#صدای_شما
سلام میشه برای ظهور دعا بیشتر کنید اخه اقای ما مهدی (عج)ما خیلی غریبه کاش انقدر که افسوس از برگشت امام خامنه ای عزیز میشه یادمون باشه ایشون نائب چه کسی بودن ایشون تجارت با خدا رو انتخاب کردند و در اخر عاقبت بخیر شدند
ولی کاش از ظهور حرف هامون بیشتر بشه نمیدونم شاید هم هنوز اونقدر خسته و دلشکسته از دنیا و ادماش نشدیم اگرنه حضرت تا به حال ظهور کرده بودند
اللهم عجل لولیک الفرج💖
ممنون که شنوای صحبت های ما هستید
حجم عکس بالاست، با احتیاط باز شود
سه سید خراسانی در یک قاب:)))
#حقیقت
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلاه سبز یعنی چی؟! .. ☠🔥
#گنگ
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
کوروش خودشم ی لحظه زیر قبر هنگید ؛
که چجوری یه عده احمق ، عکسشو گذاشتن کنار بابای سـُس خرسـی 🦦☕️
#حقیقت | #سسخرسی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمیرم برات . . . 😭💔
#امامحسین
@Abalfazlealabbas
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_نود_و_دوم #عاشقانه_مذهبی یه پرتقال برداشتم و نشستم پیش بابا ومشغول خوردن شدم که
#رمان_ناحله
#قسمت_نود_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
باورم نمیشد من با اون همه تند و آتیشی بودنم الان چطور
روحیم انقدر آروم و آروم پسند شده.
باورم نمیشد چطور مَنی که این همه به ازدواج کردن فکر
میکردم ۶ سال منتظر موندم.
چقد دیوونه بودم!
به ریحانه پیامک زدم :
_فردا بریم سر مزار مامان ،که بعد چند دقیقه گفت :
+باشه.
از اتاق بیرون رفتم.بابا جلو تلویزیون تو رخت خواب خوابش
برده بود.
تلویزیونو خاموش کردم و رو بابا پتو کشیدم.
خودمم رفتمتو اتاق نشستم و لپ تاپ و روشن کردم و مشغول
طراحی یه سری از پوسترای برنامه های هیئت شدم
ساعت دم دمای ۱۲ بود
به سرم زد عکسای دوربینو منتقل کنم به گوشیمو و چند تا
پست بزارم.
دوربین و گوشیم وبه لپ تابم متصل کردم
عکسای شهدا و خوزستان وبه لپ تاپ منتقل کردم. چندتا
عکس بهتر و انتخاب کردم و توگوشی کپی کردم.
رسید به عکسای عقد ریحانه!
عکسای خودمون که دادیم دوستش ازمون بگیره رو باز
کردم.
رو چهره ی ریحانه زوم کردم. چقدر ماه شده بود!
زوم شدم رو خودم .
چقدر نسبت به عکسای تو آلبوم بهتر شده بودم...
درکل تو عکس خیلی خوب افتادم.
عکسو عوض کردم
عکس بعدی از من و روح لله و بابا و ریحانه بود.
دقت که کردم متوجه شدم روح لله و ریحانه چقدر بهم میان!
ان شاالله همیشه بخندن و خوشبخت زندگی کنن.
عکسو که عوض کردم عکسِ چهره ریحانه و همون دوستش
بود.
خواستم تند عکسو عوض کنم که با دیدن حجابِ دوستش
منصرف شدم .
روسری سرش بود.
صورت ریحانه بدجوری منو به خودش جذب کرد.
با اینکه آرایش زیادی نداشت ولی خیلی خیلی قشنگ شده
بود.
بیچاره تا اون لحظه از عمرش بهش اجازه نداده بودم حتی
اسم لوازمِ ارایشیو رو زبونش بیاره بنده خدا.
چقدر سختی کشید از دست من.
دلم میخواست عکسشو کات کنم بزارم تو گوشیم.
پی سی و باز کردم و مشغولِ کات کردن و ادیت عکس شدم
که ناخوداگاه چشم رفت سمت دوستش.
اسمش چی بود ...
اها فاطمه !
فوری عکسُ بستم.
با صدای آهنگ ملایم گوشیم از خواب بیدار شدم
بعد از چند دقیقه از رخت خواب بلندشدم و به صورتم آب
زدم ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_نود_و_چهارم
#عاشقانه_مذهبی
لباسام و عوض کردم و بابا رو بیدار کردم و تا وقتی آماده
شه دوتا استکان چای ریختم...
بعد خوردن چای،نشستیم تو ماشین.
۱۵ دقیقه بعد کنار مغازه نزدیک آرامگاه نگه داشتم و گلاب
خریدم.
بعد اینکه واسه شهدای گمنامی که تو آرامگاه دفن شده بودن
فاتحه خوندیم
رفتیم طرف قبر مامان، کنارش نشستیم و فاتحه خوندیم
چند دیقه بعد ریحانه و روح لله هم اومدن.
ریحانه یه نایلون پر از گلبرگای سرخ دستش بود
قران و گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن
بابا هم سرش پایین بود و ذکر میگفت
ریحانه گلاب و ورداشت و ریخت رو قبر و با دستش سنگ
قبر و پاک کرد
روح لله هم بعد چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت
همه سکوت کردیم و فقط صدای گریه های ریحانه بود که
این سکوت و میشکست!
چند صفحه که خوندم قران و بستم
رفتیم تو ماشین و برگشتیم خونه.
مثل همیشه،وقتایی که از پیش مامان برمی گشتیم دلم
میگرفت...!
هر کی به کاره خودش مشغول شد
ریحانه میخواست ناهار درست کنه که بهش گفتم از بیرون
سفارش میدم
بره درسش و بخونه و وسایلش و جمع کنه
رفتم سراغ لبتابم و مشغول شدم!
زنگ زدم و قورمه سبزی سفارش دادم
بعد یک ربع که سفارشمونو آوردن سفره رو گذاشتم و بقیه
رو صدا زدم
حوصله ام سر رفته بود
ناهار و که خوردیم
دیگه نتونستم تو خونه بمونم.
ماشین وگرفتم و رفتم کنار دریا...
نشستم روی سنگچینای کنار ساحل.
انقدر همونجا موندم تا آشوبی که تو دلم راه افتاده بود آروم
شه!
به ساعتم نگاه کردم.دیگه باید حرکت میکردیم
برگشتم خونه.ریحانه و بابا آماده بودن
نماز مغرب و که خوندیم
وسایل و تو ماشین گذاشتیم و حرکت کردیم .
سکوت بینمون آزار دهنده بود ولی به نظر میرسید کسی حال
شکستنش و نداره.
داداش علی و خانومش شاید یه هفته دیگه میومدن تهران.
چون فرشته تازه به دنیا اومده بود، زن داداش میترسید
ببرتش مسافرت!
ریحانه رو صدا زدم
جواب که نداد از تو آینه بهش نگاه کردم .بیهوش شده
بود.برام سوال بود چطور میتونست تو ماشین انقدر راحت
بخوابه؟
باباهم به جاده خیره بود
تصمیم گرفتم با صدای قرآن سکوت ماشین و بشکنم
بعد ۴ ساعتِ خسته کننده بالاخره رسیدیم ریحانه که تمام
مسیر وخواب بود،بیدار کردم و به کمکش وسایل و از ماشین
خالی کردیم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡