16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشقانه است !
السلام علیک یا بقیه الله فی الارض ...:)
[ با صدای رهبرشهید]
#رهبر_شهید
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
966.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودمونو سپردیم به دستای عباست:)💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ دومین شهیده ترور طی یک هفته در شرق کشور انجام شد. ببینید پسرش که شاهد صحنه ترور مادر بوده چه میگوید...💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
693K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشقانه ترین روضه:🥺
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
https://eitaa.com/HAthfr/7090عیبی نداره بفرستتتتت🤭🤣لااقل تا شب خواستگاری بفرست🌱🤭🤣🤩
_
دو پارت دیگه میزارم ولی فکر نمیکنم به شب خواستگاری حالا حالاها برسیم😅
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_بیست_و_ششم #عاشقانه_مذهبی نمیدونم چرا ولی حس عجیبی بود برام انگار یکی د
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_بیست_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
خندیدم و رفتم تو اتاق پیش ریحانه که یه گوشه نشسته بود
داشت گریه میکرد
دستم و گذاشتم زیر چونش و صورتش و هم تراز با صورت
خودم گرفتم
_نبینم ریحانمون گریه کنه!چرا گریه میکنی؟
+ولم کن
_میگم بگو
+نمیخوام
_لوس نشو دیگه
+تو رو چه به ازدواج،توجنبه نداری، به من بی توجه میشی!
زدم زیر خنده
_فدای اشکات شم من غلط کنم به شما توجه نکنم،تو دعا کن
درست شه
یهو زد رو صورتش و گفت
+وای غذام سوخت
اینو گفت و از جاش پاشد
منم جاش نشستم و پاهام رو دراز کردم
فاطمه:
از اینکه اونقدر موقع جواب دادن تلفن بد حرف زدم خجالت
کشیدم.
ولی خب حق داشتم از بابل تا ساری صبر کردم تا به
دستشویی برسم،تا رسیدم دیدم تلفن داره خودشو میکشه آخه
الان وقت زنگ زدن بود؟
عجیب بود!زنداداش ریحانه با مادر من چه کاری داشت ؟
محمد :
چند روزی گذشته بود دیگه باید برمیگشتم تهران رفتم خونه
داداش علی و دوباره به زنداداش گفتم به مامان فاطمه زنگ
بزنه
نمیدونستم کی برمیگردم میخواستم قبل رفتن،تکلیفم مشخص
شه و از فکر و خیال در بیام
فرشته رو تو بغلم گرفتم و کنارداداش علی نشستم.
نگاهم به زنداداش بود که منتظر،گوشی و دم گوشش گرفته
بود.
یهو گفت :سلام حالتون چطوره ؟
_
+من نرگسم زن داداش ریحانه جون
_
+قربونتون برم خو بن همه بد موقع مزاحمتون شدم ؟
_
+عه ببخشید نمیدونستم بیمارستانین خب پس یه وقت دیگه
زنگ میزنم
_
+راستش واسه کسب اجازه بهتون زنگ زدم
_
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_بیست_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
+میخواستم بگم اگه صلاح میدونید ،هر زمان که شما اجازه
بدین واسه امر خیر با خانواده مزاحمتون شیم.
(با اینکه ریحانه گفت بود فاطمه هنوز جوابی به خاستگارش
نداده استرس وجودم و گرفت میترسیدم اتفاق جدی افتاده باشه
و دیگه فرصتی برام نمونده باشه سکوت کردم و با دقت
گوشم و تیز کردم تا جواب مامان فاطمه رو بشنوم وقتی
چیزی نشنیدم منتظر موندم تماس زودتر قطع شه و بفهمم چی
گفت)
+میخوایم با اجازتون از فاطمه جون واسه آقا محمدمون
خاستگاری کنیم.
(هیجانم بیشتر شده بود ایستادم که داداش علی خندید و گفت
:پسر جون بیا بشین اینجا
،غش میکنی)
_
+آها چشم پس من منتظر خبر میمونم
_
+مرسی قربون شما خداحافظ
تا تماسش و قطع کرد گفتم :چیشد؟ چی گفت؟قبول کرد؟ کی
باید بریم ؟
داداش و زنداداش زدن زیر خنده و زن داداش گفت: هیچی
گفت باید با بابای فاطمه صحبت کنم قرار شد خودش خبر بده
ناراحت گفتم:من که دارم میرمم
+خو برو زنگ که زد بهت خبر میدم برگشتی میریم
خاستگاری.
_من که نمیدونم چندروز دیگه میام شاید دو هفته طول بکشه
+خو دو هفته طول بکشه چیزی نمیشه که نگران نباش ،قرار
نیست تو دو هفته شوهرش بدن
_آخه دو هفته خیلیه!
با تعجب نگام کرد و گفت :نه به وقتایی که خودمون رو
میکشتیم تا یکی و قبول کنی و بریم خاستگاریش نه به الان
که بخاطر دو هفته تاخیر داری بحث میکنی
مجنون شدی رفت برادر من خب سعی کن زودتر بیای
سرگرم بازی با فرشته شدم واز خدا خواستم زودتر همچیز و
درست کنه
فاطمه :
درس هام کلافه ام کرده بود
سخت مشغول درس خوندن بودم که گوشیم زنگ خورد
دراز کشیدم و جواب دادم : سلام جان؟
+ سلام فاطمه لباس هاتو بپوش دارم میام دنبالت بریم بیرون
_کجا بریم ؟
+بریم دور بزنیم حال و هوامون عوض شه
_قربونت برم الان دارم درس میخونم باشه بعد باهم میریم
+حرف نباشه ده دقیقه دیگه میام آماده باش
_عهه مامانـ
تماس و قطع کرده بود
خسته بودم و حوصله بیرون رفتن نداشتم ولی به ناچار لباسام
و پوشیدم
با صدای بوق ماشینش چادرم و سرم کردم و رفتم بیرون
نشستم تو ماشین و شروع کردم به غر زدن :خب مادرمن
چی میشد یه وقت دیگه بریم بیرون الان که من کلی درس
ریخته سرم شما یادت میاد بریم بیرون ؟...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
سلام تو خودت هم رمان رو میخونی؟ خیلی قشنگهههه🤍🌱من خیلی وقت نیس با کانالتون آشنا شدم ولی زود زود قسمت های قبلی رمان رو خودنم و رسیدم به قسمتی که چن دقیقه پیش فرستادینننن🤍🌱
لططفا بعد از تموم شدن این رمان یکی دیگه همینجوی جذاب و قشنگ برامون بفرست ممنونننننن عزیزمممممم🤍🤍🌱🌱🫀🫀
_
سلام بله من قبلا خوندم و الانم دارم با شما میخونم 🌱
موندگار باشید✨
حتما ان شاءالله بعد این رمان رمان یادت باشد رو براتون میزارم❤️🔥