#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_چهل
#عاشقانه_مذهبی
کاش حداقل یه بارحالم و میپرسیدی و برات میگفتم از
چیزایی که هیچ وقت نگفتم و توهم نخواستی بشنوی
من چی از او ن پسره کم داشتم ؟
فاطمه بد کردی
حس میکردم یه چیزی گذاشتن تو گلوم تانتونم خوب حرف
بزنم
نتونم دادبزنم
نتونم بگم چقدر حالم بده
نتونم بگم چطورشکستیم
+گریه میکنی گریه چرا
دلت سوخته برام
چرا الان؟چرااین همه مدت دل از جنس سنگت به حال من
نسوخت؟
خوشت میومدشاید
خوشت میومد وقتی میدیدی دارم برات میمیرم
خوشت میومدهی خوردم کنی و هی نازت و بکشم
نه ؟؟
چرا ساکت شدی ؟بگو دیگه بازم بگو
حس کردم رو خودش کنترلی نداره
داشت از عصبانیت آتیش میگرفت
لیوان آب و از دستم گرفت و رو سرش خالی کرد
صدامون توجه ادمای اطرافمونو جلب کرده بود
مصطفی ای که یه روز یه حامی قوی بود
الان مثه یه بچه دوساله ضعیف و بی دفاع شده بود
سرش و با دستاش گرفت
چیزی از غرورش نمونده بود
اولین بار بود صدای هق هق یه مرد و میشنیدم
قلبم هزار تیکه شده بود
دلم میخواست میتونستم برم کنار داداشم بشینم روموهای
خیسش دست بکشم و بگم که همچی درست میشه!
برای هزارمین بار تو دلم گفتم کاش مَنی وجود نداشت
اونقدر گریه کردیم که اشکامون خشک شد
دیگه جون داد و فریاد براش نمونده بود
سکوت کرده بود
یه سکوتی که تلخ تر از زهرمار بود
کاش میزد تو گوشم و ساکت نمیشد!
سکوتش از هرچیزی برام دردناک تر بود
حق با مصطفی بود باید جلوی دلم رو میگرفتم نباید اینجوری
میشد
هرچی بود من باعثش بودم
وبایدبخاطرش تاوان میدادم
مصطفی برای زجر کش کردنم راه خوبی و انتخاب کرده بود
شاید میخواست بیشتر آتیشم بزنه و دلش و آروم کنه
لبخند تلخی زد و جعبه ای و از جیبش در آورد
آه پر دردی کشید و گفت
خیال میکردم بهم میگی شرایط روحی خوبی نداشتی
فشار درسا روت بود،یا هزار چیز دیگه و بهونه میکردی
ومیگفتی از این به بعد همون فاطمه سابق میشی
پدرم در اومد تا چیزی و برات پیدا کنم که قبلنا گفته بود ی
ازش خوشت میاد
در جعبه رو باز کرد
دلم میخواست همون لحظه بمیرم !
یه حلقه ظریف و نگین کاری تو جعبه میدرخشید
حس کردم واسه نفس کشیدن هوا کم آوردم
هرچی سعی کردم هوای اطرافم و جمع کنم و به ریه هام
بکشم نمیشد
فقط یه صدای بدی و تولید میکرد
احساس شرمندگی میکردم سرم و پایین گرفتم
نگام افتاد به غذای دست نخوردمون
مصطفی بلند شد و رفت تا پول غذارو حساب کنه
چند دقیقه بعد با چندتا ظرف یه بار مصرف برگشت غذاها
رو ریخت تو ظرف و گذاشتشون تو نایلون و منتظر به من
نگاه کرد
اومدم پایین و دنبالش رفتم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام ایدیت رو بدهههه
_
سلام ناشناس هست اگر کاری دارید داخل همین بگید میبینم🌱
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکر میکردیم میایم ،زیارت میکنیم😭
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
621.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر سخته یاد اوری نبودنت 💔🥀
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای وای مادرم 🥺💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
كاشيهتيكهپارچهسبزگرهخوردهبهضريحتبودم/
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس پایانی قشنگیه که..❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیچارم کرده کربلا ❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡