#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_بیست_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
و وارد شد
فهمیده بود من اونجام ؟
نه قطعا متوجه نشده
اگه میدونست که داد و بیداد راه نمینداخت
خب اگه نمیدونست پس چرا گفت یا لله
داشتم به سوالای تو ذهنم جواب میدادم که یهو ریحانه پرید
سمتش و چیزایی که دستش بود رو ازش گرفت
میخواستم بهش نگاه کنم ولی از پدرش میترسیدم
ی دفعه باباش گفت
+آقا محمد خونه رو گذاشتی رو سرتااا...
مهمون داریم پسرم
از جام بلند شدم و آروم گفتم
+سلام
اول رو به باباش سلام کرد
بعد روشو برگردوند سمت من که جواب سلامم رو بده ولی
چیزی نگف
ثانیه ها رو شمردم
۳ ثانیه چیزی نگفت
طبق شمارشم واردچهارمین ثانیه شدم که گفت
_سلام
نگاهم دائم رو دست چپش میچرخید
میخواستم ببینم حلقه پیدا میشه تو دستش یا نه
با دیدن انگشتر عقیق تو دستاش خشکم زد
انگار وا رفته بودم
محمد رفت سمت آشپزخونه
بغض تو گلوم سخت اذیتم میکرد
ازدواج کرده بود؟
به همین زودی!
حالا چرا عقیق انداخته دستش؟
احساس میکردم کلی سوال تو سرم رژه میره برای همین
سرگیجه گرفتم
با هر زحمتی که شده بود خودمو رسوندم به اتاق ریحانه
تلفنم رو برداشتم و زنگ زدم به مامان که زودتر بیاد دنبالم
ریحانه هم بعد چند دقیقه اومد پیشم
.دیگه نتونستم طاقت بیارم
بالاخره با بغض گفتم
_این داداشت میخواست ازدواج کنه؟
چیشد؟
ازدواج کرد؟
چرا به من نگفتی؟
جشن عقد نگرفتن؟
وای وای من چی گفتم؟
تاریخ عقد رو پرسیدم؟
از حرف خودم حالم بد شد میخواستم بلند داد بزنم گریه کنم
ک ریحانه گفت
+نه بابا توهم دلت خوشه !
دختره گفت باهاش به تفاهم نرسیدم
چی چیو به تفاهم نرسیدی
تا پریروز داشت واسش میمرد
یه خورده مکث کرد و بعدش ادامه داد...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_بیست_و_چهارم
#عاشقانه_مذهبی
+خودش محمد و رد کرد بعد تازه از اون موقع با منم
سرسنگینه به زور سلام میکنه
حس کردم اگه اینا رو الان نمیگفت دیگه چیزی ازم باقی
نمیموند
حرفاش بهم انرژی داد
تونستم خودمو کنترل کنم
نفهمیدم چطوری
ولی حالم خیلی خوب شده بود
بغضم جاش رو به یه لبخند داد
این یعنی یه فرصت طلایی دوباره
خیلی خوشحال شده بودم
حس میکردم الان دیگه دارم تو آسمون رو بال فرشته ها راه
میرم
میدونستم این رد کردن اتفاقی نبود
میدونستم این اتفاق الکی نیست
خدا بالاخره جواب گریه ها و دعاهامو داده بود
دلم میخواست تا صبح برام حرف بزنه
همینجوری بگه من بشنوم و انرژی بگیرم که صدای تلفنم
مانع ادامه ی حرفش شد
از جام پاشدم و بوسیدمش
_مرسی بابت امروز ریحانه
خیلی دوست دارم
بمونی برام تو دخترک مهربونم
فرشته ی منی اصن تو!
اونم منو بغل کرد و با تعجب در جواب حرفام گفت
+بری؟
_اره مامانم اومد بالاخره
دلم میخواست با محمد هم خداحافظی کنم ،دوباره
ببینمش،دوباره از نوقندتو دلم آب کنم،ولی تو هال نبود
ازاتاق رفتم بیرون
روب پدرش گفتم
_دست شماهم دردنکنه خیلی زحمت دادم
شرمنده ببخشیدتوروخدا
این دفعه لنگه شلوارش خالی نبود
ازجاش پاشدو
+نه دخترم مراحمی همیشه بهمون سر بزن خوشحال میشیم
بهش یه لبخندگرم زدموگفتم
_خداحافظ
+خدانگهدار
بندای کفشموکه بستم برای ریحانه دست تکون دادم و ازخونه
خارج شدم
سوارماشین مامان شدم
با دیدن چهرم ذوق زده شد
یه سلام واحوال پرسی گرم کردیم و بعدش روندتاخونه
حالم بهترشده بود
خیلی بهتراز قبل...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم اینکه که شمارو جای همشون دارم عزیز قلبم:))
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
امامرضاازاونغمیکه
رویسینهاتسنگینیمیکنهخبرداره..»🥺💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پریشونم،
یه جورایی من شبیه مجنونم❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
وقتے گناه ڪردے نگو جوونے ڪردم بہ جوونے علے اڪبر بر مے خوره !️
#بیوگرافی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اهل کجایی؟
اهل حسینم
الحمدالله. . :)❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی به رقیه:)♥️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مطمئنی همه چی خوب پیش میره؟🧐
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡