eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تنگهٔ‌هرمزشده‌مثل‌پل‌صراط ؛ فقط‌هرکي‌بہ‌ولایٺ ِ علي‌بن‌ابي‌طالب ایمان‌داشتہ‌باشہ ، مي‌تونہ‌ردبشہ 🗿🤞🏻،، رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
از حس و حالت موقع بـاز ڪردن کتاب دࢪسۍ و دیدن عکس امـام‌خمینی تو اولین صفحه کتاب، برام بگو سطلۍ کوچولو 🕶🤡 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فکر کن عاشق سفر باشی و یه خونه متحرکم همیشه باهات باشه🥹😂 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡ ִ ۫  ּ
خاطره ای از شهید باکری: وقتی شهید مهدی باکری شهردار ارومیه بود، حقوقش را کامل برای خودش نگه نمی‌داشت یک روز به یکی از نزدیکانش گفت: «بیا این ماه هرچی خرج داریم روی کاغذ بنویسیم» همه هزینه‌ها را حساب کردند؛ از نان و گوشت گرفته تا حتی واکس کفش آخر ماه دیدند مقداری از حقوقش باقی مانده مهدی همان پول را برای یک خانواده نیازمند خرج کرد و حتی لوازم‌التحریر برای یکی از بچه‌های نیازمند خرید بعد آرام گفت: «اینم کفاره گناهای این ماهمون» چقدر عجیب است... بعضی آدم‌ها آن‌قدر دلشان برای دیگران می‌سوخت که حتی وقتی کسی خبر نداشت، باز هم دست از مهربانی نمی‌کشیدند شهید باکری فقط در میدان جنگ دلسوز مردم نبود؛ در زندگی روزمره‌اش هم حواسش به دل و زندگی آدم‌های اطرافش بود 🥀 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_بیستم #عاشقانه_مذهبی تازشم پولدار کجا بود. +تعارف میکنی؟ میگم نه دیگه.
+این بشر با این اخلاقش اخر روح لله رو هم مثل خودش میکنه از حرفش خندم گرف چقدر محمد سخت گیر بود نمیدونم میتونستم با اینا کنار بیام یا نه ولی تنها چیزی ک میدونستم این بود ک اخالق8ش خیلی برام شیرین بود ریحانه ادامه داد +بیا بریم خونمون بعد از شام زنگ بزن بیان دنبالت _نه اصلا امکان نداره این دفعه تا تو نیای من نمیام خجالت میکشم عه +نه دیگه فک کردی زرنگی! الان اینجا نزدیک خونه ی ماس باید بیای وگرنه باهات کات میکنم همینجا برای همیشه خواستم بلند بخندم که سعی کردم جلوی خودمو بگیرم _خدایی نمیام خونتون نزاشت حرفم تموم شه دستمو کشید و منو با خودش برد دلم میخواست از خواستگاری داداشش بپرسم و بگم عکس دختره رو بهم نشون بده ولی روم نمیشد دیگه در مقابلش مقاومت نکردم اتفاقا دوست داشتم که برم خونشون فرصت خوبی بود که ازش حرف بکشم تو راه راجع ب درس و انتخاب رشته حرف زدیم تا رسیدیم خونشون سه تا خیابون پایین تر از پاساژ تندیس بود چند دقیقه ای بود ک رسیده بودیم خونشون با مامان تماس گرفتم و گفتم که خونه ریحانه اینام.که قرار شد بعد از اذان بیاد دنبالم با باباش سلام علیک کردم و تو اتاقش منتظر نشسته بودم تا ریحانه لباساشو عوض کنه این دفعه محمد نبود اصلا نبود میخواستم بحث خواستگاریو پیش بکشم و بازش کنم ولی هم روم نمیشد هم نمیدونستم باید چی بگمو چجوری رفتار کنم که ضایع نباشه و ریحانه نفهمه داشتم تو ذهنم یه جوری جمله بندی میکردم که ریحانه گفت +بیا بریم پیش بابام تنهاس میخام قرصاشو بدم چادرمو رو سرم مرتب کردمو دنبالش رفتم دوباره با همون صحنه مواجه شدم لنگه ی شلوار خالی باباش دلم میخاست ازش بپرسم چی شده که فکر کنم از نگاهم فهمید برای همین گف +تو جبهه جامونده با این حرفش با فاصله نشستم نزدیکش.. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ریحانه مشغول قرص ها بود در جواب بابای ریحانه با تعجب گفتم _پس چیکار میکنین؟ اشاره زد به پای مصنوعی کنارش بغضم گرفت از نگاه باباش چه خانواده ی زجر کشیده ای یه دفعه باباش گفت +میخوای برات تعریف کنم؟ بی اختیار سرمو تکون دادم باباش شروع کرد به حرف زدن و من با دقت به حرفاش گوش میکردم از داستان زندگیش میگفت از اینکه چندین نفر تو بغلش شهید شدن و خودش جامونده بود بعد از اینکه حرفاش تموم شد، اشاره کرد به چفیه ای که روی کتابخونه ی چوبی ای که بالا سرش نصب شده بود و رو به من گفت +مال همون موقع هاس ریحانه پاشد و چفیه رو داد دست باباش باباش هم چفیه رو دراز کرد سمت من +بیا دخترم نمیدونستم باید چیکار کنم چفیه رو ازش گرفتم بهش نگاه کردم جاذبه ای که داشت باعث شد بچسبونمش به صورتم و ببوسمش که یه دفعه متوجه شدم این اشکامه که روی چفیه میریزه و خیسش میکنه تو حال و هوای خودم بودم که صدای محمد از تو حیاط اومد داد زد +ریحانه!! هی ریحانه بیا اینا رو از دستم بگیر کمرم شکست بدو دیگه خسته شدم آهای کجایی پس؟ بعد دوباره یه دفعه داد زد +اهههه بیا دیگه چهار ساعته دارم صدات میکنم دوباره دلم یجوری شده بود تپش قلب گرفتم محمد بود؟ جدی محمد بود؟ وای خدای من سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و کاری نکنم که بیشتر از من بدش بیاد دست ب روسریم کشیدم و خودم رو تو صفحه ی مشکی گوشیم نگاه کردم. خب زیاد هم بد نبودم اشکامو با گوشه ی چادرم پاک کردم چفیه رو دادم دست پدرش که محمد با پاش به در لگد زد و گفت _ یا الله رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
و وارد شد فهمیده بود من اونجام ؟ نه قطعا متوجه نشده اگه میدونست که داد و بیداد راه نمینداخت خب اگه نمیدونست پس چرا گفت یا لله داشتم به سوالای تو ذهنم جواب میدادم که یهو ریحانه پرید سمتش و چیزایی که دستش بود رو ازش گرفت میخواستم بهش نگاه کنم ولی از پدرش میترسیدم ی دفعه باباش گفت +آقا محمد خونه رو گذاشتی رو سرتااا... مهمون داریم پسرم از جام بلند شدم و آروم گفتم +سلام اول رو به باباش سلام کرد بعد روشو برگردوند سمت من که جواب سلامم رو بده ولی چیزی نگف ثانیه ها رو شمردم ۳ ثانیه چیزی نگفت طبق شمارشم واردچهارمین ثانیه شدم که گفت _سلام نگاهم دائم رو دست چپش میچرخید میخواستم ببینم حلقه پیدا میشه تو دستش یا نه با دیدن انگشتر عقیق تو دستاش خشکم زد انگار وا رفته بودم محمد رفت سمت آشپزخونه بغض تو گلوم سخت اذیتم میکرد ازدواج کرده بود؟ به همین زودی! حالا چرا عقیق انداخته دستش؟ احساس میکردم کلی سوال تو سرم رژه میره برای همین سرگیجه گرفتم با هر زحمتی که شده بود خودمو رسوندم به اتاق ریحانه تلفنم رو برداشتم و زنگ زدم به مامان که زودتر بیاد دنبالم ریحانه هم بعد چند دقیقه اومد پیشم .دیگه نتونستم طاقت بیارم بالاخره با بغض گفتم _این داداشت میخواست ازدواج کنه؟ چیشد؟ ازدواج کرد؟ چرا به من نگفتی؟ جشن عقد نگرفتن؟ وای وای من چی گفتم؟ تاریخ عقد رو پرسیدم؟ از حرف خودم حالم بد شد میخواستم بلند داد بزنم گریه کنم ک ریحانه گفت +نه بابا توهم دلت خوشه ! دختره گفت باهاش به تفاهم نرسیدم چی چیو به تفاهم نرسیدی تا پریروز داشت واسش میمرد یه خورده مکث کرد و بعدش ادامه داد... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
+خودش محمد و رد کرد بعد تازه از اون موقع با منم سرسنگینه به زور سلام میکنه حس کردم اگه اینا رو الان نمیگفت دیگه چیزی ازم باقی نمیموند حرفاش بهم انرژی داد تونستم خودمو کنترل کنم نفهمیدم چطوری ولی حالم خیلی خوب شده بود بغضم جاش رو به یه لبخند داد این یعنی یه فرصت طلایی دوباره خیلی خوشحال شده بودم حس میکردم الان دیگه دارم تو آسمون رو بال فرشته ها راه میرم میدونستم این رد کردن اتفاقی نبود میدونستم این اتفاق الکی نیست خدا بالاخره جواب گریه ها و دعاهامو داده بود دلم میخواست تا صبح برام حرف بزنه همینجوری بگه من بشنوم و انرژی بگیرم که صدای تلفنم مانع ادامه ی حرفش شد از جام پاشدم و بوسیدمش _مرسی بابت امروز ریحانه خیلی دوست دارم بمونی برام تو دخترک مهربونم فرشته ی منی اصن تو! اونم منو بغل کرد و با تعجب در جواب حرفام گفت +بری؟ _اره مامانم اومد بالاخره دلم میخواست با محمد هم خداحافظی کنم ،دوباره ببینمش،دوباره از نوقندتو دلم آب کنم،ولی تو هال نبود ازاتاق رفتم بیرون روب پدرش گفتم _دست شماهم دردنکنه خیلی زحمت دادم شرمنده ببخشیدتوروخدا این دفعه لنگه شلوارش خالی نبود ازجاش پاشدو +نه دخترم مراحمی همیشه بهمون سر بزن خوشحال میشیم بهش یه لبخندگرم زدموگفتم _خداحافظ +خدانگهدار بندای کفشموکه بستم برای ریحانه دست تکون دادم و ازخونه خارج شدم سوارماشین مامان شدم با دیدن چهرم ذوق زده شد یه سلام واحوال پرسی گرم کردیم و بعدش روندتاخونه حالم بهترشده بود خیلی بهتراز قبل... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡