِی میخوای درست شیی ؟
آرزو ب دلم موند ی روز زود اماده شی !
همش وقتِهمه رو میگیری.
از اینکه داشتمبا ویژگیای خودم اذیتش میکردم خندم گرفت
ریحانه دنبال یه چیزی میگشت ک پرت کنه طرفم
قبل اینکه بالشت رو سرم فرود بیاد جاخالی دادم و ازخونه
خارج شدم
در ماشینو واسه بابا باز کردم و خودمم نشستم
داشتم ب موهام حالت میدادمک ریحانه هم بهمون اضافه شد
بعد نیم ساعت انتظار خانم منشی افتخار داد و با صدایی ک
بیشتر شبیه صدای کلاغ بود گفت:
+آقای دهقان فرد بفرمایید نوبت شماست.
مطب این دکتر همیشه شلوغ بود و خیلی سخت میشد نوبت
گرفت.
با پدر و ریحانه رفتیم تواتاق دکتر .
با صدای در دکتر خوش اخلاق پدر بهمون لبخند زد و
راهنماییمون کرد تا بشینیم .
همه آزمایشا و نوارِقلب و جوابِ اِکو رو اَزمون گرفت و با
دقت نگاشون میکرد.
شروع کرد ب پرسیدن سوالاتی از پدرم
خالصه بعد چند دیقه گفت :
+همونطور که قبلا هم گفتم شما باید دوباره جراحی بشید
موردتون خیلی خطرناکه....
واسه دوماهه دیگه بهتون نوبت میدم.
حتما بیاید
تاکید میکنم حتما!!!
تو این زمانم خیلی مراقب باشین ....
داشتیم برمیگشتیم خونه
پدر حرفی نمیزد و ریحانه ناراحت ب بیرون نگاه میکرد
ترجیح دادم منم چیزی نگم
به جاده خیره شدم و دنده رو عوض کردم!
تا رسیدن ب خونه کسی حرف نزد
بابا رو تا اتاق راهنمایی کردم که استراحت کنه
خودمم مشغول کارامشدم.
نزدیک ساعت دو بود که به آشپزخونه نزدیکِ خونم زنگ
زدم و دو پرس کوبیده برا خودم و ریحانه و یه سوپ برا بابا
سفارش دادم
که بعد بیست دقیقه اوردن دم خونه !
یه خونه اجاره ای که سر و تهش ۵۰ متر بود . ولی
صاحبخونه ی خوبی داشت که باهام راه میومد .
هیچی تو خونه نداشتم نه تلویزیون نه لباسشویی نه جارو
برقی !!
هر چی هم میخواستم هر دفعه از شمال میاوردم .
در کل زیاد تو خونه نبودم .
بیشتر وقتا تو سپاه مشغول بودم. وقتای بیکاریمم که
میرفتم شمال!
با شنیدن صدای زنگ رفتم دم در و غذاها رو ازش گرفتم و
پولشو حساب کردم .
خیلی سریع سفره گذاشتم و بابا و ریحانه رو صدا زدم .
مشغول غذا خوردن بودیم که تلفنم زنگ خورد !
روح لله بود یکی از بچه های هیئت !
تلفنو جواب دادم .
_بح بح سالم اقا روح اللهِ گل !
+سلام داداش خوبی ؟!
بد موقع که تماس نگرفتم ان شالله!؟
_نه عزیزم.
جانم بگو !
+میخاستم ببینم که راجع به اون قضیه با خانواده صحبت
نکردین ؟
_نه هنوز.
برای بابا یه اتفاقی پیش اومد مجبور شدیم بیایم تهران.
+عه پس ببخشید من مزاحمتون شدم .
شرمنده داداش !
_نه قربونت . باهاشون صحبت کردم اطلاع میدم
+ممنون از لطفت .
_خواهش میکنم . کاری باری ؟
+نه دستتون درد نکنه . بازم ببخشید بدموقع مزاحم شدم.
خداحافظ
_این چه حرفیه مراحمی. خدانگهدار
تلفنو قطع کردمو به ریحانه نگاه کردم که مشغول خوردن بود
.
_نترکی یهو ؟ یواش تر خو . کسی که دنبالت نکرده عه .
به چش غره اکتفا کرد و چیزی نگف که بابا شروع کرد
+محمد جانم
_جانم حاج اقا؟
+جریان چیه چیو باید با ما در میون بزاری ؟
بی توجه به ریحانه گفتم
_حاجی واسه این دختره لوستون یه خواستگار اومده .....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
امام کاظم علیه السلام:
هرکس گرفتار چیزی است که
غمگینش میسازد یا ناخوشایندی
که ناراحتش میکند ، اگر سر به آسمان بلند کند
و سه بار «بسم الله الرحمن الرحیم» بگوید
بی تردید خداوند، گره از کارش خواهد گشود
و غمش را بر طرف خواهد کرد انشاءالله..
- مکارم الاخلاق ص۳۴۷
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
شهادت یك لباس ِ
تك سایزه که باید سایزش بشی(:!
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
زمان ، مارا با خود برده است ..
وشهدا مانده اند (:
* سید مرتضی آوینی
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به جوانی علی اکبر های خامنه ای برمیخورد..
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
برای دفع افکار آزاردهنده
همیشه با وضو باشید ،
قرآن زیاد بخوانید ،
ذکر "لا الله الا الله" هم زیاد بگویید.
- آیتاللهجـاودان.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡