1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو قلبم . . . ❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
511.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین دلم؛عزیز دلم!)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✦ حـسـیـنـی بـمـون حـسـیـنـی بـمـیـر . . .❤️🩹🥲
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
پرسید تو سجده اخر نمازت چه دعایی میکنی؟!
گفتم...
اللهم ارزقنا شهادت... 🫠❤️🩹:)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی به کارت گره خورد . . 💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میلادپدرتونمبارکعزیزقلبم ؛
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو را با قلبی دوست دارم که
پس از خدا جز تو پناهی ندارد .. 💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_هشتم #عاشقانه_مذهبی نگاهم به ریحانه بود فکر کنم بحثش و عوض کرده بود و از
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
وقتی رسیدیم خونه پناه بردم به اتاقم
سریع گوشیمو برداشتم و رفتم سراغ عکس هاش...
در حال حاضر تنها چیزی که از محمد داشتم بود.
حتی نگاه کردن به چشماش از پشت شیشه سرد موبایلم
هیجان انگیز بود
اشکایی که از گوشه چشم هام سر میخورد و میرفت تو
گوشم کلافم کرده بود
هی به سرم میزد همچی رو بگم بعد پشیمون میشدم
میرفتم چی میگفتم ؟
سرم و گذاشتم روتخت و کنارش نشستم که مامانم در اتاق و
باز کرد
از صدای قدماشون میفهمیدم که مامانه یا بابا.
سرم و بالا نیاوردم که گفت :
_فاطمه جون بیا این قرصا رو بخور
سرمو آوردم بالا و نشستم رو تخت.
به قرصای تو دستش ن گاه کردم
میدونستم هیچ فایده ای ندارن برام
خیلی خوب میفهمیدم دردم چیه و دوای دردم کیه.
ناچار برای اینکه مامان از اتاق بره و دوباره تنهاشم
قرصارو ازش گرفتم و با لیوان آبی که برام آورده بود
خوردم
خیالش که راحت شد لبخندی زد و از اتاقم بیرون رفت.
صدای اذان رو که شنیدم تازه یادم اومد چند روز رو نتونستم
روزه بگیرم
نشستم رو جانمازم
نگاهم به مهر روی جانمازم قفل شده بود
تو دلم با خدا حرف میزدم هر یه جمله ای که تموم میشد
یه قطره اشک از گوشه چشم هام سر میخورد
یخورده که گذشت اشک هام به هق هق تبدیل شد
از خدا میخواستم کارش بهم بخوره و ازدواج نکنه
میگفتم اگه اینطور شه مثل خودش پاکه پاک میشم
اصلا چادرم سر میکنم
فقط ...
اشکام اجازه کامل کردن جمله هام رو نمیداد
نمیفهمیدم چم شده .
اصلا نمیفهمدم چیشد که اینجوری شد .
چرا انقدر زود با یه نگاه دلبستش شدم ک کار به اینجا بکشه
...
عاشق شدن تو این شرایط اشتباه بود...
عاشق محمد شدن اشتباه تر...
مثل بچه ها شده بودم که تا چیزی رو که میخوان بدست
نیارن گریشون قطع نمیشه.
زار میزدم و گریه میکردم
هیچ کاری از دستم بر نمیومد
واقعا نمیتونستم کاری کنم .
نه برای خودم ...
نه برای دلم ...
من نمیتونستم با ازدواج محمد کنار بیام .
به هیچ وجه .
تا میخواستم به خودم اجازه نفس کشیدن بدم همه چی یادم می
اومد و دوباره گریه رو از سر میگرفتم.
_
چند روز به همین منوال گذشت...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_دهم
#عاشقانه_مذهبی
هی به خودم نهیب میزدم فاطمه پاشو یه کاری کن ...
ولی چه کاری !!!
کارم شده بود کز کردن یه گوشه ی اتاق.
به ندرت با کسی حرف میزدم .
حس میکردم الاناس که دیگه بمیرم.
دیگه مرگ واسم شیرین تر شده بود از زندگی ...
شده بودم مثل کسی که بین هوا و زمین معلقه .
از صبح به یه نقطه خیره میشدم تا گریم بگیره.
دیگه گریمم نمیگرفت
کار شاقم این بود که پاشم وضو بگیرم و نماز بخونم و به
حال خودم دعا کنم.
بعد از کلی کلنجار رفتن به خودم اجازه دادم از جام پاشم و یه
تکونی بخورم.
ساعت هفت و ربع صبح بود
میخواستم برم بیرون.
بالاخره باید یه کاری میکردم
نباید میشستم و شاهد ذره ذره آب شدن وجودم باشم.
یه مانتوی سورمه ای که تا رو زانوم میرسید با آستینای
پاکتی ساده و یه شلوار لوله تفنگی برداشتم و پوشیدم
شالم رو هم آزاد رو سرم انداختم .
کسی خونه نبود ،اگه هم بود با دیدن اوضاع و احوالم مخالف
بیرون رفتنم نبود و مانع نمیشد .
یه مقدار پول گذاشتم تو جیبم
یه کفش کتونی پوشیدم با گوشی تو دستم بدون هیچ هدفی از
خونه زدم بیرون .
الان باید دنبال چی میگشتم؟
باید کجا میرفتم ؟
محمد:
از حموم اومدم بیرون و مشغول سشوار کردن موهام بودم
داد زدم
_ریحانه!!
یه شونه فِر بهم بده بینم.
چند ثانیه بعد شونشو اورد و سمتم دراز کرد.
مشغول فرم دادن به موهام بودم که داد زد
+بیا کتت رو بگیر بپوش.
_من کت نمیپوشم.
+مگه دست خودته؟
_ن پس دست توعه.
عروسیه مگ ؟
با خشم گفت:
+محمد میام میزنمت صدا بز بدی به خدا .
انقدر منو حرص نده.
مامان بیچاره ی من از دست تو دق کرد.
بابا داد زد :
+بس کنین دیگه از دست شماها.
بریم دیر شد .
پس علی کجاس؟
ریحانه یه زنگ بزن بهشون بگو تند باشن دیگه.
ریحانه رفت سمت تلفن و گفت
+چشم باباجون...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡