آقای امام حسین؛
هیچوقت نذار تو جمعی قرار بگیریم
که رفته رفته
محبت شمارو
برامون کم رنگ کنه...
مارو از هرچی که از شما دورمون میکنه؛
دور نگهدار...❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
#صدای_شما
سلام یه کانال معرفی کنید که مذهبی باشه مثل کانال شما
_
ممبر های عزیز اگر کانالی دارید برای خودتون با این مشخصات تو ناشناس بزارید تا هم از شما حمایت بشه و هم ایشون کانال مورد نظرشون رو پیداکنن😊✨
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودمانیم عجب نام قشنگی داری . 🥺❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای به قربان اباعبدالله . ❤️🩹🥀
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
دلتونکهگرفت . . .
تسبیحبرداریدواستغفارڪنید !
برایدلاییکهشکستید
قضاوتهاییکهکردید
برایهمهیگناههایِخواستهو
ناخواستهاستغفارڪنید💔((:
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمزمه نوکرا تو مسیر مشایه
رقیه سلام الله علیها . !❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
به سید میگفتم :اینا کی هستند میاری هیئت بهشون مسئولیت میدی؟
میگفت: کسی که توراه نیست،اگه بیاد توی مجلس اهل بیت و یه گوشه بشینه و شما بهش بها ندی ،میره و دیگه هم بر نمیگرده اما وقتی تحویلش بگیری،جذب همین راه میشه.
#شهید_سید_مجتبی_علمدار
الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صدم #عاشقانه_مذهبی از ماشین پیاده شدم برای بابا دست تکون دادم و وارد سالن شدم
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
تو دلم یه پوز خند زدم
از زندان آزاد شدیم؟
از امروز تازه من زندانی شدم
رفتم سمت ماشین که که قیافه متعجب محمد که داشت از تو
ماشین نگاهم میکرد منو تا مرز سکته برد
آب دهنمو بزور فرو بردم و مشغول شدم تو دلم غر زدن
تو این همه روز اینجا نبودی که!!
یه روز که من
وااااای
نشستم تو ماشین و محکم درو کوبوندم.
اونم که متوجه نگاه من شده بود زاویه دیدش رو عوض کرد
به مامان نگاه کردم که گفت
+سلام گریه کردی؟
چیشده؟
چرا سرخ و بر افروخته ای؟
چیزی نگفتم
دستم و گرفتم جلو صورتم و نفس عمیق کشیدم
مامان بدون اینکه چشم ازم برداره گفت
+عه عه این و نگاه کن
_اههه مامان ولم کن تو رو خدا
وقت گیر آوردی؟
حوصله ندارم
+باز کدوم امتحانتو گند زدی داری خودکشی میکنی؟
_عربی
مامان یه نچ نچی کرد و حرکت کرد سمت خونه
محمد:
این هوای گرم حال آدمو بد میکرد
منتظر به در مدرسه زل زدم
این دختره هم که همش ما رو میکاره
بی اختیار توجهم به یه سری بچه که دور یه نفر حلقه زده
بودن جلب شد
یه دفعه رفتن کنار و یه نفر از رو زمین پا شد و حرکت کرد
سمت من
این دیگه کیه
به چهرش دقت کردم
فکر کنم همون دوستِ ریحانه بود
داشتم نگاش میکردم که نشست تو ماشینی که رو به روی
ماشین من پارک شده بود
یه ۲۰۶ نوک مدادی
چشم ازش برداشتم
به ساعتم نگاه کردم و مشغول ضبط ماشین شدم که یهو
ریحانه پرید تو ماشین
با ی لحن عجیب گف
+سلام علیکم
چطوری داداش؟
_چه عجب تشریف اوردین شما
ممنون خوبم ولی شما بهترین انگار
+اره دیگه یه داداشِ عشق و یه همسرِ عشق تر داشته باشم
بایدم خوشحال باشم دیگه
_بله خسته نباشید واقعا
+ممنون
_میگم ریحانه ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
+جانم داداش؟
_هیچی
+خب بگو دیگه
_هیچی
+محمد میزنمتا
_این رفیقت ناراحت بود فکر کنم
+کدوم
_همون دیگه
+عه از کجا فهمیدی؟
_خب دیدم داشت گریه میکرد
با ناراحتی گفت
+عه حتما یه چیزی شده
دستشو دراز کرد سمتم و
+یه دقیقه گوشیتو بده
_چه خبره ان شاالله؟
+میخوام زنگ بزنم بده
بدو!
_اولا اینکه این گوشیِ منه
خطِ منه
و شما حق نداری باهاش با دوستای مونثت تماس بگیری
ثانیا اینکه این دوست شما تازه از مدرسه زد بیرون و هنوز
تو راهه شما میخوای به چی زنگ بزنی؟
ثالثا اینکه صبر کن رسیدی خونه اگه خیلی نگران بودی با
موبایل خودت زنگ بزن!
و رابعا اینکه از همه مهمتر برا من شر درس نکن!
قربون ابجیم برم
به قیافه پر از خشمش نگاه کردم
یه چشم غره ی غلیظ داد و روشو برگردوند
با لبخند گفتم
_عه آقا!
نکن روح لله بدبخت میشه باید یه عمر چشمای چپ تو رو
تحمل کنه
ریحانه هم باهام خندید و
+خیلی پررویی محمد!
خیلی !!
دستمو بردم سمت ضبط و ی چیزی پلی کردم تا خونه
ساعت نزدیکای ۶ بود و هوا رو به غروب کردن
بالاخره از سپاه دل کندم و از محسن خداحافظی کردم
از پله ها اومدم پایین رفتم تو پارکینگ ، سمت ماشینم
تنها ماشینی بود که تو پارکینگ پارک بود
موتور محسن هم از دور چشمک میزد
در ماشینو با دزدگیر باز کردم و نشستم
استارت زدمو روندم سمت خونه
امشب قرار بود بریم خونه داداش علی
دلم واسه فرشته کوچولوش یه ذره شده بود
با دیدن داروخانه یادم اومد قرصام یه مدتیه که تموم شده
کنارش پارک کردم و قرصایی که میخواستمو یه پاکت ازش
گرفتم
زنگ زدم به ریحانه که هم خودش حاضر شه هم بابا رو
حاضر کنه
بعد چند دقیقه رسیدم دم خونه
چندتا بوق زدم که باعث شد بیان بیرون و بشینن تو ماشین..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
درو برای بابا باز کردم و کمک کردم که بشینه .ریحانه هم
رفت پشت نشست.
دوباره سر جام نشستم و بدون توقف روندم سمت خونه داداش
اینا
"فاطمه "
فردا دهم تیر مهمترین روز زندگیم بود
این همه سال درس خونده بودم تا برسم به اینجا.
انقدر این مدت سختی کشیده بودم که از زندگی؛
خوبی؛خوشی و شادی سیر شدم
واقعا دیگه چیزی برام اهمیت نداشت
مامان اینا بعد از افطار آوردنم بیرون تا به قول خودشون
روحیه ام باز بشه.
ولی نمیدونستن انقدر خسته ام که بیرون رفتن هم هیچ فایده
ای نداره.
شیشه رو آوردم پایین تا باد به صورتم بخوره
خیلی وزن کم کرده بودم و زیر چشام گود افتاده بود
اصرار میکردن روزه نگیرم
ولی به حرفشون گوش نمیکردم
یکم که دور زدیم خسته شدم
بهشون گفتم برگردیم
دیگه مطمئن شدم افسردگی گرفتم
رفتیم خونه تصمیم گرفتم تا فردا دیگه طرف کتابام نرم
چون هرچی که بلد بودمو یادم میرفت
کارت ورود به جلسه ، سنجاق قفلی؛کارت ملی ؛شناسنامه و
چندتا مداد و پاکن
برداشتم و گذاشتم رو میز
پسته وکشمش رو از تو کشوم برداشتم
چندتاشو که خوردم
خوابیدم رو تختم
هرچقدر پهلو عوض کردم و آیت الکرسی و حمد و توحید
خوندم فایده ای نداشت
بدترین شب زندگیم بود
انگار یکی داشت مچالم میکرد
سرم و با دستام فشردم
دلم میخواست از شدت کلافگی جیغ بزنم
هرکاری کردم بخوابم نتونستم
انقدر تو همون حالت موندم که صدای اذان به گوشم خورد
پاشدم رفتم سمت دستشویی
و بعد از اینکه وضو گرفتم نماز خوندم و دعا کردم
لباسام رو از تو کمد برداشتم
طول و عرض اتاقم رو با قدم هام شمردم تا هوا روشن شه
رفتم سمت آشپزخونه و کامل ترین صبحانه ی زندگیم رو
خوردم
مامان واسم عدسی درست کرده بود
حس کردم انرژی گرفتم
مامان و بابا هم حاضر شدن و با توکل بر خدا حرکت کردیم
سمت سالن آزمون...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡