1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گوش به فرمان آقا 😎 .
#آقامجتبی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
داشتم میگفتم این ڪوفیاݧ
چھ ڪردن
با امام حسین'؏
یاد خودم افتادم ..!
یاد 'گناهانم' افتادم '!
چھ ڪردم باقلب امام زمانم💔😭
#امامزمانم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رفته بودیم قم. موقع پیاده شدن از اتوبوس پایش طوری در رفته بود که نمیتوانست راه برود؛ برایش صندلی چرخ دار آوردم. تا حرم با ویلچر بردمش. نزدیک ضریح که رسیدیم نگذاشت جلوتر بروم. گفت: بی احترامیه که نشسته جلوی حضرت معصومه (ع) بروم.
به سختی از ویلچر بلند شد؛ لنگ لنگان و با تکیه به دیوار خودش را به ضریح رساند و زیارت کرد.
راوی: پدر شهید
#شهیدآرمانعلیوردی
الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
بیاید امشب به حرمت امام حسن عسکری علیهالسلام یه چیزی از خودمون کم کنیم
یه اخلاقی که اگر نباشه
هم خودمون آدم بهتری میشیم
هم دل چند نفر کمتر از دستمون می شکنه.
شاید این، قشنگترین هدیه ای باشه که میتونیم به پدر امام زمانمون هدیه بدیم...
میلاد امام حسن عسکری علیهالسلام مبارک✨🤍
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_چهارم #عاشقانه_مذهبی با نگاه مضطربم نوشته های تو خیابونو دونه دونه رد میک
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
بدون اینکه چیزی بپرسن راجع به آزمون تا ماشین بالبخند
همراهیم کردن
نشستیم توماشین
بی اراده گریم گرفت
نمیدونستم دلیلشو
خوشحال بودم یا ناراحت
فقط تاجایی که میتونستم اشک ریختم
احساس کردم بدنم میلرزه
همینجوربی صدا اشک میریختم
رسیدیم خونه
ازماشین پیاده شدم و رفتم تو اتاقم پتومو پیچیدم دورخودم
دندونام بهم میخورد
حس میکردم دارم میسوزم
ولی نمیدونستم چراسردمه
چشام سیاهی رفت ودیگه متوجه چیزی نشدم
باصداهای اطرافم چشمامو بازکردم
تارمیدید
یه تصویرمحوی از مامانم رو دیدم
چند بار پلک زدم که شاید بهتر ببینم ولی فایده ای نداشت
دوباره پلکای داغو سنگینم رو روهم فشردم و باز کردم
به سقف سفید بالای سرم خیره شدم
سرمو چرخوندم
دیگه چشمام تار نمیدید
یه سِرُم بالای سرم دیدم
وقتی با دقت بیشتری به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که تو
بیمارستانم
یه پرستاری اومد تواتاقم و با سرنگ یه مایعی و تو سرمم
خالی کرد
چشمای بازم رو که دید گفت :
چه عجب بیدارشدی؟ شوهرت دق کرد که دختر جون
نفهمیدم چی میگه!شوهرم کیه ؟اصلا اینجا چیکار میکنم
همون موقع مامان اومد تو اتاق و بغلم کرد.
با چشم های پر از اضطراب گفت : خوبی مامان ؟ اصن غلط
کردم بهت سخت گرفتم دورت بگردم الهی
بابا هم پشت سرش اومد تو:
دختر لوسمون چطورهه ؟
با تعجب نگاهشون میکردم و حرفی واسه زدن نداشتم
مصطفی پشت سرشون با لبخند وارد شد و گفت:
بح بح خانوم افتخار دادن بیدار شن ؟ تو چقدر نازنازویی
آخه؟گفتن کنکور بدین نگفتن خودکشی کنین که بابا ...
چیزی نگفتم فقط چشمام رو بستم
وجودش منو یاد نبود همیشگی محمد مینداخت و باعث میشد
حالم بدتر شه
یه نایلون پر از آبمیوه گذاشت تو یخچال کنار تختم
ساعد دستم رو گذاشتم رو پیشونیم که مامان گفت :
از صبح تا حاالا دوستت ۲۰ بار زنگ زد.
جوابشو دادمو و گفتم بیمارستانی قراره بیاد پیشت.
دهنم خشک شده بود به سختی گفتم :..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡