#رمان_ناحله
#قسمت_شصت_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
امروز ۳ فروردین بود و شب خونه مصطفی اینا دعوت
بودیم
صبح ریحانه زنگ زد و با کلی خواهش و تمنا گفت برم
خونشون و یکی از جزوه هاش که گم کرده بود و بهش بدم
اون جزوومم پخش و پلا بود باید یه توضیحاتی بهش میدادم
ریحانه ام نمیتونست تنها بیاد و داداششم تهران بود
نمیدونم چرا شوهرش اونو نمی اورد
خلاصه مادرم داشت آماده میشد بره بیمارستان
از فرصت استفاده کردم و آماده شدم تا همراهش برم
آدرس خونه ریحون اینا و بهش دادم
با خودم گفتم چقدر خوب میشد اگه داداشش تهران نبود و
میشد ببینمش
یهو زدم رو پیشونیم که مامانم گفت
+فاطمه جان خوددرگیری داری؟
ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی نگم
چند دقیقه بعد رسیدیم
از مادرم خداحافظی کردم وپیاده شدم
دکمه آیفون و فشار دادم تا در و باز کنن
چند لحظه بعد در باز شد و رفتم تو
یاد اون شب افتادم
آخی چه خوب بود
از حیاطشون گذشتم ک ریحانه اومد بیرون وبغلم کرد
چون از خونه های اطراف به حیاطشون دید داشت چادر
گلگلی سرش بود
داخل رفتیم ک گفتم
_کسی نیست ؟
+چرا بابام هست
بعداین جملهه پدرش و صدا زد
+بااابااااااا مهمون داریممم
دستپاچه شدم و گفتم عه چرا صداشون میکنی
شالم و جلوتر کشیدم
باباش از یکی از اتاقا خارج شد
با لبخند مهربونش گفت
+سلام فاطمه خانم خوش اومدی
خوشحالمون کردی ببخش که ریحانه باعث زحمتت شد حیف
الان تو شرایطی نیستم که توان رانندگی داشته باشم وگرنه
اونو میاوردم پیشت
بهش لبخند زدم و گفتم
_سلام ن بابا این چ حرفیه من دوباره مزاحمتون شدم
ادامه داد
+سال نوت مبارک دخترم انشالله سالی پر از موفقیت باشه
براتون
_ممنونم همچنین
وقتی به چشماش نگاه میکردم خجالت زده میشدم و
نمیتونستم حرف بزنم
چشمای محمد خیلی شبیه چشمای پدرش بود
شاید خجالتمم ب همین خاطر بود
باباش فهمید معذبم .رفت تو اتاقش و منم با راهنمایی ریحانه
رفتم تو اتاقش
نشستیم کولمو باز کردم و برگه های پخش و پالمو رو زمین
ریختم
ریحانه گفت
+راحت باش هیچکی نمیاد در بیار لباساتو
ب حرفش گوش کردم و مانتومو در اوردم زیرش یه تیشرت
سفید و تنگ داشتم
موهامم بافته بودم
ریحانه رفت بیرون و چند دقیقه بعد با یه سینی برگشت
چایی و شرینی و آجیل و میوه و
همه رو یسره ریخته بود تو سینی و اورد تو اتاق
خندیدم و گفتم
_ اووووو چ خبره دختر جان
چرا زحمت کشیدییی من چند دقیقه میمونم و میرم
+بشین سرجات بابا کجا بری همشو باید بخوریی عیده هاا
آها راستی اینم واسه توعه بابام داد بهت عیدیته ببخش کمه
شرمنده بهش خیره شدم
_ای بابا ریحانههه
نزاشت حرفم و ادامه بدم و گفت
+حرف نباشهه خب شروعش از کجاست
ناچار ادامه ندادم و شروع کردم به توضیح دادن...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
پارت های دیگه بزارین...😊
_
امروز 4 پارت گذاشتم عزیز ان شاءالله فردا بازم میزارم😊🌱
#صدای_شما
قربونت اینطوری ادم دق میکنه نمیزاری
میخواد ببینه و می خوام ببینن چی میشه بعدش
از دست تو دختر
_
هر روز 4 پارت میزارم دیگه😅😊🌱
#صدای_شما
سلام خوبید🎀
این کانال مخصوص عاشقاست
هرکی دوست داشت عضو کانالمون شه ❤️
@skot_ghalbam
_
#صدای_شما
فردا صبح لطفا بزارید😁
ممنون میشم🥰💖
_
چشممم ان شاءالله 😅🌱