1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جدی کاش واقعی بشه 🫠💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
639K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مشکلات زندگی رو چطور حل میکنی:🌱
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
مشکلات زندگی رو چطور حل میکنی:🌱
بسم الله الرحمن الرحیم
ناد علیٌ مظهر العجایب✨
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش یکم بارون ببارع❤️🩹🫠
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
913.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ز کودکی مهرت بر قلبم تابیده ❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاقبت عشق ، دوریست🫠💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_راهکارشهادتچیه:)؟!
+راهکارشاشکِ،اشک❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
#صدای_شما
شهید ۱۷ ساله نوجوون با کلی آرزو
مثل یه آدم خیلی عادی کنار من و شما
زندگی میکرد قدممیزد نفس میکشید
و شاید حتی دیده باشیمش !شاید حتی تو تشییع پیکر های شهدا پارچه ای تسبیحی داده باشیم دست این شهید و تبرک کرده باشه برامون ! غافل از اینکه خودش چند روز دیگه میشه یکی از همون شهدایی که مردم دنبال اینن که گوشه دستشون به تابوت شهید بخوره !غافل از اینکه چند روز بعد عدهای با اشک رو به تابوتش آرزو میکنند کاش جای امیر محمد ۱۷ ساله بودند پیشنهاد میکنم یه چرخی توی کانال شهید بزنید :)💔
•@shahidnazari_ir
#صدای_شما
https://eitaa.com/maha_128/1036
میگفت خدا صدای تورا از لابه لای
هق هق شبانه ات شنید :))!
خیلی قشنگه ببینید حتماًاا :)))
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_صد_و_پنجاه_و_ششم #عاشقانه_مذهبی تازه تمام غم هام فراموش شده بود با ریحانه از حس
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_پنجاه_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
به کوچه نگاه کردم و گفتم:
+دستتون دردنکنه همین جا نگه دارید نزدیکه میرم خودم.
بدون توجه به حرفم کوچه رو ردکرد وپیچید تو کوچه دومی
که خونمون بود
برام سوال شد وقتی میدونست چراپرسید دیگه
جلوی در خونه نگه داشت
با ریحانه پیاده شدیم
وقتی نشست با اینکه از خجالت در حال آب شدن بودم ّّبغلش کردم و ازش تشکر کردم
خم شدم و از شیشه بازِ طرفِ ریحانه گفتم:
_ببخشید زحمت دادم بهتون
دستتون دردنکنه خداحافظ
بدون اینکه نگاه کنه بهم گفت:
+خدانگهدار.
سریع ازشون دور شدم و خداروشکر کردم از اینکه تونستم
بدون سوتی دادن این چندتا و جمله روبهش بگم
___
محمد:
دلم نمیومد بعد فوت بابا ریحانه رو تنها بزارم واسه همین تا
وقتم آزاد میشد برمیگشتم شمال
مثل دفعه های قبل تا رسیدم رفتم سمت مزار بابا
با دیدن ریحانه تعجب کردم آخه امروز پنجشنبه نبود
بهم گفت که با دوستش اومده، گفت شبانه قبول شده
سرش و بوسیدم و تبریک گفتم بهش که یه دفعه گفت:
+راستی فاطمه هم پزشکی قبول شده.
چیزی نگفتم که خودش ادامه داد:
+باباش اینام انقدر خوشحال
بودن که بیخیال قهر و دعواشون شدن و اجازه دادن بیاد
بیرون بالاخره
بازم سکوت کردم
ریحانه از تمام اتفاقایی که تو چند روز نبودم رخ داد برام
گفت
گرم صحبت بود که با شنیدن صدام دوتامون ساکت موندیم
یه گوشی از رو چادرش برداشت
وقتی جواب نداد به تماس گفتم:
_گوشیت روعوض کردی؟چرا جواب نمیدی؟اتفاقی افتاده؟
با تعجب گفت:
+گوشی من نیست که واسه فاطمه است.
کلی فکر به ذهنم هجوم اورد.
این مداحی رو ازکجاگرفت؟
شاید بچه ها گذاشتن تو کانال هیات!
میدونه من خوندم؟
چرا باید بین این همه مداحی اینو بزاره آهنگ زنگش؟
ریحانه مثل همیشه فکرم روخوند و گفت:
+مطمئن باش نمیدونه تو خوندی !
نگاهش کردم و بعدچند ثانیه گفتم:
_ازش بپرس ولی حواست باشه اگه نمیدونست چیزی نگی
بهش.
+واا محمد چی بپرسم ازش زشته.
_کجاش زشته .حالا خودش کجاست
باانگشت اشاره اش به سمتی اشاره کرد
رد نگاهش رو گرفتم و رسیدم به دختری که زل زده بود به
سنگ قبر مزار شهدا
پشتش به من بود و قیافش رو نمیدیدم
چند ثانیه سر هر قبر می ایستاد و چندتا شاخه گل روشون
میزاشت
به قسمت شهدای گمنام که رسید نشست...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_صد_و_پنجاه_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
نگاهم رو از روش برداشتم
شروع کردم به درد دل کردن با بابا
صدای قدم هایی باعث شد سرم رو بالا بیارم
چشمم خورد به دوتا چشم که کم مونده بود از کاسه بیرون
بزنه
با دیدن قیافه گیجش خندم گرفت
هیچی تواین مدت نتونسته بود باعث لبخندم شه
داشتم به این فکر میکردم با اینکه این دختر با اولین باری که
دیدمش خیلی خیلی تفاوت داره ولی هرکاری کنه بازم گیج
میزنه
سلام کردم آروم جوابم روداد
داشتن باهم حرف میزدن حواسم به حرفاشون نبود که دوباره
صدای زنگ موبایلش بلند شد
بهش نگاه کردم تا ببینم عکس العملش چیه.خیلی عادی بود.
از نوع حرف زدن و قیافه آویزونش فهمیدم قضیه چیه
طوری که متوجه نشه به ریحانه گفتم: _بهش بگو ما
میرسونیمش.
ریحانه با تعجب نگاهم کرد حدس زدم براش عجیب بود
چطور قبلنا زار میزد و التماس میکرد و الان خودم گفتم
تماسش که تموم شد ریحانه چیزی رو که گفتم و بهش گفت
دلم میخواست تنها باشم
چندتا شاخه گل و رو قبر بابا گذاشت و با ریحانه دور شدن
شخصیت این دختر فکرم رو مشغول کرده بود
دیگه حس بدی بهش نداشتم
برام جالب شده بود
وقتی رفتن فرصت پیدا کردم واسه خلوت کردن با بابا
بعد از چند دقیقه متوجه شدم دارن نزدیک میشن
اشکام رو پاک کردم و بلند شدم گفتم شاید میخوان برگردن
از ریحانه پرسیدم که گفت میخواد وضو بگیره
دستشویی از اینجا فاصله داشت و چون خلوت بود و هواهم
تاریک شده بود نتونستم بزارم تنها برن
همراهشون رفتم و منتظر موندم تا وضو بگیرن و بیان
چند دقیقه گذشت وفاطمه اومد بیرون
با بهت زل زده بود به پشت سرم
فهمیدم داره به چی نگا میکنه
با دیدن قیافه ترسیدش دوباره خندم گرفت
اصلا دلم نمیخواست بخندم ولی خندم میگرفت دست خودم
نبود
تونستم چهره جدیم رو حفظ کنم نگاهش برگشت سمتم که با
اومدن ریحانه رفتیم سمت حسینیه
نمازم رو خوندم ومیخواستم زیارت عاشورا هم بخونم که یاد
فاطمه افتادم.
واسه اینکه دیرش نشه گذاشتم واسه یه وقت دیگه و از
حسینیه خارج شدم.
منتظرم ایستاده بودن کفشامو پام کردم ورفتم سمت ماشین
نشستم توش
ریحانه و دوستشم عقب نشستن
خونشونو بلد بودم ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم
نگاهم به جاده بود که دوباره با شنیدن زنگ موبایلش افکارم
بهم ریخت
به ریحانه نگاه کردم و بهش یاداوری کردم بپرسه
ریحانه ازش پرسید
گوش هام رو تیز کردم و منتطر جوابش موندم
با جوابی که داد نتونستم جلو لبخندم و بگیرم
از صداقتش خوشم اومد آدم چند رویی نبود و به راحتی میشد
خوندش.
ساده بود و بی شیله پیله یه شیطنت ریزی هم تورفتارش
داشت
بعد چند لحظه دوباره ادامه داد.
انقدرصادقانه حرف میزد که مطمئن شدم دروغ نمیگه
با تعریف هاش خوشحال شدم و بیشتر خندم گرفت
انقدر صاف و ساده بود که تحت تاثیرش قرار گرفتم و برای
چند دیقه شدم محمد چند ساله پیش
نفهمیدم چرا شیطنتم گل کرده بود ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡