#رمان_ناحله
#قسمت_چهل_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
+عه عه عه اینو چرا اوردی بالا .
اومد و از دستم گرفتش و بردتش پایین .
نشستم سمت پنجره و تکیه دادم به شیشش که اصلا نفهمیدم
کی خوابم برد.
با صدای صلوات بچه ها از خواب پریدم .
به ساعتم نگاه کردم .
تقریبا ۱۱ بود .
سبک شده بودم .
ولی خیلی احساس ضعف داشتم .
رو کردم به محسن و
_چیزی نداری بخورم؟از دیشب شام نخوردم!گرسنمه
سرشو تکون دادو از جاش بلند شد و از قسمت بالای سرش
یه نایلون اورد پایین که توش پر از ساندویچ بود
یه دونه ازش گرفتمو با ولع مشغول خوردنش شدم .
که محسن با خنده گف
+حاجی یواش تر خفه میشیا
یه چش غره براش رفتمو رومو برگردوندم سمت پنجره که
ادامه داد
+حاالا چرا انقد درب و داغونی ؟
قحطی زدتت یهو؟
_اره اره .
بابا رو که اوردم تهران دوباره برشون گردوندم . دیشبم برا
ریحانه خواستگار اومد شامم نخوردم خیلی سریع برگشتم
تهران .
زدم زیر خنده و بلند گفتم
_ اصن تو چه میدونی زندگی چیه .
اونم شروع کرد به خندیدن .
+عه به سلامتی . پس خواهرتم شوهر دادی رفت که
_نه شوهر که نه هنوز .
ولی خواستگارش آشناس.روح لله خودمون .
+عهههه روح لله خودموووننن
_ارههههه
+ایشالا خوشبخت بشن .
_ایشالا
اخرای خوردن ساندویچ کتلتم بود که مامان محسن درستش
کرده بود.
فرمانده از جاش پاشد و شروع کرد به صحبت کردن و
تذکرای اونجا و تو راه .
با دقت ولی بی حوصله مشغول گوش کردن به حرفاش شدم .
فاطمه :
از سرمای عجیبی که خورده بودم عصبی بودم .
کل این روزا رو بی رمق رفتم مدرسه و درست و حسابی هم
نتونسته بودم درس بخونم و تست بزنم .
صدامم خیلی گرفته بود .
رفتم پایین و یه لیوان شیر داغ کردمو مشغول خوردن شدم .
نزدیکای عید بود و مامان اینا بودن بازار.
بعد خوردن شیرم رفتم بالا سمت اتاق صورتی خوشگلم .
گوشیمو روشن کردم که بلافاصله دیدم از ریحانه پیام دارم .
+سلام جزوه ها رو میفرستی !؟
اصلا حال جواب دادن نداشتم .
گوشیو خاموش کردم و انداختمش کنار.
مشغول تست زدن شدم .
طبق برنامه ریزی نوبت جمع بندی مطالب چهار تا پایه اول
و دوم و سوم و چهارم بود!!!
خسته به اتاق شلختم نگاه کردم که هرگوشه اش یه دسته کتاب
روهم تلمبار شده بود .
دلم میخواست از خستگی همشونو پاره کنم .
دیگه حوصلمم از درس خوندن سر رفته بود
بند بند هر کتاب و از (از و به و در و را)حفظ بودم .
دیگه حالم بهم میخورد وقتی چشام به متناش میافتاد.
دلم هیجان میخاست .
بیخیال افکارم شدم و تست دینیو وا کردم .
تایم گرفتم و تو ده دقیقه تونستم ۹ تا سوالو بزنم از اینکه
نمیتونستم زمانمو مدیریت کنم حرصم میگرفت .دوباره زمان
گرفتمو با دقت بیشتری مشغول شدم.
این دفعه تونستم ۱۲ تا تستو تو ۱۰ دقیقه بزنم . خوشحال
پریدم رو تختو با اون صدام یه جیغ داغون کشیدم که باعث
شد خودم ازشنیدن صدام خجالت بکشم .
صدای ماشین بابا رو ک شنیدماز اتاق پریدم بیرون .
مامان و دیدم که با دست پر وارد خونه شد.
باعجله از پله ها پایین رفتمو ازدستش نایلکس خریدو کشیدم
بیرون و همه ی خریداشو رومبل واژگون کردم .
به لباسایی ک واسه خودش خریده بود اعتنایی نکردم
داشتم دنبال لباسایی که واسه من خریده بود میگشتم که مامان
داد زد
+علیک سلام خانم . لباسامو چرا ریخت و پاش میکنییی عه
عه
هه نگرد واس تو چیزی نگرفتم
پکر نگاش کردمو
_چقد بدیییی توو راحت میگه واست لباس نخریدم .
مشغول حرف زدن بودیم که بابا هم با نایلکسای تو دستش
اومد تو سلام کردمو از پله ها رفتم بالا که
بابا گفت.....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_s5as6a5&btn=رمان.ناحله
چهار پارت خدمت نگاهتون
خوشحال میشم نظراتتون رو ببینم😊✨
298.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ
اینا عقل ندارن
یا خودشونو زدن به
بیعقلی🗿.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ـ
حالا کاریم نداریم
ببینم ؛
چمدون محمددماغو
ساخت خود
ایرانبوده یا نه؟!
ولیحداقل بین چفیه عربی
وچفیه ایرانی
از زمین تا آسمون
فرقداره🦦🧋.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
جاویدان ترین ُ
خفنترین
فقط سردار موسوی ُ
حاجیزاده🕶🥤
-رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
چه قشنگ میگفت:
چقدربایدازآدمهاضربهبخوریم
تابفھمیمتنھاجاییڪه؛
صدامونشنیدهمیشهدرِخونهامامحسینه ..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
میگفٺڪہ↓
عَظِمَتِنوڪرۍ،دَرخونہےِ
امـٰامحٌسِـینرو،زمانےمیفَہمے..
کہشَبِاَوَّلِقبـر،
وقٺۍزَبـونِتبَنداومَـد..؛
یہوَقتمیبینۍیہصِدایۍمیاد،
میگہنترس،مَـنهَستَم...(:❤️
.رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
.
『
•
مننگاهازمردماینشهرمیدزدمولی
آنکهراسیریندارمازتماشایشتویی:))
#قمربنیهاشم【🫠🫀】
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡