#رمان_ناحله
#قسمت_نود_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
علی با شنیدن صدام سرش و بالا اورد و یه نیمچه لبخندی
تحویل داد.
ریحانه هم گفت :
+ ولم کن محمد
_چی و ولت کنم پاشو ببینم
بازوشوگرفتم و کشیدمش طرف آب سرد کن
لیوان و پر آب سرد کردم
یخوردشو رو دستم ریختم و پاشیدم روصورت ریحانه که
صداش بلند شد :
+ اهههه محمددد!!!
یه دستمال از جیبم در اوردم و دادم دستش و گفتم :
_خواهرم به جای گریه بشین دعا کن
گریه میکنی که چی بشه ؟ چیزی نشده که باباهم چند دیقه
دیگه صحیح و سالم میارن بیرون
ناراحت میشه اینجوری ببینتت بعد به شوهر بی عرضت که
چیزی نمیگه که
به من میگه چرا گذاشتی خواهرت گریه کنه
دستشو گرفتم و با لبخند ادامه دادم :
_بخند عزیزم الان باید با امید به خدا توکل کنی
بقیه ی آب و هم دادم دستش و گفتم :
_اینو هم بخور
لبخند زد
ازش دور شدم رفتم طرف زن داداش و بهش گفتم :
_ بدین من فرشته رو خسته شدین
زن داداشم از خدا خواسته بچه رو داد به من و یه نفس راحت
کشید
راه میرفتم و آروم سوره های کوچیکی که حفظ بودم ،
میخوندم
بچه هم دیگه گریه نمیکرد و ساکت شده بود
انقدر خوندم و راه رفتم که هم
سرگیجه گرفتم و دهنم کف کرد،هم فرشته خوابش برد
دادمش دست باباش
خواستم بشینم که با باز شدن در صرف نظر کردم و رفتم
سمت دکتر سبز پوشی که بیرون اومد
دکتر به نگاه مضطربم با یه لبخند جواب داد و گفت :
+عمل خوبی بود
خداروشکر.مشکلی نیست تا ۲۴ ساعت آینده بهوش میان ان شاالله
منتظر جوابی نموند و رفت
خداروشکرر کردم و خبر و به بقیه که جمع شده بودنم
رسوندم
همه خوشحال شدن ریحانه پرید بغلممم
در گوشش گفتم :
_ اییش دختره ی لوس!!
انقدر خوشحال بود که بیخیال جواب دادن به من شد
فاطمه:
کلافه و داغون رفتم رو ترازوی تو اتاقم
هر هفته یه کیلو کم میکردم
از دیدن قیافه خودم تو آینه میترسیدم
شده بودم چوب خشک
کتابم و که میدیدم کهیر میزدم
واقعا دیگه مرز خر خونی و گذرونده بودم
از خونه بیرون نمیرفتم جز برای دادن آزمونای کانون...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسمش «رئیسی» بود، رسمش «خدمتگزار» . .
#شهیدرئیسی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجاب در پاسارگاد
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
تو وصیٺ نامه اش نوشته بود
اگر بهشٺ نصیبم شد
منتظرٺ میمانم با هم برویم.🥹🕊
#شهید_اسماعیل_دقایقی
#عاشقانه_مذهبی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡