« هِـهوال »
+++
وقتی از کنار خونشون رد میشی و دلت پر میکشه بری سمت خونشون
ولی...
ولی...
هدایت شده از 𝒎𝒂𝒉𝒔𝒉𝒂𝒃؛
من عاشق زندگی کردن بودم، هر بار اتفاقی میافتاد بعد از مدتی دوباره بلند میشدم و ادامه میدادم، به اهدافم فکر میکردم به آیندهای که منتظرمه، این اولین باره تو زندگیم که مدت زیادیه از ته دل غمگینم، هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه و مطلقا امیدی به آینده و تلاش و اتفاق مثبتی ندارم.