#رمان_ناحله
#قسمت_شصت_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
خواستم کپشن و بخونم که اون پست پایین رفت و عکسای
دیگه بالا اومدن
پیح محسن و سرچ کردم
انگار عکس و تو مراسم عقد ریحانه گرفته بودن
همون لباسا تنش بودهمون مدل مو هم داشت
وقتی متن و خوندم فهمیدم که تولدشه محسن بهش تبریک
گفته بود
با یه ذوق عجیب رفتم تو پیجش ببینم خودش چی گذاشته
هیچ پست جدیدی نذاشته بود
رفتم پستایی ک محمد توشون تگ شده رو ببینم
۱۰ تای اولی یا عکس محمد بودن یا عکس محمد به همراه
چند نفر
همشون تولدشو تبریک گفته بودن و براش آرزوی شهادت
کردن
وااا اینهمه دعا چرا چیز دیگه ای از خدا نمی خواستن براش.
همینطوری مشغول گشت زدن بودم که دیدم یه پست ب
پستاش اضافه شده
با هیجان منتظر موندم بازشه
چهره اش مثه همیشه تو عکس مشخص نبود
ولی کیکش مشخص بود انگار خم شده بود و داشت فوتش
میکرد
دوست و رفیقاشم دورش بودن
چجوریه اینهمه رفیق داره و اینهمه آدم دوسش دارن ؟
بنظر آدم معاشرتی واجتماعی نمیاد .
از دوستاش تشکر کرده بود.
آخر پستشم نوشت
" آرزوی روز تولدمو شهادت مینویسم "
خب پس خودشم از خداش بود براش شهادت بخوان
دوباره رفتم تو پستایی که تگش کرده بودن
از همشون اسکرین شات گرفتمگفتم شاید پاک کنن پستارو
میخواستم عکساشو نگه دارم
خیلی برام جالب شده بود
به شمع تولدش دقت کردم
زوم کردمروش
نگام ب شمع دو و شیش خورد
عه بیست و شیش سالشه فکر میکردم کوچیک تر باشه
تو ذهنم حساب کردم ک چقدر ازم بزرگتره.
من ۱۸ بودم و اون وارد ۲۷ شد
نه سالی تقریبا ازم بزرگتر بود.
خب ۹ سالم زیاده .
اصن چرا دارم حساب میکنم وای خدایا من چم شده .
کلافه از خودم گوشیمو قفل کردم و گذاشتمش کنار .
تو دلم با خودم در گیر بودم هی به خودم میگفت فاطمه نه
نباید بهش علاقمند شی
مثه همیشه منطقی باش این آدم اصلا ب تو نمیخوره به
معیارات عقایدت،
از همه مهمتر افکارش با افکار بابا به هیچ وجه جور در
نمیاد .
در خوشبینانه ترین حالت هم اگه همه چی خوب باشه و بهم
بخورین بابا عمرا بزاره ک
ای خدا تا کجاها پیش رفتم
فک کنم از درس خوندن زیادی خل شدم.
تنها راهه خلاصی از افکارم خوابیدن بود.
ساعت و برای یک ساعت دیگه کوک کردم .
کلی کار نکرده داشتم .
تا سر رو بالش خنکم گذاشتم از خستگی خوابم برد
با صدای مضخرف ساعت بیدارشدم و با غضب قطعش
کردم
گیج خواب پریدم حموم و بعد یه دوش سریع اومدم بیرون
چند ساعت دیگه سال تحویل بود و من هنوز بوی بهار و
حس نکرده بودم .
اصلا استرس کنکور شوق و ذوقم و واسه هر کاری،کور
کرده بود.
میترسیدم آخرش روونه تیمارستان شم.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی گفته دخترا شهید نمیشن؟
#چادرانه😌
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
#صدای_شما
نمیشه ادامه رمان بزاری...
_
ان شاءالله تا شب یک یا دو پارت دیگه هم میزارم🌱
#صدای_شما
منم منتظر ادامه ی رمانم
می خوام ببینم چی میشه اه
نمیتونم تا شب صبر کنم😩
_
هر چی بریم جلو تر بیشتر کنجکاو میشید😁
به عنوان یه پسر بچه 10 ساله برو خرید مدرسه ات رو بکن که چند روز دیگه باید سر صف سرود ملی رو با صدای بلند بخونی😏😎
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
اگه امشب بزاری لطفا پارت های بیشتر بزار...
_
اگر وقت کنم حتما🌱
#تلنگرانه
دزد دنبال خونه خالی نمیره!
اگه شیطان زیاد مزاحمت میشه
بدون یه گنجی داری ؛
که ارزش دزدیدن داره
مثل حُب اهل بیت:)..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وضعیت برآورده شدن دعاهام😂😂
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
تویی که میگفتی
خرابی جنگ رو
سس خرسی بیاد جبران کنه،
از گرونی ناله نکن اوکی؟🦦
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡