2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب به سلامتی امام خمینی هم برگشت ولی پخلوی هنو نرسیده😂🦦
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
453.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عکس بابای شهیدمونه🙂💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
.
-هواشناسۍ اعلام ڪࢪد:
هوا؎ مهدیِ فاطمه ࢪا داشته باشید؛
خیلۍ تنهاست!!
سلامتیش ۵ صلوات.
خجالت نڪش ࢪفیق
ڪپی ڪردنش ؏ِـشق میخواد((:❤️🩹
#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم ترین دلیل حضورم توی فضای مجازی👌✨
#رهبرشهید
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
تنگهٔهرمزشدهمثلپلصراط ؛
فقطهرکيبہولایٺ ِ عليبنابيطالب
ایمانداشتہباشہ ، ميتونہردبشہ 🗿🤞🏻،،
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
از حس و حالت موقع بـاز ڪردن کتاب دࢪسۍ
و دیدن عکس امـامخمینی تو اولین صفحه کتاب،
برام بگو سطلۍ کوچولو 🕶🤡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فکر کن عاشق سفر باشی و یه خونه متحرکم همیشه باهات باشه🥹😂
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡ ִ ۫ ּ
خاطره ای از شهید باکری:
وقتی شهید مهدی باکری شهردار ارومیه بود، حقوقش را کامل برای خودش نگه نمیداشت
یک روز به یکی از نزدیکانش گفت: «بیا این ماه هرچی خرج داریم روی کاغذ بنویسیم»
همه هزینهها را حساب کردند؛ از نان و گوشت گرفته تا حتی واکس کفش
آخر ماه دیدند مقداری از حقوقش باقی مانده
مهدی همان پول را برای یک خانواده نیازمند خرج کرد و حتی لوازمالتحریر برای یکی از بچههای نیازمند خرید
بعد آرام گفت:
«اینم کفاره گناهای این ماهمون»
چقدر عجیب است...
بعضی آدمها آنقدر دلشان برای دیگران میسوخت که حتی وقتی کسی خبر نداشت، باز هم دست از مهربانی نمیکشیدند
شهید باکری فقط در میدان جنگ دلسوز مردم نبود؛
در زندگی روزمرهاش هم حواسش به دل و زندگی آدمهای اطرافش بود 🥀
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_بیستم #عاشقانه_مذهبی تازشم پولدار کجا بود. +تعارف میکنی؟ میگم نه دیگه.
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_بیست_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
+این بشر با این اخلاقش اخر روح لله رو هم مثل خودش
میکنه
از حرفش خندم گرف
چقدر محمد سخت گیر بود
نمیدونم میتونستم با اینا کنار بیام یا نه
ولی تنها چیزی ک میدونستم این بود ک اخالق8ش خیلی برام
شیرین بود
ریحانه ادامه داد
+بیا بریم خونمون بعد از شام زنگ بزن بیان دنبالت
_نه اصلا امکان نداره
این دفعه تا تو نیای من نمیام خجالت میکشم عه
+نه دیگه فک کردی زرنگی!
الان اینجا نزدیک خونه ی ماس
باید بیای
وگرنه باهات کات میکنم همینجا برای همیشه
خواستم بلند بخندم که سعی کردم جلوی خودمو بگیرم
_خدایی نمیام خونتون
نزاشت حرفم تموم شه
دستمو کشید و منو با خودش برد
دلم میخواست از خواستگاری داداشش بپرسم و بگم عکس
دختره رو بهم نشون بده
ولی روم نمیشد
دیگه در مقابلش مقاومت نکردم
اتفاقا دوست داشتم که برم خونشون
فرصت خوبی بود که ازش حرف بکشم
تو راه راجع ب درس و انتخاب رشته حرف زدیم تا رسیدیم
خونشون سه تا خیابون پایین تر از پاساژ تندیس بود
چند دقیقه ای بود ک رسیده بودیم خونشون
با مامان تماس گرفتم و گفتم که خونه ریحانه اینام.که قرار شد
بعد از اذان بیاد دنبالم
با باباش سلام علیک کردم و تو اتاقش منتظر نشسته بودم تا
ریحانه لباساشو عوض کنه
این دفعه محمد نبود اصلا نبود
میخواستم بحث خواستگاریو پیش بکشم و بازش کنم ولی هم
روم نمیشد هم نمیدونستم باید چی بگمو چجوری رفتار کنم که
ضایع نباشه و ریحانه نفهمه
داشتم تو ذهنم یه جوری جمله بندی میکردم که ریحانه گفت
+بیا بریم پیش بابام تنهاس
میخام قرصاشو بدم
چادرمو رو سرم مرتب کردمو دنبالش رفتم
دوباره با همون صحنه مواجه شدم
لنگه ی شلوار خالی باباش
دلم میخاست ازش بپرسم چی شده
که فکر کنم از نگاهم فهمید برای همین گف
+تو جبهه جامونده
با این حرفش با فاصله نشستم نزدیکش..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡