-
میگفت:
برای بهترین دوستهاتون،
دعای شهادت کنید . .
-رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ڪسـانی ڪہ بـــــرای هـدایت
دیـگـــران تــلاش مـی ڪنـنـد؛
بہ جای مردن، شهید می شوند...
'#شهیدابراهیمهادی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
بـاورکنیـدهرکـسبهجایـیرسیـداز
مبـارزهبـانفـسرسیـد؛
#شهیـد_چیـت_سازیـان
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گله ای داری شد دلت پر
قضاوت شدی ولش کن
اگه خندید کسیم بخند بگو سلاملیکم😂
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_چهل_و_نهم #عاشقانه_مذهبی خندید و +اگه میتونی بگیر خو . یه قلپ از چاییمو خوردم
#رمان_ناحله
#قسمت_پنجاه
#عاشقانه_مذهبی
تو این مدت چند باری با بابا و داداش علی و ریحانه صحبت
کرده بودم
به ریحانه هم گفتم که با پولایی که براش گذاشتم برا عیدش
لباس بخره
و یکم هم راجع به روح لله باهاش حرف زدم
همش از من گله داشت که چرا تو این شرایط ولش کردم
سه روزدیگه عقدش بود
تو این دو هفته چندباری با حضور زنداداش رفته بودن
بیرون و باهم حرف زدن و تقریبا شناخت کافی پیدا کردن از
هم
حتی پیش مشاور هم رفته بودن
از طرف دیگه ای هم از قبل میشناختن همو
خیلی مطمئن از ریحانه خواستم که فکر کنه و عجولانه
تصمیم نگیره
با اینکه عادت داشتم ولی یه کوچولو دلم برا بابا تنگ شده بود
تاصبح با محسن و سید مرتضی و فرمانده نشستیم و ذکر
گفتیم
دم دمای صبح بود که بقیه خوابشون برد
با بطری آب معدنی بالا سرم وضو گرفتم و ایستادم برا نماز
دلم نمیخواست دست خالی برگردیم
حداقل اگه شده یه شهید
فقط یدونه
قبل اذان بچه ها رو بیدار کردم یه آبی چیزی بخورن فردا تو
اون گرما نَمیرن از تشنگی که میخوان روزه بگیرن!
نمازو به جماعت حاج احمد طلبه ی ۲۹ ساله ی گروه خوندیم
روز سه شنبه روزآقا امام زمان بود
نشستیم و دعای عهدم خوندیم و بعدش راهی منطقه شدیم
روزِآخر موندنمون تو این شهر و این منطقه بود
بعدش باید برمیگشتیم تهران
همه ی چشم و امیدمون به امام زمان بود که ما رو دست
خالی برنگردونه
برا نماز ظهرو عصر پاشدیم و بعد خوندن دوباره همه
مشغول شدن
منم دیگه تو این چند روز یاد گرفته بودم و با اجازه ی
فرمانده کمک میکردم
بچه ها تو این چند روز خوب پیش رفته بودن
خیلی دیگه جلو رفته بودیم و تقریبا یک پنجم منطقه پاک
سازی شده بود.
تو حال و هوای خودم بودم و تو دلم مداحی میخوندم
بچه ها دیگه با زبون روزه نا نداشتن کار کنن
دیگه تقریبا همه چشما گریون شده بود که همزمان دو نفر داد
زدن
+یا علییی!!لله اکبرر بچه ها بیاین اینجااا
با شنیدن این صدا همه دوییدن سمتشون و دورشون حلقه زدن
بچه ها شهیدددد
اینجاا کانالههه
بشینین همین جا با دقت
همه نشستن
منم رو خاک زانو زدم و با دستم آروم خاکا رو کنار کشیدم
دیگه از شدت گریه چشام جایی رو نمیدید که احساس کردم
دستم به چیز زبری برخورد کرد !
اشکامو با آستینم پاککردم و با دستم خاک و از روش کنار
زدم .
یه چفیه و یه دفترچه ی تیکه تیکه شده.
گذاشتمشون رو وسایلی که بقیه پیدا کردن.
با دقت خاکا رو فوت کردم سمت دیگه.
دستمو گذاشتم تو خاک که حس کردم دستم با یه استخون
برخورد کرد !
سید مرتضی رو صدا زدم .
خودم رفتم کنار .
فرمانده هم نشسته بود
یکی دو ساعتی گذشت و دقیقا دوازده تا شهید پیدا شد .
هیچکی تو پوست خودش نمیگنجید
خیلی گشتیم
۱۲ تا شهید حتی دریغ از یه پالک !!
فوری با سپاه تهران تماس گرفتم و گزارش دادم .
قرار شد در اسرع وقت شهدا رو ببریم معراج و بعدشم برن
.DNAبرا
شهدا منتقل شدن معراج...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡