eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.8هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در حیرتم که عشق از آثار دیدن است . ما کورها ، ندیده چرا عاشقت شدیم؟🌱 رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
وقت عاشقی❤️‍🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_سی_و_دوم #عاشقانه_مذهبی میدونستم اگه نگم دست از سرم بر نمیداره _اومدم کیف
با دیدن قیافش دلم میخواست بزنم زیر گریه نمیتونستم اینجوری ببینمش مامان سرم رو از تو کیف در اوردو به من اشاره زدو گفت سرم و اویزون کنم به در کمد منم همین کار رو کردم بعدش هم از اتاق رفتم بیرون پشت من ریحانه اومد بیرون و رفت تو آشپزخونه نگاهم دنبالش بود یه پارچه خیس کردو دوباره رفت تو اتاق کلافه سرمو لای دوتا دستم گرفتم و منتظر موندم محمد: از سر خاک برگشته بودم خونه. حالم خیلی بد بود. رفته بودم زیر دوش آب سرد. انقدر حالم بد بود حس میکردم دارم آتیش میگیرم. چپیدم تو اتاق ریحانه و زیر پتو دراز کشیدم از درون داغ بودم ول ی نمیدونستم چرامیلرزم. میخواستم یه خورده استراحت کنم و دوباره برم مراسم. احساس ضعفم مانع میشد رو پاهام بایستم. حتی جون باز و بسته کردن پلکای داغم روهم نداشتم با صدای ریحانه پلک زدم. حس میکردم یه غریبه تو خونمونه. ولی نمیتونستم دقیق شم. فقط به صداها گوش میکردم . گریه ی ریحانه دوباره منو یاد نبود بابا انداخت . دلم نمیخواست چشامو باز کنم و جای خالیش رو ببینم واسم عذاب بود نبودش! به صداها گوش میکردم ک دیدم یه خانومی گف +ان شاالله داداشت خوب میشه ریحانه جان خودتو اذیت نکن دخترم زیاد گریه نکن الهی قربون چشات برم چه مهربون بود! آخرین بار مامان باهامون اینجوری حرف میزد ادامه داد: +سرم داداشت هم دیگه اخراشه یه پنبه الکلی گذاشتم اینجا،تموم که شد اروم از دستش جدا کن مراقب باش که دستش کبود نشه چشامو باز کردم و به دستم نگاه کردم بهم سرم زده بودن حتما همین باعث شده بود که رو به راه تر شم خجالت میکشیدم به بقیه نگاه کنم چشم هامو دوباره بستم که همون خانوم دوباره گفت: +بفرمایید. داداشتم که بیدار شد ولوم صداشو کمتر کرد و مراقب باش زیادی بیتابی نکنه خیلی تنهاست! ... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
البته ایشون خودشون یه مردِبزرگن عه این چرا انقدرشبیه مامان حرف میزد میخواستم چشم باز کنم ببینمش ولی خجالت میکشیدم ریحانه گفت +چشم خانوم چقدر دلم واسه مامان تنگ شده بود خیلی وقت بود کسی اینجوری باهامون حرف نزده بود! دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم چشم هام رو باز کردم و سعی کردم از جام پاشم که یه دردی پیچید تو دستم بی اراده گفتم: _آییی صورتم جمع شده بود اون خانوم که دیگه پاشده بود دوباره نشست بالا سرم +من که گفتم مراقب باش وای ببین چیکار کرد؟ به دستم نگاه کردم که ازش خون میومد ای وای این خانومه برام سرم زده بود؟ به چهرش نگاه کردم و دستمو کشیدم عقب از اون گوشه یه دستمال گرفتم و گذاشتم روش آستینمو کی باز کرد ای بابا بیشتر که دقت کردم دوست ریحانه رو هم بالا سرم دیدم سرم گیج میرفت، هنوز احساس ضعف میکردم تازه متوجه حضورشون شده بودم بیشتر خجالت میکشیدم تکیه دادم به کمد که خانومه گفت +تسلیت میگم ان شاالله غم آخرت باشه پسرم با تعجب به ریحانه نگاه میکردم که گفت: +ایشون مامان فاطمه جونن خواستم از جام پاشم که سرم گیج رفت ولی بالاخره پاشدم و ایستادم _خواهش میکنم +خب ما دیگه رفع زحمت کنیم ریحانه خجول یه لبخند تلخ زد بغلش کرد و با تمام وجود فشرد رو سرش و بوسید و گفت +دیگه نگم ها مراقب خودت و داداشت باش خیلی! ریحانه دوباره گریش گرفت دست کشیدرو چشماش و +الهی من قربونت برم خدا بهتون صبر بده. ان شاالله که غم آخرتون باشه رو کرد به منو: +خدانگهدار نتونستم جوابی بدم سخت سرمو تکون دادم از اتاق بیرون رفت دوباره نشستم سر جام فاطمه هم ریحانه رو بوسید سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم تو همون حالت بودم که گفت:... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡