3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی امام رضا 🥲✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام زمانم:) 🫂🤍
اَلّلهُمَّـعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ی وقت انسان نماز میخونه🥲
#رهبرشهیدم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
- یک نفر مانده از این قوم ك بر میگردد . .
اَلّلهُمَّـعَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببین آقاجون امروز چی بهت می فرمایند
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
861K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بفرست برای کسی که میخوای باهاش راهی اربعین کربلا بشی:)) ❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_بیست_و_چهارم #عاشقانه_مذهبی +خودش محمد و رد کرد بعد تازه از اون موقع با منم
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_بیست_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
مثل یه تولد دوباره بودبرام
حالا وقتش رسیده بود به قول هام عمل کنم و واسه همیشه
چادری شم و سر بقیه قرارام بمونم!
محمد:
تو رخت خوابم دراز کشیده بودم
ریحانه هم کنارم نشسته بود و حرف میزدیم
داشت راجع به پرنیان میگفت که بی اراده گفتم
_عه راستی جریان این دوستت چیه ریحانه؟
+فاطمه رو میگی؟
_اها
چجوری چادری شد؟
+نمیدونم نمیتونم بپرسم ازش
شاید دلیل شخصی داشته باشه
_ازدواج کرده؟
+نه بابا. ازدواج چیه ؟
اتفاقا از مخالفای سرسخت ازدواجه
_عه؟پس چیشده یهو؟
+نمیدونم والا !
_آخه رفتارشم تغییر کرده
این جای تعجب داره
با تعجب گفت
+چطور؟تو از کجا میدونی رفتارش تغییر کرده؟
_اخه چ میدونم
مثلا دفعه های قبل زل میزد صاف تو صورتم
واسه یه سلام کردن یک دقیقه مکث میکرد خیلی عجیبه !
حس میکنم خبراییه!
+چه خبرایی؟
_نمیدونم
آرایش نمیکرد قبلا؟
+چرا اتفاقا آرایش میکرد ولی الان حتی دریغ از یه کرم
پودر
_من از همون اول هم بهت گفتم عجیبه تو نشنیده گرفتی
+اره عجیبه خودم هم نمیدونم چیشد که اینجوری شد ولی
حالا واسه هر چی ک هست امیدوارم پایدار بمونه و همیشه
چادر رو سرش کنه
_کاش بهش میگفتی چادر حرمت داره یاکاش حداقل میگفتی
تا مطمئن نشده از خودش چادر نزاره
با تشر گفت
+وا داداش!حرفا میزنیا
من ازش خجالت میکشم بعد تازه این چیزا رو هم بگم
بهش؟عمرا!
راستی!!!
_جانم
+امروز که رفته بودم ساق و گیره بخرم واسه خودم فاطمه
هم میخواست بخره
_خب؟
+من بش گفتم چون اولین ساق دست و گیره ایه ک میخواد
بخره من بهش هدیه میدم
_آفرین کار خوبی کردی اجی
ولی من بازم میگم دوستت خیلی عجیبه
اصلا اون پسره کی بود اون روز تو بیمارستان انقدر نزدیک
بهش؟
+وا من چ میدونم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_بیست_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
_دفعه ی قبلم با دوستت دیده بودمش!
+کجا؟
_دم هیئت
+اها
_حالا بیخیالش
ریحانه جان من گرسنمه
میخوای بری چیزی درست کنی بریزیم تو این شکم وامونده؟
+عه.باشه باشه صبر کن الان برات یه چیزی درست میکنم
از اتاق رفتم بیرون پیش بابا نشستم و گفتم
_حاج آقا خوبن؟
بابا سخت برگشت سمت من
با یه صدای خیلی ضعیف گفت
+نه محمدجان!
قلبم درد میکنه بابا
رو پیشونیشو بوسیدم و
_بازم درد دارین؟
+اره بابا جان
_شما ک سه ماهه عمل کردین که!
+نمیدونم
دو سه روزی هست که حالم بده
با نگرانی گفتم
_پس چرا ب من نگفتین آقاجون ؟
+الکی بگم نگرانت کنم که چی؟
_خب میبردمت تهران دوباره
+نمیخاد پسر
از جام پاشدم و رفتم آشپزخونه
رو ب ریحانه ک مشغول آشپزی بود گفتم
_قرصای بابا رو دادی؟
+اره چطور؟
_میگه چند روزه حالم بده
تو خبر داشتی؟
+نه.چیزی به من نگفته
_امروز تنهاش گذاشتی رفتی بیرون؟
+خب تو که پیشش بودی
فکر کنم فقط یک ربع تنها موند
قرصای قلب بابا رو گرفتم و از توش آرام بخشش رو در
اوردم و بردم براش
صداش زدم
_اقاجون!بفرما قرصاتو بخور
فردا نیستما. دارم میرم تهران
+بری تهران؟
_اره
قرصشو گذاشت دهنش
کمک کردم از جاش پاشه
بردمش حموم
سعی کردم یه جوری آب و تنظیم کنم که بخار تو حموم نپیچه
که حال بابا بدتر بشه
در و پنجره ی حموم رو هم باز گذاشتم.
کارم که تموم شد کمک کردم موهاشو خشک کنه و لباساشو
بپوشه
مثل ی بچه مظلوم شده بود
حس میکردم این بابا دیگه بابای قبلی نیس..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡