eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
میفرمایـد: هرکسی‌لباسی‌بپوشد‌که‌اوراانگشت‌نما کند؛خداونددرروزقیامت‌لباسی‌ازآتش براومی‌پوشاند..🔥! رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
مِیسپارم‌به‌امام‌حُسین°♥️° هرچی‌ بخواهد ،هَمان‌میشود...! بُدون‌عِشق‌حسین‌،عِشق به‌من نمیاد وقتی‌نََفس میکشم، میشنوم اینو زیاد صِدای‌قَلب‌مِنه ، امام‌حُسین‌ رو میخواد(:💔! رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فقط این تیکه از مداحی که میگه: ی کنج از حرم بهم جا بده دلم تنگته خدا شاهده 💔🚶‍♂️ رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
- می‌گویند‌هروقت‌آب‌می‌نوشی‌بگو‌یاحسین ؛ این‌روزها‌که‌آب‌می‌بینی‌و‌نمی‌نوشی‌آرام‌بگو‌ یا‌ابوالفضل 💔 '(: رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_هشتاد_و_نهم #عاشقانه_مذهبی چند بار فاصله ی بین اتاق ریحانه تا هال و اروم قدم زدم
تو آخر این و دق میدی بابا که از خطابِ ریحانه خندش گرفته بود گفت +اذیت نکن این بچه رو گناه داره ریحانه نگام کرد و شکلک درآورد که گفتم _میگم بی ادب شدی میگی ن ! الان فکر میکنی دیگه کارت پیش ما گیر نیست نه؟ باشه خواهرم باشه هر جور میخوای رفتار کن بعد که انتقامش و ازت گرفتم ناراحت نشو! +تا انتقامت چی باشه حالا میزاری برم؟ _چرا روح لله نمیاد بالا؟ +عجله داریم _باشه برو ب سلامت.سلام برسون ریحانه دست تکون داد: +خدافظ بابا خدافظ داداش _خدافظ باباهم ازش خدافظی کرد که رفت رو کردم به بابا و: _هعی پدرِمن دیدی همه مارو گذاشتن رفتن!!!! آخرشم منم که برات موندمممم!! یعنی به پسرت افتخار نمیکنی؟ +نه چرا باید به تو افتخار کنم؟ زن و بچه که نداری! تو هم از رویِ بی خانوادگی این جا نشستی اگه زن داشتی خودتم میرفتی! _بابااااا؟؟؟؟نوچ نوچ نوچ نوچ من ازدواج کنم هم پیشتون میمونم در ضمن زن کجا بود حالا! +همینه دیگه همیشه اخرش به اینجا میرسیم که زن کجا بود!؟ واقعا متوجه نیستی داری پیر میشی؟ ۳۰ سالت شده! دوستای همسن و سال تو الان در شرف ازدواج بچه هاشونن تو کی میخای دست بجنبونی پسر؟؟ _بابا جان نیست به خدا دخترِخوب نیست یعنی نه که نباشه من نمیبینم +خدا چشاتو کور کرده _اصن هر چی شما بگین هر چی که بگین من میگم چشم! +چرا نمیری با این سلمای بیچاره ازدواج کنی؟ مگه چشه؟ هم دلش با توعه،هم دختر خوبیه چشام از حدقه زد بیرون _کیییییی؟؟؟؟سلماااااا؟؟؟ بابا ینی من قدِ ارزنم ارزش ندارم که میگین سلما؟؟؟ آخه سلما چیش ب من میخوره ؟اصلا یکی از دلایل ازدواج نکردن من همین سلما ست به همه بدبینم کرده ادمی نیست که لا اله الا الله من نمیدونم شما واسه همه خوب میخواین به من که میرسه باید از جام پاشدم برم تو اتاق که یه وقت از روی عصبانیت چیزی نگم دل بابا بشکنه همین که پاشدم صدام زد +همیشه از مشکلاتت فرار میکنی محمد!!! هیچ وقت سعی نکردی بشینی و حلشون کنی تا کی میخوای مجرد بمونی؟ خب سلما نه! یکی دیگه!! یعنی تو شهرِ به این بزرگی یه دختر وجود نداره که به دلت بشینه؟ اصن این جا نه تو تهران چی !!! من نمیدونم آخه تو چرا انقد دست و پا چلفتی ای پسرررر تو هیئتتون این همه پسر یه خاهرِ خوب ندارن؟ بابا نمیشه که! پس فردا من بیافتم سینه قبرستون تو میخوای چیکار کنی؟.. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_نود #عاشقانه_مذهبی تو آخر این و دق میدی بابا که از خطابِ ریحانه خندش گرفته بود
مردم حرف در نمیارن بگن پسر اینا دیوونه است کسی بهش زن نمیده؟ اصلا مردم هیچی تو نباید دینتو کامل کنی؟ دو رکعت نمازی که یه آدم متاهل میخونه از هفتاد رکعت نمازی که تو میخونی بهتره ! اینارو که خودت بهتر از من میدونی! باید ازدواج کنی امسال محمد _چشم بابا چشم ولی صبر کنید یه دختر خوب پیدا شه +بازم داری طفره میری دخترِ خوب پیدا نمیشه. خودت باید پیدا کنی از جام پاشدم و کلافه رفتم تو آشپزخونه سه بار صورتمو شستم دیگه حالم بد شده بود پوفی کشیدم و ماهیی که ریحانه واس بابا پخته بود واز تو یخچال در اوردم و گذاشتم رو گاز که گرم شه سفره پهن کردم و نشستم پیش بابا برنجِ نهارم اوردم و مشغول گرفتن تیغ ماهی براش شدم دلم نمیخواست دوباره همون بحث وادامه بده برا همین گفتم: _بابا جهیزیه ریحانه رو چ کنیم +نمیدونم پسر یه مقداری پس انداز از قبل داشتم .الانم میخام یه مقدار وام بگیرم تیکه تیکه بدم خودشون بخرن والا دیگه نمیدونم باید چیکار کرد من که دیگه توان کار کردن و ندارم _خب منم هستم میتونین رو منم حساب کنین +نمیخواد تو باید پولاتو برا عروسی خودت جمع کنی _ولی به ریحانه قول دادم چهارتا از لوازمش و من بخرم با خنده گفتم: خب روح لله هم چهارتا چیز میخره شما هم چهارتا چیز علی هم چهارتا چیز خب تموم شد دیگه به سلامتی باباهم خندش گرفته بود وسط خنده نمیدونم چیشد که صورتش جمع شد و گفت +خدا بیامرزه پدر و مادرشو نیستن عروسیِ دخترشونو ببینن! بیچاره ها چه آرزوها داشتن برا این بچه یکم مکث کرد و ادامه داد: +محمد اگه من مردم حواست به ریحانه باشه باشه پسرم؟اون هیچکی و جز ما نداره! سرمو انداختم پایین و: _خدا نکنه سایه شما کم شه از سرمون. چشم حواسم بهش هست شما خیالتون راحت باشه . هر زمان که حرف از نبودش میزد قلبم تیر میکشید . تیغای ماهی و که برداشتم،ماهی و براش تو بشقاب ریختم. رفتم دستم و شستم و خواستم واسه خودم نیمرو درست کنم که فهمیدم نون نداریم. نمیخواستم بابا رو تنها بزارم برا همین سعی کردم خودمو سیر نشون بدم که بابا نگه چرا غذا نمیخورم... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡