eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ببخشید منظورتون از بعد از اذان،اذان ظهر هست _ سلام نه عزیز اذان مغرب منظورم هست🌱
سلام میشه برای ظهور دعا بیشتر کنید اخه اقای ما مهدی (عج)ما خیلی غریبه کاش انقدر که افسوس از برگشت امام خامنه ای عزیز میشه یادمون باشه ایشون نائب چه کسی بودن ایشون تجارت با خدا رو انتخاب کردند و در اخر عاقبت بخیر شدند ولی کاش از ظهور حرف هامون بیشتر بشه نمیدونم شاید هم هنوز اونقدر خسته و دلشکسته از دنیا و ادماش نشدیم اگرنه حضرت تا به حال ظهور کرده بودند اللهم عجل لولیک الفرج💖 ممنون که شنوای صحبت های ما هستید
در همین ساعتی که این متنو می‌خونی ... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
حجم عکس بالاست، با احتیاط باز شود سه سید خراسانی در یک قاب:))) رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
کوروش خودشم ی لحظه زیر قبر هنگید ؛ که چجوری یه عده احمق ، عکسشو گذاشتن کنار بابای سـُس خرسـی 🦦☕️ | رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمازتون سرد نشه🤍🌱 (به وقت نماز جماعت🙃✨) رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_نود_و_دوم #عاشقانه_مذهبی یه پرتقال برداشتم و نشستم پیش بابا ومشغول خوردن شدم که
باورم نمیشد من با اون همه تند و آتیشی بودنم الان چطور روحیم انقدر آروم و آروم پسند شده. باورم نمیشد چطور مَنی که این همه به ازدواج کردن فکر میکردم ۶ سال منتظر موندم. چقد دیوونه بودم! به ریحانه پیامک زدم : _فردا بریم سر مزار مامان ،که بعد چند دقیقه گفت : +باشه. از اتاق بیرون رفتم.بابا جلو تلویزیون تو رخت خواب خوابش برده بود. تلویزیونو خاموش کردم و رو بابا پتو کشیدم. خودمم رفتمتو اتاق نشستم و لپ تاپ و روشن کردم و مشغول طراحی یه سری از پوسترای برنامه های هیئت شدم ساعت دم دمای ۱۲ بود به سرم زد عکسای دوربینو منتقل کنم به گوشیمو و چند تا پست بزارم. دوربین و گوشیم وبه لپ تابم متصل کردم عکسای شهدا و خوزستان وبه لپ تاپ منتقل کردم. چندتا عکس بهتر و انتخاب کردم و توگوشی کپی کردم. رسید به عکسای عقد ریحانه! عکسای خودمون که دادیم دوستش ازمون بگیره رو باز کردم. رو چهره ی ریحانه زوم کردم. چقدر ماه شده بود! زوم شدم رو خودم . چقدر نسبت به عکسای تو آلبوم بهتر شده بودم... درکل تو عکس خیلی خوب افتادم. عکسو عوض کردم عکس بعدی از من و روح لله و بابا و ریحانه بود. دقت که کردم متوجه شدم روح لله و ریحانه چقدر بهم میان! ان شاالله همیشه بخندن و خوشبخت زندگی کنن. عکسو که عوض کردم عکسِ چهره ریحانه و همون دوستش بود. خواستم تند عکسو عوض کنم که با دیدن حجابِ دوستش منصرف شدم . روسری سرش بود. صورت ریحانه بدجوری منو به خودش جذب کرد. با اینکه آرایش زیادی نداشت ولی خیلی خیلی قشنگ شده بود. بیچاره تا اون لحظه از عمرش بهش اجازه نداده بودم حتی اسم لوازمِ ارایشیو رو زبونش بیاره بنده خدا. چقدر سختی کشید از دست من. دلم میخواست عکسشو کات کنم بزارم تو گوشیم. پی سی و باز کردم و مشغولِ کات کردن و ادیت عکس شدم که ناخوداگاه چشم رفت سمت دوستش. اسمش چی بود ... اها فاطمه ! فوری عکسُ بستم. با صدای آهنگ ملایم گوشیم از خواب بیدار شدم بعد از چند دقیقه از رخت خواب بلندشدم و به صورتم آب زدم ... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡