#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_بیست_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
بدون اینکه به بقیه چیزی بگم خواستم برم تو که دوتا پرستار
ممانعت کردن
چند نفر دیگه هم دوییدن تو اتاق
همشون دور بابا جمع شده بودن
با دیدن اینا ریحانه و علی هم از جاشون پاشدن و اومدن
سمت من که یه پرستار پرده رو هم کشید
وای بابا بابا بابا
حس میکردم قلبم از همیشه ناآروم تره
داشتم خواب میدیدم یا واقعی بود ؟
بابای من چرا به این وضع افتاده؟
ریحانه که دیگه فهمیده بود اوضاع از چه قراره شروع کرده
بود به گریه کردن
علی هم با ترس به شیشه خیره بود
بغض سراپای وجودمو گرفته بود
نشستم رو صندلی و آرنجمو گذاشتم رو پام و با دستام سرم
رو میفشردم
اگه اتفاقی برای بابا بیافته من چیکار کنم
من که تو دنیا هیچ کسی رو جز اون بعد خدا ندارم
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم به اشکام اجازه باریدن دادم
منتظر بودم بیان هر لحظه بگن بابات زندس
نمیتونستم نبودش رو تحمل کنم
حتی یک ثانیه
از جام پاشدم و دوباره خیره شدم به شیشه
فقط سایه ها رو میشد از پشت پرده دید که با عجله حرکت
میکنن
میخواستم داد بکشم
دیگه بریده بودم از دنیا
من بدون بابا میخواستم چیکار این زندگی رو
همه ی وجودم درد میکرد
فقط صدای ریحانه که بلند بلند گریه میکرد تو سرم اکو میشد
بدنم شده بود کوره ی آتیش
من چی کار میکردم بعد از بابا
بی اراده سرمو میکوبیدم به شیشه که یه نفر دستمو کشید
بابای من رفته بود؟
کی باور میکرد؟
چی دردناک تر از این بود؟
چی میتونست حال بدمو توصیف کنه؟
من نمیخواستم بدون بابا
نمیتونستم بدون بابا
فاطمه :
دلم خیلی شور میزد
همش میترسیدم نظر دختره برگرده و ازدواج کنن!
نمیدونم چه استرسی بود که دو روز وجودمو گرفته بود
ریحانه دیگه نه تلفن هام رو جواب میداد نه پیامک هام
میترسیدم اتفاقی براشون افتاده باشه
شماره ی کس دیگه ای رو هم نداشتم
به مامان که داشت سیب زمینی خورد میکرد نگاه کردم و با
ترس گفتم
_مامان!! ریحانه دوروزه تلفنم رو جواب نمیده! نکنه اتفاقی
افتاده باشه؟
+خب به خونشون زنگبزن...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
بچه ها سعی کنید عاشق باشید، عاشق خدمت کردن. منتظر نباشید که کسی به شما بگوید خداقوت، کسی ازتان تشکر کند و یا کسی قدر کار و تلاش و مشقتی را که کشیده اید بداند. بلکه تازه منتظر باشید که در این راه تشر و نهیب هم بخورید...!
#شهید_حسین_ناجیدزفولی
الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـــرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
از فتنه های این زمانه در امانم؛
تا آن زمانکه محور دینم رقیه است..🤍🖇
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
شـٰایدپدرش ،
شہیدشده باشد ..
اما ؛
یڪ لشکرعمو ،
همچوعبـٰاس دارد🕶
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
تصور کن . .
همه عالم بلند شدن واست کف بزنن
اما امام زمان که تورو دید روشو برگردونه!
ارزشش رو داره؟!🙂💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
قلبم روزی یه دقیقه برای آقام میزنه❤️ ️
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللهم عجل لولیک الفرج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡