#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_یازدهم
#عاشقانه_مذهبی
بابا اومد تو اتاق و گفت:
+توهم دل بکن از موهات پسرم.
خندیدم و گفتم
_چشم اقاجون چشم.
شلوار مشکی ای رو ک ریحانه اتو کشیده بود ، از رو پشتی
برداشتم و پوشیدم.
یه پیرهن ساده سفید از تو کمد برداشتم و تنم کردم.
ساعتمو بستم دستمو مشغول جوراب پوشیدن شدم.
چند دقیقه که گذشت علی اینا رسیدن.
بابا رفت پیششون.
دوباره جلو آینه ایستادم و مشغول تماشای خودم شدم.
یه عطر از تو کمد برداشتم و به چندتا فِش قناعت کردم.
دوباره به تیپم تو آینه خیره شدم ک ریحانه گفت
+محمد !!!روح لله هم اومد تو هنوز حاضر نشدی؟؟؟
کی میخای بری دسته گل و شیرینی بخری؟؟
بیا دِ وا بده دیگه برادر من .
اه.
+ انقدر غر نزن دیگه ریحانه.
کتم رو سمتم دراز کرد و گفت
+به خدا اگه نپوشیش باهات نمیام.
_تو نیا اصلا.
+وای محمد خواهش کردم ازت.
_نمیپوشمش ریحان به خدا نمیخاد .
+محمد من اخر میمیرم از دست تو. دستتو بلند کن داداشم بیا
بپوشش .
دستمو بلند کرد که گفتم
_خیلی خوب. میپوشم. بده من.
ازش گرفتم و
دوباره جلو آینه مشغول بر انداز خودم شدمکه بابا چراغو
خاموش کرد
_عهههه بابا .
+بابا و ....
استغفرالله.
دختر شدی مگه هر دقیقه خودت رو چک میکنی بیا بریم دیگه
دیر شدپسر
ما واسه ریحانه کمتر از تو زجر کشیدیم.
اومد سمتم .
کتم رو کشید و من برد سمت حیاط
_عه بابا سوییچمو نگرفتم.
+از دست تو .
برگشتم و سوییچ و برداشتم و رفتم پایین.
ترجیح دادم به نگاه خشمگینشون توجهی نکنم.
بابا رو سوار ماشین کردم و خودم هم نشستم .
ریحانه و روح لله ک راه بلد بودن افتادن جلو .بعدشون ما و
پشت سرمون هم داداش اینا.
قرار شد ریحانه و روح لله شیرینی بگیرن. من هم دم ی گل
فروشی نگه داشتم و سفارش گلای رزِسفید و صورتی دادم.
تا ببنده حدودا یک ربع طول کشید .
گل و گرفتم و گذاشتم عقبِ ماشین و راهی خونه ی دخترخاله
ی روح لله شدیم.
_
فاطمه :
چند ساعتی بود که خبری از ریحانه نشده بود...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_دوازدهم
#عاشقانه_مذهبی
نگران چشم به ساعت دوختم.
دیگه نزدیکای دوازده شب بود.
سرمو تو دستام گرفتمو .
وای خدایااا
دراز کشیدم رو تخت و پتوم رو کشیدم رو سرم.
صفحه ی تلگرام گوشیم باز بود و هر دقیقه منتظر پیام
ریحانه بودم.
فکر کنم دوباره تب کردم.
تو افکار خودم بودم و مدام چهره ی محمد میومد تو ذهنم که
با خیسی صورتم فهمیدم گریم گرفته.
دوباره گوشیمو چک کردم
خبری نبود.
کاش میومد میگف محمد ازش خوشش نیومده.
یا چه میدونم.
هر چیزی غیر از اینکه
همین لحظه بود که گوشیم صداش در اومد.
با عجله پاشدم و نشستم رو تخت
چقدر امید داشتم.
دلم به حال خودم سوخت
دیدم ریحانه پیام داده :
+مژدگونی بده دختر درست شد. یه عروسی افتادیم.
با این حرفش انگار همه ی بدنم یخ کرد
احساسِ حالت تهوع بهم دست داد.
دنیا رو سرم میچرخید .
حس کردم با این جملش زندگی آوار شده رو سرم.
چشمام خیره بود به صفحه گوشیم
که پی ام بعدی هم اومد
+وایییی فاطی باید بودی و کنار هم میدیدشون انقده بهم
میومدن که! خداروشکر اینبار داداشم نگفت لوسه نونوره
،نازنازوعه،سبکه ،جیغ جیغوعه، جلفه، خنگه !!!
فلانه بهمانه!! .... هیچ بهانه ای نتونست بیاره واقعا!
یه لبخند تلخ نشست رو لبام
انقدر تلخ بود که دلم رو زد
چقدر من همه ی این خصوصیا ت رو داشتم .
محمد حق داشت از من بدش بیاد.
کاش خدا یه فرصت دیگه بهم میداد
کاش فقط یک بار دیگه....
دلم میخواست جیغ بزنم ولی صدام در نمیومد .
گوشی رو به حال خودش رها کردم.
من ضعیف شده بودم خیلی ضعیف پتوم رو بیشتر دور خودم
پیچیدم
حس میکردم گم شدم
خودم و گم کرده بودم
اهدافم، آرزوهام ،انرژیم!!!
دیگه اشکی برامنمونده بود.
حتی قدرت گریه کردن هم نداشتم...
پتومو بغل کردم و چشمامو بستم
دیگه کارام شده بود تا صبح آهنگ گوش کنم
وبالشتم از اشکام خیس شه.
نفهمیدم تا کی گریه کردم و خوابم برد...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
186.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسپــر بهش ؛ 🛐🤍
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همسرتون خیلی وقته منتظره👤💔.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مَکّهای که منو دوستام با بودجه
تَه جیبمون میتونیم بریم:😂🫴🏻>>
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
یادمون نره🥲🤌🏻
#اَݪݪّهُمَعَجِݪݪِوَݪیِڪَاݪفَࢪج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_صدآي ذهنم وقتی بهاین آیـــه میرسم :🫴🏻🩵
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برکت امامحسینع 😂✨ :)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امسال راهیان نور لازمم!💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پن : ازاینفیلمقشنگا .🥹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡