eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ببخشید قبر شهید محمد کجاست؟ _ فامیلیشون چیه؟
اسمش شهید محمد عبدالهی _ مزار شهدای تهران مزارشون هست عزیز🌱
شما گفتید نمیدونید رمان واقعی هسته یا نه ولی من خوندم نوشته بود واقعی هسته و عکس شناسنامه شهید محمد عبدالهی بود لطفا بگید که قبرشون کجاست؟ _ بله ولی داخل رمان اسم شهید محمد دهقان فرد اومده و من هم تحقیق کردم ولی اسم شهید محمد دهقانی بیشتر هست و یه جا هم آخرای داستان که زینب بزرگ میشه و یه تاریخی رو نوشته اگر محاسبه کنیم با سن زینب جور در نمیاد به خاطر همین هم شک دارم که واقعی باشه🌱
اگه عکس از قبرشون دارید بزنید داخل کانال من میخوام ببینم _ حتما🌱 داخل اینترنت هم هست اگر سرچ کنید میاره✨
سلام عزیزم خوبی چرا رمان ناحله رو نمیزاری؟؟ _ سلام عزیز ممنون🌱 ببخشید امروز یه خورده کار داشتم الان دیگه میخوام بزارم✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_هشتاد_و_یکم #عاشقانه_مذهبی ان شاالله همه جوونا خوشبخت بشن ان شاالله منم حاجت د
گوشیمو خاموش کردمو رفتم پایین وای فایم از دوشاخه کشیدم تو فکر این بودم که فردا چجوری برم چی بپوشم یا که مثال با کی برم!! اصن باید کادو ببرم براشون؟! یا ن!!! بد نیست؟!نمیگن به من چه ربطی داشت وای خدایا کلافم چقدر. خودت نجاتم بده از این حالِ بد از رو کشوم مفاتیح کوچولومو برداشتمو دعای توسل خوندم به ساعت که نگاه کردم تقریبا ۸ بود پتومو کشیدم رومو ترجیح دادم به چیزی فکر نکنم ولی جاذبه ی اسمِ محمد که تو ذهنم نقش بسته بود این اجازه رو نمیداد این چه حسی بود که تو دلم افتاده بود فقط خدا میدونست و خدا رو دریای افکارم شناور بودم که خوابم برد واسه نماز که بیدار شدم مامانو دیدم که نشسته رو مبل سریع رفتم سمتش _سلام مامان خوبی؟ +صبح بخیر اره چیشدی تو یهو دیشب گفتی حالت بده؟! _وای مامان نمیدونم چند وقته مدام سرم گیج میره اصلا نمیدونم چرا اوایل گفتم خودش خوب میشه ولی الان بیشتر شده به خدا حالم بهم میخوره! یه کاری کن خواهش میکنم +نکنه چشات ضعیف شده؟ _ها؟ چشام؟ وای نمیدونم خدا نکنه +باشه امروز پیش دکتر مهدوی برات نوبت میگیرم چشاتو معاینه کنه _عه؟امروز؟بیمارستان نمیرین؟ +نه نمیرم دیشب مریم خانوم اینا خیلی گفتن چرا نیومدی کچلم کردن _اه مامان اصلا اسم اینا رو نیار +چته تو دختررر؟؟پسره داره برات میمیره تو چرا خر شدی کلافه از حرفش رفتم سمت دسشویی وضو بگیرم که ادامه داد +اصلا تو لیاقت این بچه رو نداری برو گمشو خاک به سر _اهههه شمام گیر دادین اول صبحیااا وضومو که گرفتم نمازمو خوندم رو تختم نشستم و گفتم تا حالم خوبه یه چندتا تست بزنم همین که کتابمو باز کردم محوش شدم با اومدن مامان به اتاقم از جام پریدم +پاشو لباس بپوش بریم دکتر _چشم یه مانتوی بلندِطوسی با گلای صورتی که رو سینش کار شده بود برداشتم که تا پایین غزن میخورد یه شلوار کتان مشکی راسته هم از کشو برداشتم و پام کردم روسری بلندمو برداشتم و سرم کردم و نزاشتم حتی یه تار از موهام بیرون بزنه موبایلمو گذاشتم تو جیب مانتوم که چشم به زنجیر طالیی که عیدی گرفتم خورد ... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡