613.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره دیگه داداش ؛
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
آخر شب سرد ما سحر می گردد مهدی به میان شیعه بر میگردد …
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما کی بزرگ شدیم ؟!💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
در مسیر حق، گامی استوار برداشت
نامش را بر لوح جاویدان نوشت
مصطفی علیخانی، مردِ میدان و وفا
با خونش رسم کرد، قصهی عشق و بقا
در میان طوفان، چون کوهی استوار بود
پایبند عهد و پیمان، دلباخته به یار بود
ای شهید پاک، ای روشنی در شب تار
نامت میماند تا ابد، چون بوی بهار
خون تو شد مشعلی برای راه حقیقت
بهشت پذیرفت تو را، در اوج سعادت❤️🩹
........
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
وچشمانت...
تَحْكِي القَصَصَ، وَنَظْرَةٌ لَهَا دَلالُ
يا شَهيدًا صَبورًا، يَفْخَرُ في الجِنانِ كَفيلُ🍃
#شهیدمصطـفـیعلیخانے
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
776.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخه ما برامون حلال و حرومیش مهمه😎❤️🔥
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_هشتاد_و_پنجم #عاشقانه_مذهبی با ذوق تو ذهنم تعداد جملاتی که بهم گفته بود و شمردم
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
ما اطرافمون بچه نداریم !
+عه ترس واسه چی بشین بدم بغلت
نشستیم باهم
بچه رو آروم گذاش تو بغلم
انقدر تنها بودم و نوزاد اطرافم کم دیده بودم احساس عقده ای
شدن میکردم
دست کوچولوش و آروم بوسیدم که بوش دیوونه ام کرد
یهو با ذوق گفتم :
_وایی بوی نی نی میده!
ریحانه زد زیر خنده و
+نی نیه ها دلت میخواد بوی چی بده ؟؟
با تمام وجود بوشو به ریه هام کشیدم و شروع کردم قربون
صدقه رفتنش
دیگه حواسم از محمد پرت شده بود
براش روسری کوچولوی صورتی بسته بودن
خواب بود .مژه های بلندش باعث میشد هی دلم واسش ضعف
برهه
ریحانه بلند گفت :
+بسهه محمد به خداا تمیز شد چی از جون اون بدبخت
میخوای ؟
دنباله نگاهش و گرفتم ک رسیدم به محمد که از ماشین بیرون
اومده بود و و با پارچه شیشه هاشو تمیز میکرد
در جواب حرف ریحانه چیزی نگفت که فکر کنم بخاطر
حضور من بود
یهو ریحانه داد کشید وگفت : عه جزوتو نیاوردمم یادت میره
ببریش برم بیارم
رفت داخل تا رفت داخل لب و لوچه فرشته کج شد و
صورتش قرمز یهو استرس گرفتم و با خودم گفتم وای خدا
گریه اش نگیرهه ریحانه کوفت بگیری که بچه رو بیدار
کردی
سریع با دست آزادم جعبه ی زنجیرمو از کیفم در اوردم و
گذاشتم تو پتوش
صدای سوئیج ماشین محمد اومد فک کنم قفلش کرده بود
انقدر حواسم به بچه بود که نمیتونستم با دقت نگاه کنم
هر چی میگذشت اخمای بچه بیشتر توهم میرفت
اومد سمتم داشت از پله ها بالا میومد که صدای گریه بچه
بلند شد
خیلی ترسیدم
تجربه ی نگه داری بچه رو نداشتم نمیدونستم وقتی گریه
میکنه باید چیکار کنم همشم ترس اینو داشتم که نکنه چون من
بغلش کردم داره گریه میکنه پاک خل شده بودم محمد از
کنارم رد شد که صدای گریه ی بچه شدت گرفت چاره ای
برام نمونده بود یهوبا یه لحن ترسیده ، جوری که انگار یه
صحنه ترسناک و دیده باشم بلند گفتم :
+وایییییی بچه گریه میکنه
برگشتم پشت سرم و نگاه کردم
مردد و با تعجب ایستاده بودنمیدونست باید چیکار کنه
چون رو پله بودم با استرس زیادی از جام بلند شدم که
همزمان اونم اومد سمتم
یخورده به دستم نگاه کرد و بعد جوری دستش و گذاشت
زیر پتوی بچه که با دستم تماسی نداشته باشه
چون من یه پله پایین تر بودم فاصلمون کم نشده بود ولی
تونستم بوی عطرش و حس کنم
امروز چه اتفاقای عجیبی افتاد
خیلی خوشحال شدم از اینکه بچه گریه اش گرفت
فرشته رو گرفت و رفت داخل
دوباره تپش قلب گرفته بودم
زیپ کیفم و بستم و بندش و گذاشتم رو دوشم و ایستاده منتظر
موندم
چند لحظه بعد ریحانه جزوه به دست برگشت و گفت :
+ببخش که دیر شد
جزوه و ازش گرفتم و گفتم : _نه بابا این چ حرفیه
بعدم بغلش کردم و گفتم :
_خب من دیگه برم تا مامانم نکشتتم
+عهه حیف شد که زود داری میری خوشحال شدم دیدمت گلم
خداحافظ
جوابش و دادم و ازش دور شدم
در خونشون و بستم و نشستمتو ماشین
قبل از اینکه مامان حرفی بزنه گفتم :
_غلط کردم
تقصیره توعه دیگه انقدر بچه اطرافمون نبود بچشونو دیدم
سرگرمش شدم
یه چشم غره داد و پاشو گذاشت رو گاز...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_هشتاد_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
محمد :
بچه رو بردم داخل.
از پتو درش اوردم و دادم دست مامانش .
یهو یه چیزی از پتوش افتاد پایین .
رو فرش و نگاه کردم که چشمم به یه جعبه کوچیک افتاد .
برش داشتم و بازش کردم و روبه زنداداش گفتم
_ این واسه فرشته است ؟
+کو؟ ببینم ؟
جعبه رو دادم بهش یه زنجیر طلایی خوشگل از توش بیرون
آورد و گفت
+نه! کجاا بود؟
_تو پتوی فرشته
ریحانه اومد و گفت
+عه کی گذاشت ؟ امروز که کسی نیومده بود خونمون...
جزفاطمه!
_ خو لابد اون گذاشته دیگه
زن داداش با اخم گفت
+دوست ریحانه چرا باید برای بچه ی من زنجیر بگیره ؟ وا
نه بابا فکر نکنم !
_خو پ کی گذاشت ؟
کسی جوابی نداشت
ریحانه گوشیشو گرفت و گفت
+خب میپرسم ازش
زن داداشم با بچه رفت تو اتاق .
یه سیب از رو میز ورداشتم و دراز کشیدم رو مبل
ریحانه با گوشیش ور میرفت ک گفتم
_ریحانه ؟
+هوم؟
_میگما این دوستت چرا این مدلیه ؟
+وا چه مدلیه ؟
_اصن یه چیز عجیبیه خیلی زشته اینجوری میگم میدونم
خودم ولی احساس میکنم خُله یه خورده
+عه محمد خجالت بکش دوستای خودت خُلَن
_ریحانه دارم جدی میگم تو انتخاب رفقات دقت کن یه ادم با
۲۶ سال تجربه داره اینو بهت میگه
+برو بابااا
سیب و پرت کردم براش ک جا خالی داد
_تو از وقتی با این روح لله ازدواج کردی انقدر بی ادب
شدیا خب داشتم میگفتم باور کن خودت دقت کنی به رفتارش،
به حرفم پی میبری
اصن عجیبه انگار چند دقیقه زمان میبره تا چیزی و متوجه
شه بهش سلام میکنی ۱۰ دیقه بعد جواب میده
یا اصن آخه این چ رفتاری بووود؟؟؟ چند سال بود بچههه
ندیددد؟
عه عه عه بچه گریه کرد نزدیک بود سکته کنه
واییی مگه داریم ؟..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡