نون خور کسی جز اهل بیت نمیشم
روزیمو خدا با دست زینب میده…♥
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ دِلمآنقدرکَربلایحُسینرامیخواهد؛ کِهفقطخُدایحسینــــ𝟏𝟐𝟖ــــیـنمیدانَد.. •
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
طُ حســینمنی؛
چهعربی،چهفارسی/'''𝟏𝟐𝟖'''
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ـ از لحاظ روحي نیاز دارم برم نجف اذن زیارت کربلا رو بگیرم .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ای کاش وقتی امام ما رو یاد کنن به جای اینکه چشم های مبارکشون تر بشن ، لب های مبارکشون بخندن((:
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللهم عجل لولیک الفرج...❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_سی_و_دوم #عاشقانه_مذهبی همش قیافه ی محمد جلوی چشمام بود. نمیدونستم چرا
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_سی_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
خیلی شلوغ بود.کلی ظرفِ استکان و شکالت و چاقو ،دوتا
ظرف گنده میوه ،یه ظرف پر از شیرینی..!
یه نفس عمیق از سر رضایت زدم و در یخچال و باز کردم.
یه سیب برداشتم و مشغول خوردنش شدم که مامان اومد
+تو چرا حاضر نمیشی دختررر؟؟والا من وقتی تو شرایط تو
بودم از صبح حاضر شدم.
_وا خب لباسام کثیف میشه تازه از خشکشویی برش
داشتم.میگم مامان!
+جانم
_تو مطمئنی؟
+ای باباااا! فاطمه یه بار دیگه این سوال و بپرسی زنگ
میزنم میگم نیان.
_غلط کرردممم غلط!!!
پشت چشمی نازک کرد و از آشپزخونه خارج شد.
+طلاهات و یادت نره بزاری
دوباره تو اتاقم رفتم.
از کیف پشت کمد طلاهام و برداشتم.
گردنبندم و بستم و یکی از دستبند هام و دستم گذاشتم.
میخواستم انگشتر هم بزارم که به یاد ریحانه افتادم و با خودم
گفتم شاید دلش بشکنه .
همشون و دوباره در اوردم.اینطوری بهتر بود.
محمد هم اینجوری دیگه نمیگفت اینا پولدارن و دختره توقعش
بالاست و ...!
همه رو جمع کردم و تو کیف گذاشتم.
میخواستم استراحت کنم ولی نمیتونستم. سراغ لباس هام
رفتم.
از کاور درش اوردم و با لبخند بهش خیره شدم.
لباسام و رو تخت انداختم.
جلو آینه نشستم تا یه دستی به سر و صورتم بکشم ...!
کرم پودر و برداشتم و به صورتم زدم.
میخواستم خط چشمم و بردارم که یاد محمد افتادم.
بعد یک سال ،بعد اینهمه گریه ،التماس و دعا ،معجزه شد و
خاستگاریم قراره بیاد. غیرممکن ترین اتفاق زندگیم داشت
ممکن میشد!
میترسیدم کوچکترین کار اشتباهم باعث شه همچی خراب شه.
بیخیال آرایش کردن شدم و به قیافه بی نقصم تو آینه زل زدم.
واسه هم شکل محمد شدن باید دور خیلی چیزا رو خط
میکشیدم.
این محدودیت به طرز عجیبی برام شیرین و دوست داشتنی
بود.
لباسام و پوشیدم و با ذوق به تصویرم تو آینه خیره شدم.یه
دور چرخیدم و از ته دل خندیدم .
هیجانم خیلی زیاد شده بود!
شالم و گذاشتم که وقتی اومدن سرم کنم تا چروک نشه.از
اتاقم بیرون رفتم .تو آشپزخونه دنبال مامانم گشتم.وقتی پیداش
نکردم رفتم سمت اتاقشون که صدای پدرم باعث شد دستم رو
دستگیره در بمونه.
بابا:چه غلطی کردم فاطمه رو باهاشون شلمچه فرستادم.
چطور جرئت کردن همچین چیزی و به زبون بیارن آخه .یه
نگا به خودشون ننداختن ؟من چجوری امشب آروم بمونم ؟
راستش و بگو تو چیو از من پنهون میکنی؟چرا انقدر
اصرار کردی اجازه بدم اینا خونمون بیان ؟
مامان: احمدجان توروخدا دوباره شروع نکن . آخه چی و
پنهون کنم!؟...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡