1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست داری سرنوشتت به کجا ختم شه؟
من:
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما کاش...🥲❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ سلام بر آنان که در راه دین،
عشق و جان را فدا کردند ...❤️🩹🥲
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
آرزویی ک به دلم موند...🫠❤️🩹
بابا سید علی💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارمنی از تو حاجتش رو میگره❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
564.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کربلا؟!
الوطن🫀'!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
چہدانَدآنکهنَداردخَبرزعآلمعِشق
کہِباخیآلِتوبودَنچہِعالمےداردحُسیـن🫀️'!
#بیو
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرفای توی دلت رو به کی میزنی؟
من. . .🥲
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رنگ سورمه ای و حاج قاسم😍💙
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_سی_و_نهم #عاشقانه_مذهبی سرخ شد و گفت : +عه داداش من ...من که چیزی نگفتم . فقط گ
#رمان_ناحله
#قسمت_چهلم
#عاشقانه_مذهبی
وقتی بهش گفتم که این دفعه طولانی میرم تهران و تا عید
برنمیگردم خیلی اصرار کرد که زودتر ببیننمون
بعد اینکه با بابا و ریحانه در میون گذاشتم قرار شد فرداشب
بیان خونمون
وقتی که رسیدیم ساعت دو شب شده بود
همه خسته و کوفته تو رخت خواب ولو شدیم
واسه نماز صبح بیدار شدم و بقیه رو هم بیدار کردم
بعد خوندن نمازم رو سجادم خوابم برد
نمیدونم ساعت چند شده بود که با افتادن نور آفتاب تو صور تم
بیدارشدم
تا بلند شدم دردی و تو ناحیه گردنم حس کردم
در اتاقم و باز کردم و رفتم سمت روشویی.
بعد اینکه صورتمو شستم و سرحال شدم رفتم آشپزخونه که
ریحانه با دیدنم گفت
+عه سلام داداش .بیدار شدی؟بیا صبحونه
با تعجب گفتم
_بح بح ب حق چیزای ندیده و نشنیده چی شده ریحانه خانوم
تنبلمون پاشده صبحانه درست کرده ؟
نکنه ک....
روشو برگردوند
خندم گرفت.
خیلی سریع یه لقمه بزرگ گرفتمو گذاشتم تو دهنم .
بعد خوردن چاییم شناور شدم سمت اتاق .
لباسامو پوشیدم و از ریحانه خداحافظی کردم که گفت
+کجا به سالمتی ؟
_میرم خرید کنم چیزی نداریم تو خونه .تو هم زنگ بزن به
علی و زنداداش واسه امشب
+چشم داداش
سرمو تکون دادمو بعد پوشیدن کفشم رفتم سمت ماشین
زنگ خونه رو زدم و با دستای پر وارد شدم .
_ریحانههه بیا کمکم دیسک کمر گرفتم .
خیلی سریع خودشو رسوند به من
وسایلو دادم دستشو رفتم که بقیه رو از تو ماشین بیارم که
نگاهم به هدیه ای که واسش گرفته بودم افتاد .
لای پالتوم قایمش کردم .با کیسه های میوه و جعبه ی شیرینی
که تو دستم بود رفتم سمت در و با پام هلش دادم .
دزدگیر ماشینو زدم که درش قفل شد .
رفتم تو آشپزخونه و وسایلو گذاشتم رو اپن!
+اوووو چقد خرید کردی اقا داداش
جیبت خالی شد ک حالا چرا انقد جو میدی
کی گفته ک من قبول میکنم ؟
بی توجه به حرفش شونمو انداختم بالا و رفتم تو اتاقش و
روسریِ گل گلی ای که براش هدیه گرفته بودم و گذاشتم رو
لباساش و از اتاقش اومدم بیرون .
خونه رو برق انداخته بود.
همه چی سر جاش بود .
یه نگاه به اطراف کردمو
_بابا کجاس ؟
+تو اتاقش داره کتاب میخونه
_قرصاشو بهش دادی؟
+بله خیالت تخت.
رفتم پیش بابا و راجع به روح لله باهاش حرف زدم و
نظرشو پرسیدم
یه نیم ساعت کنارش نشستم و بعدش از خونه زدم بیرون .
از اینکه ریحانه دیگه بزرگ شده بود خیلی خوشحال بودم.
دلم میخواست زودتر سر و سامون بگیره.
ولی نمیدونستم چرا راجع به خودم تعلل میکردم.
شاید به قول ریحانه غرورم اجازه نمیداد کسیو ببینم و از
نظرم هیچکس اهلِ زندگی نبود و با شرایطم کنار نمیومد..
ولی خب واقعا نمیدونستم حکمتش چیه .
خیلی سعیم بر این بود تا کسیو انتخاب کنم که همه جوره بهم
بخوره .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡