#صدای_شما
سلام خوبید هستید فاطمه جان
خودتو آماده کردی که فردا بری مدرسه؟😀😁😆
_
سلام بله.
#صدای_شما
سلام عزیزم فاطمه جان
چیشد نزاشتی رمان رو
_
سلام حتما موقعیتش نبود بزارم.
#صدای_شما
سلام خوب هستید رمان درمورد شهید مصطفی علیخانی ندارید؟؟
_
سلام نه ایشون تقریبا تازه به شهادت رسیدن به خاطر همین هم هنوز رمانی نیست اگر هم باشه هنوز منتشر نشده بلاخره تا اطلاعات جمع آوری بشه و کار های دیگه طول میکشه✨
امام رضا استادِ تبدیل کردنِ اشکهای ناامیدی به اشک های شوق و معجزهاس . .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
نامت آمد به میان ، اشك ِهمه شد جاری ؛
خودمانیم عجب نام ِقشنگی داری : ) .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید وقتی از این دنیا میره..... 🥺❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_شانزدهم #عاشقانه_مذهبی این کی بود. سرمو آوردم بالا عه این همون دوستِ ریح
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_هفدهم
#عاشقانه_مذهبی
+کجایی پسرخاله؟بیا دیگه زشته دوتا خانوم ایستادیم گوشه ی
خیابون.
چشاش ک ب من خورد یه قدم رفت عقب.
اروم سلام کرد.
منم سلام کردم . نگامو از روش برداشتم ونشستم.
دوباره مشغول کار خودم شدم
بعد از رفتن پرنیان روح لله برگشت سمت منو :
+چیشددد؟؟؟موش شدی برادر خانم گرام؟
اینو گفت و با شتاب از اتاق سیستم رفت بیرون.
منم سعی کردم لبخندی ک رو لبم جا خشک کرده بود و
مخفی کنم.
که محسن گفت
+بله بله؟چیشده اقا محمد!!!
جریان چیه؟
عاشق شدی؟
به ما نمیگی دیگه نه !!!
باشه آقا باشه .
_هنوز چیزی نشده ک
میگم برات.
اینو ک گفتم از اتاق رفت بیرون. .منم رو زمین دراز کشیدم
و مشغول کارام با لپ تاپ شدم.
فاطمه:
همش داشتم به این فکر میکردم اگه ازدواج کنه من باید
چیکار کنم؟
میتونم بعدش ازدواج کنم؟
یا اصلا میتونم روز عروسیش برم؟
میتونم دست کس دیگه ای و تو دستش ببینم؟
فکر کردن به این چیزا اشکامو روونه صورتم میکرد.
رو کاناپه رو به روی تی وی نشسته بودم.
یه قلپ از چاییمو خوردم و دوباره گذاشتمش روی میز.
اشکمو با دستم پاک کردم و سعی کردم خودمو عادی جلوه
بدم.
موبایلمو گرفتم دستم که دیدم ریحانه اس ام اس داده.
+سلام. کجایی؟ خابی یا بیدار؟
اگه بیکاری بیا بریم یه سر بیرون دور بزنیم.
بهش پیام دادم :
_ بیکارم .کجا بریم؟
+چه میدونم بریم بیرون دور دور. خندیدم و:
_باشه.کی بریم؟
+اگه میتونی یه ساعت دیگه بیا تندیس.
_باش.
رفتم تواتاقم.
از کمد یه مانتوی روشنِ کرم برداشتم با یه شلوار نخودی
پوشیدم.
یه لبخند نشست رو لبم.
یه روسری تقریبا همرنگ مانتوم برداشتم.
موهامو دم اسبی بستم که از روسریم نزنه بیرون.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_هجدهم
#عاشقانه_مذهبی
روسریم رو هم یه مدل جدید بستم.
یه قسمتشو بلندو قسمت دیگشو کوتاه تر گرفتم.
قسمت بلنده رو دور سرم دور زدم و روی روسری پاپیونی
گره زدم .
میدونستم محمد رو نمیبینم ولی چادر رو از رو آویز برداشتم
و سرم کردم.
به مامان زنگ زدم و گفتم دارم میرم بیرون .
اونم بدون هیچ مخالفتی قبول کردو نه نیاورد.
با یه آژانس رفتم سمت بازار تندیس!
رو یه نیمکت نشستم و منتظر ریحانه شدم.
به ساعتم نگاه کردم.
چهار و نیم بود.
رو این نیمکتا همه دونفره مینشستن.
دلم چقدر برای محمد تنگ شده بود.
نمیدونم چرا انقد زود به زود دلم براش تنگ میشد.
کاش الان اینجا بود...
ولی اون الان ...!
راستی ازدواج کرده !!؟
زیاد اینجا خرید نمیکردیم ولی با این وجود وقتایی که می
اومدیم دور بزن یم با مامان می اومدم...
یه بارم با مصطفی اومده بودم روز دختر که برام یه شال
زرشکی خرید و بستنی مهمونم کرده بود مثلا.
هعی....
تو افکار خودم غرق بودم که یکی از پشت چشامو گرفت.
برگشتم ک دیدم ریحانس.
با ذوق گف :
+چطوری دختره؟
یه لبخندساختگی بهش تحویل دادمو:
_ممنون. تو خوبی؟
+هعی بدک نیستم.
بیا بریم دور بزنیم .
از جام پاشدم و دنبالش رفتم.
سعی کردم همه ی دقت و حواسم به ریحانه باشه تا کاراشو
تقلید کنم.
نمیدونستم فایده داره ، بدرد میخوره یا نه ...!
ولی احساس خوبی داشتم ...
انگار از شب قدر از نو امید تو دلم جوونه زده بود.
رسیدیم دم یه مغازه که سر درش نوشته بود "ملزومات
حجاب ".
حجابم مگه ملزومات داشت
از نوشتش خندم گرفت که دیدم ریحانه رفت تو مغازه...!
من هم دنبالش رفتم.
فروشندش یه خانمی بود..
روکرد سمت فروشنده و :
+سلام خانم ببخشید یه ساق مشکی وسرمه ای میخام.
داشتم به وسایالشون نگا میکردم که فروشنده اومد و چیزایی
که ریحانه گفت و گذاشت رو میز...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡