2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وای دختر تو چقدر شجاعی🤡😑
عرعر کردن که صفت خانوادگی خودته گلمم...😏
حالا بیاین پست بعد غلط کردنشو ببینین👌😎
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
847.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیی شددد؟؟ چیشد ازگللل؟؟😂🤣
عاا...به غلط کردن افتادی...🦦
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاجی بحث سر عقیدست✨🕶 ؛
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من هنوز زنده ام .. ✌🏻🕶️❤️🔥
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوونای ما کشته نشدن
شهید شدن
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه سید خوشتیپ داریم...🤌🏻😎
#گنگ
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_چهل_و_یکم #عاشقانه_مذهبی خلاصه سنی هم ازم گذشته بود و خلاف عقیدم که پسر فوقش با
#رمان_ناحله
#قسمت_چهل_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
مادرش این وسط تنها مونده بود واسه همین از روح لله عذر خواهی کردم و رفتم آشپزخونه
+ریحانه جان حاج خانوم تنهاست زودتر چایی بریز بیا
بشین پیشش
_چشم
از آشپزخونه اومدم بیرون که صدای آیفون هم همون زمان
بلند شد
فهمیدم داداش علی و زن داداش اومدن دکمه ی آیفونو زدم
و خودم هم رفتم پایین .
بخاطر حال زن داداش دیر اومده بودن. چن وقت دیگه قرار
بود عمو شم...
با دیدن علی دست دراز کردمو
_بح بح سالم داداش عزیزمم
+سلام بر آقا محمد خوشتیپ
اومدن مهمونا؟
_آره یه ربعی میشه
+آها خب پس زیادم دیر نرسیدیم
داداش رفت داخل
با زنداداش سلام واحوال پرسی کردم و بعد اینکه رفتن داخل
در و بستم و دنبالشون رفتم
همه از جاشون بلند شدن و مشغول احوال پرسی بودن
داداش علی هم کلی عذر خواهی کرد
دوباره رفتم آشپزخونه و به ریحانه گفتم که داداش اینا اومدن
تا واسه اوناهم چایی بریزه
زن داداشم اومد آشپزخونه و ریحانه رو بغل کرد و شروع
کردن ب صحبت
نشستم سر جام و به حرفای علی و روح لله گوش میدادم
گاهی وقتا هم من چیزی میگفتم
زن داداشم چن دقیقه بعد اومد و سرگرم صحبت با خانوم آقا
کمیل شد
خالصه همه مشغول بودیم ک با اومدن ریحانه توجمعمون
٬توجهمون بهش جلب شد
سکوت عجیبِبینمون باعث شد اضطراب بگیره....
واسه اینکه واسش سخت نشه ب حرف زدن ادامه دادم
نگاه تحسین آمیز آقا کمیل و خانومش رو ریحانه مشهود بود
روح لله هم وقتی متوجه سکوت جمع شده بود
برگشت و به ریحانه نگاه کرد
بعدشم که به حرف گرفتمش و مشغول صحبت شدیم
ریحانه سینی چایی و جلوی آقا کمیل نگه داشت که گفت
+بح بح دست شما درد نکنه
چایی و پخش کرد و هرکی یه چیزی گفت
با اشاره زن داداش نشست کنارش .
ظرف شیرینی و شکلات و از رومیز ورداشتم و تعارف
کردم بهشون
دوباره جو مثه قبل شده بود
که بابا نگاهش و به روح لله دوخت
به نظر میرسید روح لله هم خودشو برای رگبار سوالای بابا
آماده کرد بود
از تحصیلش پرسید
که جواب داد میخواد درسش و تو حوزه ادامه بده
از دارایی و شغلش پرسید
که خیلی صادقانه و با اعتماد ب نفسی ک نشان از یه پشتیبان
قوی تو زندگیش میداد جواب داد
و اینم ب حرفاش اضافه کرد که انشالله اگه خدا بخواد کار
میکنه تا خونه بگیره و خلاصه تمام تلاشش و میکنه تا رفاه
و برای ریحانه فراهم کنه .
وضع مالیِ باباش خوب بود ولی روح لله دوست داشت رو
پاهای خودش وایسته و مطمئن بودم این ویژگی برای پدر من
میتونه خیلی جذاب باشه.
با لبخندی ک روی لبای بابا نشست از حدسی ک زدم مطمئن
شدم .
خالصه یه سری حرفای دیگه زدن و ریحانه و روح لله و
فرستادن تا حرف بزنن
ریحانه خجالت زده روح لله و به سمت اتاقش راهنمایی کرد
سعی کردم حس کنجکاویم و سرکوب کنم و آروم بشینم سر
جام با اینکه خیلی سخت بود
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡