چقدر زیباست!....
____
ما أجمَل!...
____
How beautiful!...
____
#امام_زمان
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
این همه وقت . . .
۵ دقیقه هم صرف ابا عبدلله کن با مرام😌 🤌🏻
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلتنگ تو ام ؛ به گرمای عراق سوگند .❤️🩹
#دلبرِعراقی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
از دلم دور شدی؛فکر تو آمد به سرم
خواب میبینمت،از خواب نباید بپرم!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
تصور کن واسه رفیقت یه عالمه ذوق داری که تولدش نزدیکه
براش کادو میخری
سعی میکنی غافلگیرش کنی
با بقیه هماهنگ میکنی که بیان جشن
بادکنک و شمع تولد و کیک و ...هم حاضره و منتظری فقط زودتر تولدش برسه :))
خب
تصور کردی قشنگ ؟
حالا فردا شده و تولدشه
همه دور هم نشستین تا بیاد و اون برق سورپرایز شدنو تو چشماش ببینید
ولی نمیاد !
یه ساعت میگذره ...
دو ساعت میگذره ...
۵ ساعت ...
و میبینین خبری ازش نیست :)
الان چند سال گذشته ؟
۱ سال
۲ سال ...
۱۰ سال ...
یه قرن ...
دو قرن...
چند وقته نیومده ؟
هر سال تولد میگیریم ولی صاحب تولد نمیاد:)
بغض نداره آیا؟
آدم تو نیمه شعبان تکلیفش با خودش معلوم نیست
نمیدونه بخنده یا گریه کنه ...🍂🥲
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عی بابا نشد که😁
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی از من فیلم گرفته😂
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاملا علمی🗿
نگید حیوون به حیوون بر میخوره🤦❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_شصت_و_پنجم #عاشقانه_مذهبی این و که گفتم با مشتش زد رو بازوم . بچه ها دورِجیپ جم
#رمان_ناحله
#قسمت_شصت_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
_خجالتم که نمیکشی
رومو کردم سمت ریحانه و
_خب دیگه بگو چرا دیر اومد؟
+اها
ببینین این باباش قاضیه خیلی کله گندن.
پولدارم که هستن ماشاالله
ولی باباش زیاد مذهبی نیست ریلکسه
کلا مث اینکه از مذهبیا هم زیاد خوشش نمیاد
ولی خودِ فاطمه بیشتر گرایشش به ماهاس انگار
نظر من اینه ما باید رفتارمون جوری باشه که جذبِ ما شه و
از ماها خوشش بیاد
میگن باباهه قاضیِ خوبیه ها
مرد بدی نیست ولی خب شخصیتش اینجوریه
سرمو تکون دادمو
_که اینطور
محسنم سرشو به تبعیت از من تکون داد
+میخاین عاشقِ من شه؟ نظرتون چیه؟
اینو که گفت مث فشفشه پرید و از هیئت خارج شد
منم یه گوشه نشستم به ساعت نگاه کردم تقریبا ۱۰ بود
همونجا دراز کشیدم و ساعدِ دستمو گذاشتم رو سرم که
ریحانه مشغولِ جارو برقی شد
روح لله هم از اتاقِ سیستم صوتی اومد بیرون و مستقیم رفت
پیش ریحانه
چقد ذوق میکردم میدیدمشون.
چه زوجِ خوبی بودن
مشغول حرف زدن شدن که داد زدم
_هی دختر کارتو درست انجام بده
روح لله که تازه متوجه حضور من شد خندیدو اومد سمت من
که پاکت دستمال کاغذیو پرت کردم سمتشو
_نیا اینجا مزاحمم نشو میخام بخوابم
با این حرفم راهشو کج کرد و رفت بیرون از هیئت پیش
محسن
منم چشامو از خستگی رو هم گذاشتم
ولی صدای جارو برقی اذیتم میکرد
بعد چند دقیقه روح لله و محسن دوباره اومدن تو و مشغول
نظافت شدن
فکر این دختره از سرم نمیرفت
با این اوضاعی که ریحانه تعریف کرده بود پس چه سعادتی
داشت
حوصلم سر رفته بود
ازمحسن و روح لله و بقیه بچه ها خداحافظی کردم و تاکید
کردم که درِحسینیه رو قفل کنن از هیئت بیرون رفتمو یه
راس حرکت کردم سمتِ اِل نودِخوشگلم
وضعیت مالیِ خوبی نداشتیم ولی چون همیشه تو جاده بودم
تهران شمال یا شمال تهران بابا میگفت که یه ماشینِ بهتر
بخرم که خدایی نکرده اتفاقی نیوفته
به هر حال بهتر از پراید بود
دزدگیر ماشینو زدمو نشستم توش
ریحانه پشتم اومد نشست تو ماشین
_نمیری خونه شوهرت
+نه بابا چقدر اونجا برم
استارت زدمو روندم سمت خونه
تو این مدت که خونه نبودیم قرار شد علی و زنداداش پیش
بابا بمونن و مواظبش باشن
بعد چند دقیقه رسیدم
ریحانه پاشد درو باز کرد
ماشینو بردم تو حیاط و پشتش ریحانه درو بست و یه راست
رفتیم بالا
فاطمه
حال دلم خوب شده بود
اشکام باعث شد خیلی سبک شم
گفتم الان که حالم خوبه و ذهنم آرومه یخورده درس بخونم
دوساعت مفید به درس خوندن گذشت
یه روز مونده بود به عید و من هنوز سفره هفت سینم و
نچیدم
یه نگاه به ساعت انداختم ۴ بود. خب کلی وقت داشتم هنوز
دراز کشیدم و گوشیمو برداشتم
اینستاگرامم و باز کردم
تا صفحه اش و باز کردم عکس محمد و دیدم
محسن پست گذاشته بود ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡