eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام خوبید کی رمان میزارید لطفا اگه گذاشتی پارت های بیشتر بزار... _ سلام بعد اذان مغرب قرار بود 1 پارت بزارم ولی 4 پارت دارم میزارم..🌱🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهید ۱۷ ساله نوجوون با کلی آرزو مثل یه آدم خیلی عادی کنار من و شما زندگی میکرد قدم‌میزد نفس میکشید و شاید حتی دیده باشیمش !شاید حتی تو تشییع پیکر های شهدا پارچه ای تسبیحی داده باشیم دست این شهید و تبرک کرده باشه برامون ! غافل از اینکه خودش چند روز دیگه میشه یکی از همون شهدایی که مردم دنبال اینن که گوشه دستشون به تابوت شهید بخوره !غافل از اینکه چند روز بعد عده‌ای با اشک رو به تابوتش آرزو میکنند کاش جای امیر محمد ۱۷ ساله بودند پیشنهاد میکنم یه چرخی توی کانال شهید بزنید :)💔 •@shahidnazari_ir
https://eitaa.com/maha_128/1036 میگفت خدا صدای تورا از لابه لای هق هق شبانه ات شنید :))! خیلی قشنگه ببینید حتماًاا :)))
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_پنجاه_و_ششم #عاشقانه_مذهبی تازه تمام غم هام فراموش شده بود با ریحانه از حس
به کوچه نگاه کردم و گفتم: +دستتون دردنکنه همین جا نگه دارید نزدیکه میرم خودم. بدون توجه به حرفم کوچه رو ردکرد وپیچید تو کوچه دومی که خونمون بود برام سوال شد وقتی میدونست چراپرسید دیگه جلوی در خونه نگه داشت با ریحانه پیاده شدیم وقتی نشست با اینکه از خجالت در حال آب شدن بودم ّّبغلش کردم و ازش تشکر کردم خم شدم و از شیشه بازِ طرفِ ریحانه گفتم: _ببخشید زحمت دادم بهتون دستتون دردنکنه خداحافظ بدون اینکه نگاه کنه بهم گفت: +خدانگهدار. سریع ازشون دور شدم و خداروشکر کردم از اینکه تونستم بدون سوتی دادن این چندتا و جمله روبهش بگم ___ محمد: دلم نمیومد بعد فوت بابا ریحانه رو تنها بزارم واسه همین تا وقتم آزاد میشد برمیگشتم شمال مثل دفعه های قبل تا رسیدم رفتم سمت مزار بابا با دیدن ریحانه تعجب کردم آخه امروز پنجشنبه نبود بهم گفت که با دوستش اومده، گفت شبانه قبول شده سرش و بوسیدم و تبریک گفتم بهش که یه دفعه گفت: +راستی فاطمه هم پزشکی قبول شده. چیزی نگفتم که خودش ادامه داد: +باباش اینام انقدر خوشحال بودن که بیخیال قهر و دعواشون شدن و اجازه دادن بیاد بیرون بالاخره بازم سکوت کردم ریحانه از تمام اتفاقایی که تو چند روز نبودم رخ داد برام گفت گرم صحبت بود که با شنیدن صدام دوتامون ساکت موندیم یه گوشی از رو چادرش برداشت وقتی جواب نداد به تماس گفتم: _گوشیت روعوض کردی؟چرا جواب نمیدی؟اتفاقی افتاده؟ با تعجب گفت: +گوشی من نیست که واسه فاطمه است. کلی فکر به ذهنم هجوم اورد. این مداحی رو ازکجاگرفت؟ شاید بچه ها گذاشتن تو کانال هیات! میدونه من خوندم؟ چرا باید بین این همه مداحی اینو بزاره آهنگ زنگش؟ ریحانه مثل همیشه فکرم روخوند و گفت: +مطمئن باش نمیدونه تو خوندی ! نگاهش کردم و بعدچند ثانیه گفتم: _ازش بپرس ولی حواست باشه اگه نمیدونست چیزی نگی بهش. +واا محمد چی بپرسم ازش زشته. _کجاش زشته .حالا خودش کجاست باانگشت اشاره اش به سمتی اشاره کرد رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به دختری که زل زده بود به سنگ قبر مزار شهدا پشتش به من بود و قیافش رو نمیدیدم چند ثانیه سر هر قبر می ایستاد و چندتا شاخه گل روشون میزاشت به قسمت شهدای گمنام که رسید نشست... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡