2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از تو دست بکشم؟ ابدا،ابدا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تـو بهترین رفیق آخرالزمانی:))) ❤️🥲
#رفیق
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی با آدم درست رفاقت میکنی:(
#شُهدا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سرباز اسرائیلی Vsشیرزن ایرانی😎😎
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
اسمش شهید محمد عبدالهی
_
مزار شهدای تهران مزارشون هست عزیز🌱
#صدای_شما
شما گفتید نمیدونید رمان واقعی هسته یا نه ولی من خوندم نوشته بود واقعی هسته و عکس شناسنامه شهید محمد عبدالهی بود لطفا بگید که قبرشون کجاست؟
_
بله ولی داخل رمان اسم شهید محمد دهقان فرد اومده و من هم تحقیق کردم ولی اسم شهید محمد دهقانی بیشتر هست
و یه جا هم آخرای داستان که زینب بزرگ میشه و یه تاریخی رو نوشته اگر محاسبه کنیم با سن زینب جور در نمیاد به خاطر همین هم شک دارم که واقعی باشه🌱
#صدای_شما
اگه عکس از قبرشون دارید بزنید داخل کانال من میخوام ببینم
_
حتما🌱
داخل اینترنت هم هست اگر سرچ کنید میاره✨
#صدای_شما
سلام عزیزم خوبی
چرا رمان ناحله رو نمیزاری؟؟
_
سلام عزیز ممنون🌱
ببخشید امروز یه خورده کار داشتم الان دیگه میخوام بزارم✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_هشتاد_و_یکم #عاشقانه_مذهبی ان شاالله همه جوونا خوشبخت بشن ان شاالله منم حاجت د
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
گوشیمو خاموش کردمو رفتم پایین وای فایم از دوشاخه
کشیدم
تو فکر این بودم که فردا چجوری برم
چی بپوشم یا که مثال با کی برم!!
اصن باید کادو ببرم براشون؟!
یا ن!!!
بد نیست؟!نمیگن به من چه ربطی داشت
وای خدایا کلافم چقدر. خودت نجاتم بده از این حالِ بد
از رو کشوم مفاتیح کوچولومو برداشتمو دعای توسل خوندم
به ساعت که نگاه کردم تقریبا ۸ بود
پتومو کشیدم رومو ترجیح دادم به چیزی فکر نکنم
ولی جاذبه ی اسمِ محمد که تو ذهنم نقش بسته بود این اجازه
رو نمیداد
این چه حسی بود که تو دلم افتاده بود فقط خدا میدونست و
خدا
رو دریای افکارم شناور بودم که خوابم برد
واسه نماز که بیدار شدم مامانو دیدم که نشسته رو مبل
سریع رفتم سمتش
_سلام مامان خوبی؟
+صبح بخیر اره
چیشدی تو یهو دیشب گفتی حالت بده؟!
_وای مامان نمیدونم چند وقته مدام سرم گیج میره اصلا
نمیدونم چرا
اوایل گفتم خودش خوب میشه ولی الان بیشتر شده
به خدا حالم بهم میخوره!
یه کاری کن خواهش میکنم
+نکنه چشات ضعیف شده؟
_ها؟ چشام؟ وای نمیدونم خدا نکنه
+باشه امروز پیش دکتر مهدوی برات نوبت میگیرم چشاتو
معاینه کنه
_عه؟امروز؟بیمارستان نمیرین؟
+نه نمیرم
دیشب مریم خانوم اینا خیلی گفتن چرا نیومدی
کچلم کردن
_اه مامان اصلا اسم اینا رو نیار
+چته تو دختررر؟؟پسره داره برات میمیره تو چرا خر شدی
کلافه از حرفش رفتم سمت دسشویی وضو بگیرم که ادامه
داد
+اصلا تو لیاقت این بچه رو نداری برو گمشو خاک به سر
_اهههه شمام گیر دادین اول صبحیااا
وضومو که گرفتم نمازمو خوندم
رو تختم نشستم و گفتم تا حالم خوبه یه چندتا تست بزنم
همین که کتابمو باز کردم محوش شدم
با اومدن مامان به اتاقم از جام پریدم
+پاشو لباس بپوش بریم دکتر
_چشم
یه مانتوی بلندِطوسی با گلای صورتی که رو سینش کار
شده بود برداشتم که تا پایین غزن میخورد
یه شلوار کتان مشکی راسته هم از کشو برداشتم و پام کردم
روسری بلندمو برداشتم و سرم کردم و نزاشتم حتی یه تار از
موهام بیرون بزنه
موبایلمو گذاشتم تو جیب مانتوم که چشم به زنجیر طالیی که
عیدی گرفتم خورد ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
خواستم پرتش کنم تو کشو که یه فکری به سرم زد گذاشتمش
تو جعبشو انداختمش تو کیفِ اسپورتم
از اتاق رفتم بیرون که دیدم مامان رو کاناپه نشسته و منتظر
منه
با دیدن من از جاش پاشد و رفت سمت در
منم دنبالش رفتم
از تو جا کفشی یه کفش اسپورت تخت برداشتم و پام کردم
دنبالش رفتم و نشستم تو ماشین
تا برسیم یه اهنگ پلی کردم
چند دقیقه بعد دم مطب نگه داشت
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو مطب
یه راست رفتیم تو اتاق دکتر
چون واقعا من تو شرایط سختی بودم
حتی نیم ساعتم برام پر ارزش بود
برای همین مامان از قبل هماهنگ کرد واسم که معطل نشم
نشستم رو به رو دکتر چونمو چسبوندم به دستگاهش و اونم
مشغول معاینه شد
مامانم کنارش وایستاده بود
از دکترای بیمارستانی بود که مامان توش کار میکرد
برا همین میشناختتش
بعد چند دقیقه معاینه اومد کنار و رو به مامان گف
+خانم مظاهری مث اینکه این دخترتون زیادی درس میخونه
نه؟
مامان پوفی کشید و
_این جور که معلومه
ینی ظاهرا که اره ولی باطنا و خدا میدونه
چشامو بستم و سعی کردم مث همیشه آرامشمو حفظ کنم
با دست بهم اشاره زد برم بشینم رو صندلی و علامتا رو
بهش بگم
چندتایی و درست گفتم ولی به پاییناش که رسید دیگه سرم
درد گرفت و دوباره حس سرگیجه بهم دست داد
چشمامو باز و بسته کردمو
_نمیتونم واقعا نمیبینم
نزدیکم شد چندتا دونه شیشه گذاشت تو عینکِ گنده ای که رو
چشام بود
دونه دونه سوال میپرسید که چجوری میبینم باهاش
به یکیش رسید که باهاش خوب میدیدم
زود گفتم
_عه عه این خوبه ها
دکتر با دقت نگاه کرد
+مطمئنی؟
_بله
+شماره چشات یکه دخترجون چرا زودتر نیومدی
سرمو به معنای چ میدونم تکون دادم.
اعصابم خورد شد ازینکه مجبور بودم از این ب بعد عینک
بزنم..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡