eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر ‌کسی صدای رهبر خود را نشنود، به طور یقین صدای امام‌زمان ‹عج› خود را هم نمی‌شنود؛ امروز خط قرمز ما ، باید توجه تمام و اطاعت از ولی ِخود ، رهبری ِنظام باشد. _شهید حاج‌ قاسم‌ سلیمانی رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا لعنت کنه باعث و بانی این اشکا رو💔😔 مزار شهدای جنگ رمضان🥲 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
💌یادت که نرفته؟! آقا صاحب الزمان‹عج› حواسشون به همه هست. با شادی ما شاد میشن؛ با ناراحتی‌مون ناراحت میشن. وقتی گناه میکنیم، خودمون حواسمون نیست‌ها ولی امام زمان ‹عج› جای ما ناراحت میشن. خیلی هوامونو دارن! تو چی؟! هواشونو داری؟؟ مراقبی که از دستت ناراحت نشن؟! مراقبی که به‌خاطر اعمالت پیش خدا شرمنده نشن؟! امام زمان ‹عج› یاری میخواد که شرمندش نکنن، اولین قدم اینکه یادشون باشی :)) وقتی خواستی گناه کنی، با خودت بگو الان که منو میبینه خوش‌حال میشه یا ناراحت…؟! رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡ ✍🏻مفقودالاثر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام عرض ادب ببخشید شما چند تا ادمین هستید؟ _ سلام عزیز دوتا رفیق هستیم که کانال رو اداره میکنیم😇✨
عزیزان ببخشید امشب یه خورده دیر تر رمان رو میزارم✨🙃
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_نود_و_ششم #عاشقانه_مذهبی علی با شنیدن صدام سرش و بالا اورد و یه نیمچه لبخندی ت
رسیده بودیم به خرداد و فردا باید اولین امتحان نهاییم و میدادم دیگه جونی برامن مونده بود دراز کشیدم تو اتاقم که مامانم با یه لیوان شیر اومد تو گذاشتش رو میز و بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون یه نفس عمیق کشیدم خداروشکر چند وقتی بود که بخاطر زنجیرم بهم گیر نمیداد مجبور شده بودم بگم دادم به یه نیازمندی بعدِ کلی داد و بیداد و دعوا بالاخره سکوت پیشه کرد و راضی شد خداروشکر الان دیگه بیخیالش شده بود درِکشوی دِراور و باز کردم و کلوچه و پسته هامو از توش در اوردم و مثه قحطی زدها آوار شدم سرش ساعت کوک کرده بودم تا فردا صبح زود بیدار شم درس بخونم و یه دور کتابو مرور کنم واسه امشب دیگه توانی برام نمونده بود. تا اراده کردم از خستگی چشام بسته شد و خوابم برد از استرس چندباری از خواب پریدم ولی سعی کردم دوباره بخوابم ساعت ۸ صبح امتحان داشتیم هر چی سعی کردم واسه نماز بیدار شم و بعدش بشین م درس بخونم نتونستم اصلاا نمیتونستم چشامو باز نگه دارم نزدیکای ساعت هفت و نیم بود که بابا بیدارم کرد +پاشو پاشو امتحانت دیر میشه پتو رو از روم کنار زدم و نشستم رو تخت وقتی چشام به ساعت افتاد داد زدم _یا خدا چرا بیدارم نکردین؟ +خیلی خسته بودی بیدارت کردم ولی نشدی محکم زدم تو سرم و _بدبخت شدم بدبخت شدم وایییی من دوره نکردم این کتاب کوفتیو بابا همونجور که از اتاق خارج میشد گفت : +بسه دیگه یه ساله داره میخونی هر روز چرا انقدر سخت میگیری!؟ جوابی ندادم فرم مدرسمو تو پنج دیقه پوشیدم مشاورم همیشه میگف واسه لباس پوشیدنت مدیونی بیشتر از ۵ دیقه وقت بزاری و تایم درس خوندنتو هدر بدی بابا تو ماشین منتظرم نشسته بود تا نشستم ، گاز ماشینو گرفت و حرکت کرد سمت مدرسه از استرس به خیابونای جاده خیره شده بودم بابا گفته بود ایام امتحانا خودش منو میبره و میاره که بیش تر از این استرس نگیرم و برام دلگرمی باشه.. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
بهش نگاه کردم ؛ دستشو برد سمت کتش و یه شکلات در آورد از توش و سمتم دراز کرد و گف +بیا اینو بگیر فشارت میافته از امتحانت میمونی ازش گرفتمو تشکر کردم یه چند دقیقه که گذشت دم مدرسه پیادم کرد ازش خدافظی کردمو از ماشین پیاده شدم رفتم تو سالن امتحانات به هیچ کدوم از بچه ها دقت نکردم ریحانه رو هم ندیدم از رو شماره کارتم صندلیمو پیدا کردم و نشستم روش آیت الکرسی پخش میشد تو دلم باهاش خوندم بعد آیت الکرسی مدیر اومد و حرف زد که هیچی ازشون نفهمیدم تو ذهنم دونه دونه اسما و جمله ها و تعریفا رو رد میکردم ماشاالله انقدر مطالبِ این زیستِ کوفتی زیاد بود که چندتا صلوات تو دلم فرستادم که آروم شم معلم زیست اومد و نشست تو کلاسمون و مراقبمون شد کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم بعد اینکه ورقه ها رو پخش کرد روشو کرد سمت ما و گفت +بچه ها یه صلوات بفرستیدو شروع کنید ورقه رو گرفتم و شروع کردم به نوشتن پنج دقیقه از وقتمون مونده بود سه بار از اول نگاه کردم به ورقه هر کاری کردم یه سوال از بخش ژنتیک یادم نیومد، چرا یادم میومد ولی شک داشتم ورقه رو دادم و از سالن اومدم بیرون. خیلی حالم بد بود بابا گفته بود خودش میاد دنبالم؟ مگه میشه وسط دادگاه بزنه بیاد دنبالِ من رفتم دم مدرسه دیدم ریحانه هنوز نرفته وایستاده یه گوشه دلم نمیخواست نگام کنه منم رفتم گوشه ی دیگه و منتظر یکی شدم که بیاد دنبالم پنج دقیقه صبر کردم اصلاا دلم نمیخواست وقتم اینجا تلف شه اراده کردم برم زنگ بزنم یکی بیاد دنبالم یا که اگه نمیان خودم تاکسی بگیرم به محض اینکه قدم اول رو برداشتم ریحانه اومد سمتم محکم زد رو شونم و گفت : +بله بله؟ فاطمه تویی؟ اه چرا اینجوری شدی تو دختر؟! ناچار بغلش کردم یه لبخند مصنوعی زدم که ادامه داد: +وای اول نشناختمت تو با خودت چیکار کردی؟ بسه بابا انقد خر نزن چیه اخر خودت و به کشتن میدیا _بیخیال ریحانه جان تو خوبی؟ بابات خوبن؟ + اره ما هم خوبیم چه خبر؟.. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
_خبر خیر سلامتی چشاش گرد شد با تعجب گفت +عه عینکی شدی؟ از کی تا حالا _از همون روزی که واسه گرفتن جزوه اومدم خونتون +عه !ببین چیکارا میکنیا میخواست ادامه بده که یکی از اون طرف خیابون بوق زد هر دومون خیره شدیم بهش میخواستم ببینم کی تو ماشینه که ریحانه داد زد +عه داداشم اومد. من دیگه باید برم فعلا عزیزم. موفق باشی وقتی گف داداشم ضربان قلبم تند شد ! خیلی وقت بود که ندیده بودمش دلم خیلی براش تنگ شده بود برگشتم سمت ریحانه و _مرسی عزیزم همچنین خدانگهدار مث جت از خیابون رد شد و نشست تو ماشین فاصله خیلی زیاد بود هر کاری کردم نشد ببینمش! تا ریحانه در ماشینو بست ماشین از جاش کنده شد منم دیگه زنگ زدن و بیخیال شدم و ترجیح دادم تاکسی بگیرم دونه دونه امتحانامون رو دادیم و فقط مونده بود عربی که فکر کنم از بَدوِآفرینش نفرین شده مخصوصا این معلمِ لعنتیش! قاجارِ احمق! با اون لبخندِ توهین آمیز و قیافه ی استغفرالله ببین چجوری دهنِ آدمو باز میکنن بعد از اینکه یه دور مرور کردم کتاب رو، لباس پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. نشستم رو صندلی کنار میز پیش بابا و مامان و یه لقمه برا خودم برداشتم که مامان گفت: +فاطمه خیلی زشت شدی به خدا این چه قیافه ایه که برا خودت درست کردی؟ رژیم میگیری درس رو بهونه میکنی فکر میکنی من خنگم؟ دلم نمیخواست قبلِ امتحان بحث کنم که هم اعصابم خورد شه؛ هم نتونم تمرکز کنم سعی کردم حتی کوچکترین توجه هم به حرفاش نکنم لقمه آخریمو برداشتمو از جام پاشدم و گفتم _بریم بابا ؟ بابا با این حرف من از جاش بلند شد و رفت سمت در از مامان خداحافظی کردم و رفتم کفشمو پام کردم و نشستم تو ماشین که بابا حرکت کرد خدا رو شکر تا اینجای امتحانام خوب و موفقیت آمیز بود اگه این عربیِ کوفتی رو هم خوب میدادم که میشد نورِ علی نور تو این چند وقت فقط همون یک بار محمد رو دیدم بقیه روزا یا شوهر ریحانه میومد دنبالش یا خودش با تاکسی میرفت مثل اینکه محمد دوباره رفته بود تهران اصلاا این بشر چیکارست که هر روز میره تهران دیگه نزدیکای مدرسه شدیم بابا دقیقا تو حیاط مدرسه نگه داشت... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡