#صدای_شما
https://eitaa.com/HAthfr/7080تورو خدا بزار ادامشوووو من تا فردا دق میکنمممم🥲🤭برامون ارسال کن ممنونم 😘🥰
_
دور از جون ولی اگر بزارم و جلو تر که میره کنجکاو تر میشید از من گفتن بود😅
665.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما طرفداری از عمامه نمی کنیم ،
طرفداری از اسلام میکنیم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و آرزوهای دختر 18 ساله را زیر خاک بردند...💔🥺
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
347.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_مگه یه مرد چقد میتونه عاشق زنش باشه؟
+گوش کن...!
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشقانه است !
السلام علیک یا بقیه الله فی الارض ...:)
[ با صدای رهبرشهید]
#رهبر_شهید
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
966.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودمونو سپردیم به دستای عباست:)💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ دومین شهیده ترور طی یک هفته در شرق کشور انجام شد. ببینید پسرش که شاهد صحنه ترور مادر بوده چه میگوید...💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
693K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشقانه ترین روضه:🥺
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
https://eitaa.com/HAthfr/7090عیبی نداره بفرستتتتت🤭🤣لااقل تا شب خواستگاری بفرست🌱🤭🤣🤩
_
دو پارت دیگه میزارم ولی فکر نمیکنم به شب خواستگاری حالا حالاها برسیم😅
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_بیست_و_ششم #عاشقانه_مذهبی نمیدونم چرا ولی حس عجیبی بود برام انگار یکی د
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_بیست_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
خندیدم و رفتم تو اتاق پیش ریحانه که یه گوشه نشسته بود
داشت گریه میکرد
دستم و گذاشتم زیر چونش و صورتش و هم تراز با صورت
خودم گرفتم
_نبینم ریحانمون گریه کنه!چرا گریه میکنی؟
+ولم کن
_میگم بگو
+نمیخوام
_لوس نشو دیگه
+تو رو چه به ازدواج،توجنبه نداری، به من بی توجه میشی!
زدم زیر خنده
_فدای اشکات شم من غلط کنم به شما توجه نکنم،تو دعا کن
درست شه
یهو زد رو صورتش و گفت
+وای غذام سوخت
اینو گفت و از جاش پاشد
منم جاش نشستم و پاهام رو دراز کردم
فاطمه:
از اینکه اونقدر موقع جواب دادن تلفن بد حرف زدم خجالت
کشیدم.
ولی خب حق داشتم از بابل تا ساری صبر کردم تا به
دستشویی برسم،تا رسیدم دیدم تلفن داره خودشو میکشه آخه
الان وقت زنگ زدن بود؟
عجیب بود!زنداداش ریحانه با مادر من چه کاری داشت ؟
محمد :
چند روزی گذشته بود دیگه باید برمیگشتم تهران رفتم خونه
داداش علی و دوباره به زنداداش گفتم به مامان فاطمه زنگ
بزنه
نمیدونستم کی برمیگردم میخواستم قبل رفتن،تکلیفم مشخص
شه و از فکر و خیال در بیام
فرشته رو تو بغلم گرفتم و کنارداداش علی نشستم.
نگاهم به زنداداش بود که منتظر،گوشی و دم گوشش گرفته
بود.
یهو گفت :سلام حالتون چطوره ؟
_
+من نرگسم زن داداش ریحانه جون
_
+قربونتون برم خو بن همه بد موقع مزاحمتون شدم ؟
_
+عه ببخشید نمیدونستم بیمارستانین خب پس یه وقت دیگه
زنگ میزنم
_
+راستش واسه کسب اجازه بهتون زنگ زدم
_
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡