eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
شهید اوینی
دلم‌گرفتہ‌بود نامت‌رازمزمہ‌ڪردم‌وسبڪ‌شدم راست‌گفت‌شاعرکہ‌: یاح‌ـسین‌نامِ‌توبردم،نہ‌غمی‌ماندونہ‌هَمّی بابی‌اَنت‌واُمّی💔:) _ رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
ایدی شهید مصطفی علیخانی🌱 @mo_alikhani315
شهید مصطفی علیخانی متولد ۲۴ مرداد ۱۳۸۰ در اصفهان بود. او از کودکی به نماز، مسجد و فعالیت‌های مذهبی علاقه داشت و در پایگاه بسیج و برنامه‌های فرهنگی مسجد نیز فعالیت می‌کرد. به ورزش‌هایی مانند شنا و فوتسال علاقه‌مند بود و در هیئت‌های مذهبی شرکت می‌کرد و مداحی نیز انجام می‌داد. حرف تازه مصطفی عضو سپاه پاسداران و دانشجوی دانشکده نظامی سپاه بود و به کار و خدمت در این مجموعه علاقه زیادی داشت. او جوانی خوش‌اخلاق، مهربان، باحیا و شجاع توصیف شده است. در سال ۱۴۰۴ ازدواج کرد، اما زندگی مشترکش تنها چند ماه طول کشید. حرف تازه او در ۲۱ دی ۱۴۰۴ در اصفهان، هنگام انجام مأموریت، جان خود را از دست داد و به شهادت رسید. پیکر او در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپرده شد. حرف تازه یاد و نام شهید مصطفی علیخانی به عنوان یکی از جوانان شهید مدافع امنیت در اصفهان گرامی داشته می‌شود. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
همیشه میگفت: قانون هفت‌ساعتو یادتون نره ! تا گناهی مرتکب شدید ؛ تا هفت ساعت فرصت توبه دارید !🌱 - شهیدعباس‌دانشگر رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دست‌های کوچکش دنبال آغوشی که آسمانی شد (: * خواهر زاده‌ی شهید برکتی🤍 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
کجا میری ؟ بیا اینو بپوش ببین سایزت هست یا نه از خوشحالی خیلی تند پریدم سمتش و نایلکس و ازش گرفتم و محتویاتشو ریختم بیرون . یه پیره ِن بلند بود سریع رفتم تو اتاقمو پوشیدمش. رفتم جلو آینه و مشغول برانداز کردن خودم شدم . پیرهن بلنِد آبی که تا رو مچ پام میرسید و دامن زیرش سه تا چین میخورد . آستین پاکتیشم تا رو ارنجم بود. یقش هم گرد میشد و روش مدل داشت رو سینشم سنگ کاری شده بود . وا این چه لباسیه گرفتن برا من . مگه عروسی میخام برم . به خودم خیره شدم تو آینه که مامان درو باز کرد و اومد تو . پشتش هم بابا اومو عجیب نگاشون کردم. _جریان این چیه ایا؟ مگه عروسیه؟ بابا خندیدو +چقد بهت میاد . مامانم پشتش گف +عروسی که نه حاال . _پس چیه این؟ +حاال بَده یه لباس مجلسی خوب پیدا کردم بعد سالی برات که واسه یه بار دقیقه نود نباشیم . از حرفاشون سر درنمیاوردم بی توجه بهشون گفتم _برین بیرون میخام لباسو در ارم . از اتاق رفتن و درو بستن . لباسه رو در اوردمو دوباره کنار کمدم گذاشتمش. گوشیمو گرفتم از رو جزوه های کالسا عکس انداختم و برا ریحانه فرستادم . اینستاگراممو باز کردم و داشتم دونه دونه پستا رو چک میکردم که چشمم به پست محمد داداش ریحانه افتاد. عکس یه سری بچه بسیجی بود از پشت که تو اتوبوس نشسته بودن . پیش به سوی دیار عشق و دگر هیچ( زیرشم نوشته بود با خنده گفتم _دیار عشق؟ دیارم مگه عشق داره شاید منظورش همون بسیج و اینا باشن . پیجشو باز کردم تا همه ی پستاشو ببینم. دونه دونه بازشون میکردم و تند تند میخوندم. همش یا مداحی بود یا لباس بسیجی یا شهید . یه دونه عکسم محض رضای خدا از صورتش نزاشته بود واقعا فازشو درک نمیکردم . تعداد بالای کامنتاش منو کنجکاو کرد تا ببینم چنتا فالوئر داره رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡