eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🥀رفتندتابمانیم دشمن از همه طرف داره حمله می‌کنه اگر بصیرت نداشته باشیم باختیم.. شهید ابراهیم هادی❤️
https://eitaa.com/HAthfr/6369 ببین میای باهم تقدیمی و تبادل بریم ؟ تو کانال هم بذار مشکلی نیست جوابم رو هم تو کانال بده ♡ _ تقدیمی رو هستم تبادل هم بنری بیشتر آیدیتونو بزارید میام🌱
شهدا را یاد کنیم حتی با یک صلوات.. رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قلیون _ خالکوبی _ ماشین مدل بالا _ تک فرزند خانواده_مالک سفره خونه _ حُر مدافعان حَرَم به قول مادرش: مجید تغییر کرد به قول مجید: دیگه نادانی بسه رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
سلام اسمت چیه ؟ ناشناس کانالت چندتا پیام داره ؟ _ سلام تو سنجاق هست مهمه؟😂
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما https://eitaa.com/HAthfr/6359 نمیشه باید بیام ایدیت یا تو بیا ایدی من ؟ _ داخل همین ناش
سلام چطور جواب پیام های خودم رو نکاه کنم ؟ _ سلام اینجوری البته بستگی داره من کجا جواب بدم اگر تو ناشناس جواب بدم اینجوره ولی بیشتر تو کانال میزارم و رو بزنید احتمالا میتونید پیامتون رو پیدا کنید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_چهل #عاشقانه_مذهبی کاش حداقل یه بارحالم و میپرسیدی و برات میگفتم از چیزای
نشستیم تو ماشین نایلون رو گذاشت رو پام و گفت: +رفتی خونه تا تهش و بخور حالت خوب نیست دوباره اشکای داغم چشمامو سوزوندنبا اینکه حال خودش داغون بود بازم حواسش به من بود دیگه چیزی نگفت و نگفتم دلم اتاقم و میخواست میخواستم پناه ببرم به تخت خوابم وقتی رسیدیم دم خونه بدون نگاه کردن بهم گفت خداحافظ یخورده نشستم در ماشین و باز کردم و آروم گفتم _ببخش منو میدونم توقع بیجاییه ولی چیزی برای ادامه جمله ام پیدا نکردم و با یه خداحافظ از ماشین دور شدم از صدای ساییده شدن لاستیک ماشین با آسفالت کوچه فهمیدم مصطفی رفت سرم و انداختم پایین و در و باز کردم آرزو میکردم کسی رو نبینم خداروشکر ندیدم مستقیم رفتم تو اتاق و در و بستم سریع لباسام رو عوض کردم و نشستم کنج اتاقم عذاب وجدان مثه موریانه افتاده بود به جون تک تک سلولام بخاطر خودم یه دلی و شکسته بودم اونجوری که باید نمی تونستم درکش کنم ولی میدونستم باهاش چیکار کردم یاد پست محمد افتادم انقدر متنش و خونده بودم که حفظ شدم گفته بود شکستن دل به شکستن استخوان دنده می ماند از بیرون همه چیز روبه راه است اما هر نفسی که میکشی دردی ست که میکشی همش با خودم میگفتم کاش از من بدش بیاد مامانم چند بار در زد وقتی چیزی نگفتم خیال کرد خوابم و رفت هرکاری کردم خوابم نبرد تقریبا ساعت ۱۱ شب بود که صدای پدرم بلند شد پتوم رو دور خودم پیچیدم استرس همه ی وجودم رو گرفته بود صداش هی واضح تر میشد یهو بلند داد زد: +غلط کرده!... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡