اگر کسی صدای رهبر خود را نشنود، به طور یقین صدای امامزمان ‹عج› خود را هم نمیشنود؛ امروز خط قرمز ما ، باید توجه تمام و اطاعت از ولی ِخود ، رهبری ِنظام باشد.
_شهید حاج قاسم سلیمانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا لعنت کنه باعث و بانی این اشکا رو💔😔
مزار شهدای جنگ رمضان🥲
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
💌یادت که نرفته؟!
آقا صاحب الزمان‹عج› حواسشون به همه هست.
با شادی ما شاد میشن؛
با ناراحتیمون ناراحت میشن.
وقتی گناه میکنیم، خودمون حواسمون نیستها ولی امام زمان ‹عج› جای ما ناراحت میشن.
خیلی هوامونو دارن!
تو چی؟!
هواشونو داری؟؟
مراقبی که از دستت ناراحت نشن؟!
مراقبی که بهخاطر اعمالت پیش خدا شرمنده نشن؟!
امام زمان ‹عج› یاری میخواد که شرمندش نکنن،
اولین قدم اینکه یادشون باشی :))
وقتی خواستی گناه کنی، با خودت بگو الان که منو میبینه خوشحال میشه یا ناراحت…؟!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
✍🏻مفقودالاثر
#شایدتلنگر
#صدای_شما
سلام عرض ادب
ببخشید شما چند تا ادمین هستید؟
_
سلام عزیز دوتا رفیق هستیم که کانال رو اداره میکنیم😇✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_نود_و_ششم #عاشقانه_مذهبی علی با شنیدن صدام سرش و بالا اورد و یه نیمچه لبخندی ت
#رمان_ناحله
#قسمت_نود_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
رسیده بودیم به خرداد و فردا باید اولین امتحان نهاییم و
میدادم
دیگه جونی برامن مونده بود دراز کشیدم تو اتاقم که مامانم با یه
لیوان شیر اومد تو
گذاشتش رو میز و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت
بیرون
یه نفس عمیق کشیدم
خداروشکر چند وقتی بود که بخاطر زنجیرم بهم گیر نمیداد
مجبور شده بودم بگم دادم به یه نیازمندی
بعدِ کلی داد و بیداد و دعوا بالاخره سکوت پیشه کرد و
راضی شد
خداروشکر الان دیگه بیخیالش شده بود
درِکشوی دِراور و باز کردم و کلوچه و پسته هامو از توش
در اوردم
و مثه قحطی زدها آوار شدم سرش
ساعت کوک کرده بودم تا فردا صبح زود بیدار شم درس
بخونم و یه دور کتابو مرور کنم
واسه امشب دیگه توانی برام نمونده بود.
تا اراده کردم از خستگی چشام بسته شد و خوابم برد
از استرس چندباری از خواب پریدم ولی سعی کردم دوباره
بخوابم
ساعت ۸ صبح امتحان داشتیم
هر چی سعی کردم واسه نماز بیدار شم و بعدش بشین م درس
بخونم نتونستم
اصلاا نمیتونستم چشامو باز نگه دارم
نزدیکای ساعت هفت و نیم بود که بابا بیدارم کرد
+پاشو پاشو امتحانت دیر میشه
پتو رو از روم کنار زدم و نشستم رو تخت
وقتی چشام به ساعت افتاد داد زدم
_یا خدا چرا بیدارم نکردین؟
+خیلی خسته بودی بیدارت کردم ولی نشدی
محکم زدم تو سرم و
_بدبخت شدم بدبخت شدم وایییی
من دوره نکردم این کتاب کوفتیو
بابا همونجور که از اتاق خارج میشد گفت :
+بسه دیگه یه ساله داره میخونی هر روز
چرا انقدر سخت میگیری!؟
جوابی ندادم
فرم مدرسمو تو پنج دیقه پوشیدم
مشاورم همیشه میگف واسه لباس پوشیدنت مدیونی بیشتر از
۵ دیقه وقت بزاری و تایم درس خوندنتو هدر بدی
بابا تو ماشین منتظرم نشسته بود
تا نشستم ، گاز ماشینو گرفت و حرکت کرد سمت مدرسه
از استرس به خیابونای جاده خیره شده بودم
بابا گفته بود ایام امتحانا خودش منو میبره و میاره که بیش تر
از این استرس نگیرم و برام دلگرمی باشه..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_نود_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
بهش نگاه کردم ؛ دستشو برد سمت کتش و یه شکلات در
آورد از توش و سمتم دراز کرد و گف
+بیا اینو بگیر فشارت میافته از امتحانت میمونی
ازش گرفتمو تشکر کردم
یه چند دقیقه که گذشت دم مدرسه پیادم کرد
ازش خدافظی کردمو از ماشین پیاده شدم
رفتم تو سالن امتحانات
به هیچ کدوم از بچه ها دقت نکردم
ریحانه رو هم ندیدم
از رو شماره کارتم صندلیمو پیدا کردم و نشستم روش
آیت الکرسی پخش میشد
تو دلم باهاش خوندم
بعد آیت الکرسی مدیر اومد و حرف زد که هیچی ازشون
نفهمیدم
تو ذهنم دونه دونه اسما و جمله ها و تعریفا رو رد میکردم
ماشاالله انقدر مطالبِ این زیستِ کوفتی زیاد بود که
چندتا صلوات تو دلم فرستادم که آروم شم
معلم زیست اومد و نشست تو کلاسمون و مراقبمون شد
کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم
بعد اینکه ورقه ها رو پخش کرد روشو کرد سمت ما و گفت
+بچه ها یه صلوات بفرستیدو شروع کنید
ورقه رو گرفتم و شروع کردم به نوشتن
پنج دقیقه از وقتمون مونده بود
سه بار از اول نگاه کردم به ورقه
هر کاری کردم یه سوال از بخش ژنتیک یادم نیومد، چرا
یادم میومد ولی شک داشتم
ورقه رو دادم و از سالن اومدم بیرون.
خیلی حالم بد بود
بابا گفته بود خودش میاد دنبالم؟
مگه میشه وسط دادگاه بزنه بیاد دنبالِ من
رفتم دم مدرسه
دیدم ریحانه هنوز نرفته وایستاده یه گوشه
دلم نمیخواست نگام کنه
منم رفتم گوشه ی دیگه و منتظر یکی شدم که بیاد دنبالم
پنج دقیقه صبر کردم
اصلاا دلم نمیخواست وقتم اینجا تلف شه
اراده کردم برم زنگ بزنم یکی بیاد دنبالم یا که اگه نمیان
خودم تاکسی بگیرم
به محض اینکه قدم اول رو برداشتم ریحانه اومد سمتم
محکم زد رو شونم و گفت :
+بله بله؟ فاطمه تویی؟
اه چرا اینجوری شدی تو دختر؟!
ناچار بغلش کردم
یه لبخند مصنوعی زدم که ادامه داد:
+وای اول نشناختمت تو با خودت چیکار کردی؟
بسه بابا انقد خر نزن چیه اخر خودت و به کشتن میدیا
_بیخیال ریحانه جان
تو خوبی؟
بابات خوبن؟
+ اره ما هم خوبیم
چه خبر؟..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡