میگن! چادرسرڪردن
بےڪلاسیہ،عقبافتادگیہ!
ڪےمیگهاقتداءبہحضرتزهرا'س' بےڪلاسیہ!
😏 اینهمهشهید مقتداشونحضرتزهرا'س'بود خانماشتباهرفتیراهو اهدناصراطالمستقیماینجاست..😉🌱 #یـٰادگارمادرمونھ🥹🕊️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمیّه خط مقدّمِ بچّه شیعه هاست!..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برو باهاش صحبت کن
بلده آرومت کنه:))
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای؟
در شهر خویش هستم و در کربلاست دل:)💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه حرف زدن با اهل بیت نبود
من تا حالا زنده نبودم:)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلول به سلولِ وجودم دلتنگته یا ابا عبدالله(: 💔 ️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رمان_ناحله #قسمت_چهل_و_هفتم #عاشقانه_مذهبی دهنم وا موند چه خبرهههه؟؟؟! kاههههه 23 یاعلیییی این
#رمان_ناحله
#قسمت_چهل_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
مشغول حرف زدن با بچه ها شدم که ریحانه اومد.
_بح بح چه عجب خانوم خانوما تشریف اوردن مدرسه
+هیسسس برات تعریف میکنم.
_عجبا
بعد اویزون کردن چادرش اومد نشست کنارم
+خوبی!؟سرما خوردی؟
_اره . صدام خیلی تغییر کرد؟
+اره
_خب چه خبر؟ بابات خوبه؟
+اره خوبن الحمدالله.قرار شد بعد عید واسه عملش بریم
تهران.
_ایشالله خدا شفا بده
خودت کجا بودی تا الان ؟
+هیچی دیگه . از تهران که برگشتیم اومدم مدرسه خب.
یهو با ذوق داد زد
+اهااااااا فاطمهههه
لبخند زدمو:جانم؟ باز چی شده؟
اومد در گوشمو
+واسم خواستگار اومده
خندم شدت گرفت
_عه بختت بالاخره واشد.حالا چرا با ذوق میگی؟تو که قصد
نداری حالا حالاها.....؟
حرفمو قطع کرد .
+چرا قصد دارم .
با تعجب بهش خیره شدم .
_خدایی؟
+اره.اشکالش چیه؟
_خب حرف بزن کیه این شادوماد که اینجور دلتو برده؟
مشغول تعریف کردن بود که معلمم اومد
انقد بی حال بودم که حتی از جام بلند نشدم
_بقیشو بعدا تعریف کن
+باشه .
همونجور بی حال مشغول گوش دادن ب صحبتای معلم بودم
که زنگ خورد
ریحانه دوباره با همون هیجان مشغول تعریف کردن شد .
حرفش و قطع کردم و
_ ریحانه حالا جدی میخای ازدواج کنی ؟
تازه اول جوونیته دخترجون. بیخیال
بهش بگو دوسال صبر کنه برات خو .
حالت حق به جانبی به خودش گرفت
+نه من خودم دلم میخواد زود ازدواج کنم که به گناه هم
خدایی نکرده نیافتم . به نظرم ازدواج زود خیلی خوبه و
باعث میشه فساد جامعه کم شه .
حرفاش برام عجیب و خنده دار بود!
همینجور حرف میزد و من بی توجه ب حرفاش فقط سرمو
تکون میدادم
حرفاش ک تموم شد گفتم
_باشه عزیزم ایشالله خوشبخت شی.
حالا کی عقد میکنین؟
+اگه خدا بخاد دو هفته دیگه .
چشام از حدقه بیرون زد ولی سعی کردم چیزی نگم که
دوباره حق به جانب شه .
سرمو تکون دادمو رفتم سمت آبخوری تا یه آبی به دست و
صورتم بزنم .
کل کلاس با فکر به شخصیت ریحانه و داداشش گذشت.
چه آدمای عجیبی بودن .
با شنیدن صدای زنگ رشته افکارم پاره شد وسایلمو جمع
کردمو بعد از خداحافظی با بچه ها،راهیِ منزل شدم
محمد:
چند ساعتی بود که رسیدیم .
قرار شد امشب و استراحت کنیم فردا بریم منطقه .
از بچه های عملیات فقط من و محسن بودیم که وظیفمون
هماهنگی بود.
بقیه هم از بچه های تفحص بودن.
دل تو دل هیچکس نبود .
بعدِاسکان دادن بچه ها تو حسینیه با فرمانده صحبت کردم که
ببینیم شامشونو از کجا باید تهیه کنیم.
با محسن سوار یه وانت شدیم و تا یه ادرسی رفتیم بعد اینکه
شام بچه ها رو گرفتیم برگشتیم حسینیه. شام و بینشون تقسیم
کردیم خودمونم یه جا نشستیم و مشغول شدیم که فرمانده
دوباره شروع کرد به تذکرات و ...
بعد اینکه حرفاش تموم شد شامشو براش بردم.
خودمم برگشتم سمت جایی که محسن پتو پهن کرده بود بود
.
همه ی بدنم درد میکرد .
به گوشیم نگاه کردم که دیدم خبری نیست .
بیخیال شدم.
یه شب بخیر به محسن گفتمو بعد چند دیقه خوابم برد .
__
با کتک محسن از خواب پریدم .
بطری آبِ بالا سرمو سمتش پرت کردم .
_بی خاصیییتتت
با خنده دویید سمت در خروجی
+حاجی بچه ها دارن میرن منطقه دیر شد...
انگار یه پارچ آب یخ روم خالی کرد خیلی تند از جام پاشدم
گوشیمو گذاشتم تو جیبِ شلوارم و دنبالش دوییدم .
رفتم تو حیاط که دیدم همه نشستن و دارن صبحانه میخورن
.
نشستم کنارِمحسن
_بالاخره که حالتو میگیرم .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡