#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》😮💨🤍
پارت ⁴
ساعت 12 شب دیشب.
کل خانواده ی یگانه رفتن مشهد و یگانه و داداشش تو خونه تنهان
<یگانه>
سلام داداشی چطوری اومدی؟
امیر محمد _ سلام اره
_چرا رنگت پریده؟؟؟؟؟
امیر محمد _تصادف کردم💔
_چییییی؟؟؟؟؟؟
امیر محمد _ شرمندهه
_ با ماشین منن؟؟؟؟؟
امیر محمد _ اومم اره ببخشید
_واییی یعنی چی ؟؟؟ تو مگه خودت ماشین نداریییی؟؟؟؟؟؟؟
امیر محمد _ باشه حالا چرا انقدر شلوغش میکنهه؟؟؟؟؟
_ چییی میگیی؟؟؟؟؟
ماشین منو بردی داغون کردی بعد طلبکاری؟؟؟؟؟؟؟
امیر محمد _عهه بسه دیگههه عذرخواهی کردمممم
ساعت 2 شب :
یگانه_ امیر محمد؟
امیر محمد _ بله؟؟
یگانه_ کلید ماشینت رو بده میخوام برم هوا بخورم
امیر محمد _ باشه مراقب باش
___________
ساعت 3 و نیم تو راه..
واییی خدایاا چرا انقدر خوابم میاد
ولش کن بزار یکم دور بزنم حالم خوب بشه بعد میرم خونه
یه لحظه حواسم پرت شد
یه لحظه خوابم برد و......
#مینی_رمان
《لحظه لحظه لحظه از راز 》💜🪐
پارت ⁶
ساعت 4 صبح همون روز
<امیر محمد >
تلفن زنگ خورد و سریع رفتم جواب دادم
_ بفرمایید
<از بیمارستان بقیة الله زنگ میزنم
_چیشدههه؟؟؟
<خواهرتون تصادف کرد و دارن میبرنش اتاق عمل
لطفا سریع خودتون رو برسوندید
_یااا حسیننننن باشهههههه
_الووو الووو اریااااا
<داداش ساعت 4 صبح چرا به من زنگ زدی؟؟؟؟؟
_تروخدااا بیا دنبالممم بریم بیمارستان
<چیشدههه؟؟؟؟؟؟
_ خواهرم تصادف کرده
<چییی باشههه الان خودمو میرسونممم
____
<ساعت 4وربع صبح بعد از رسیدن به بیمارستان>
_الو ؟ بله؟
<امیر محمد کی بریم مدرسه؟؟؟
_بیمارستانم داداش
<خدا بد نده چرا داداشش؟؟؟
_ارسام خواهرم تصادف کرده..
<کجایی داداشش؟؟؟
_ چراا میپرسی ؟ کاری از دست تو مگه بر میاد؟
<باید کنارت باشمممم
_اریا هست
<هست که هست
_بیمارستان بقیة الله بخش اورژانس/اتاق عمل
________
<امیر محمد >
ساعت 5 و نیم.
دیدم دوتا دختر اومدن
نمیدونم اونا از کجا فهمیده بود
فقط اومدن و خیلی نگران بودن
که همون موقع زنگ زدن به یکی دیگه گفتن بیاد
بعد یه نیم ساعت یه دختر که فک کنم حورا بود اومد و بعد از این که فهمید چیشدع بنده خدا بیهوش شد
خدایا تو این وضعيت این دیگه کیه که بیهوش شد
#مینی_رمان
《لحظه لحظه پر از راز 》🤏❤️🔥
پارت ⁵
<حورا>
حدود ساعت 6 صبح 26 خرداد
با صدای زنگ بیدار شدم
شماره ی سما عه رو گوشی
حورا_الو جانم؟
سما_ حورااا کجاییییییی؟؟؟😭
حورا _ چیشدههه؟؟؟؟
سما_ ی ی یگانه
حورا_ یگانههه چیییی؟؟؟؟؟
سما_ یگانه تو بیمارستان بقیه اللهه
حورا_ چیییی اونجا چیکار میکنه؟؟؟
سما_ بیا خودتو برسون فقط
حورا _ باشههه
___
سریع اماده شدم و ماشینو برداشتم
با سرعت 180 تا داشتم میرفتم
نگران بودم
چیشدهه
یگانه براش چه اتفاقی افتاده
نمیدونم چجوری ولی یجوری رسیدم بیمارستان
رفتم بخش اورژانس
_سلام
پرستار بخش _ بفرمایید
_یگانه صالحی کدوم بخشه؟؟؟؟
پرستار _ بزارید ببینم.
اتاق عمل هستش
_چیییی ؟؟؟
از کدوم ور باید برمم؟؟؟؟؟؟؟
پرستار _ همین روبرو دست چپ
فقط شماره تلفن و اسم و فامیلیتون رو بگید.
_حورا ملکی ، ......0930
بدو بدو رفتم سمت اتاق عمل
سما_ حورا اومدی؟؟؟؟؟؟
_چی چیشدههههه؟؟؟؟؟
نارمیلا_چیزی نیست فقط یگانه...
_یگانه چییییی
ثمین_ یگانه دیشب تصادف کرده و کل فکش شکسته و الان اتاق عمله...
بعد شنیدن جمله ی ثمین دیگه هیچی نشنیدم
چشمام بسته شد و از هوش رفتم...
#مینی_رمان
《لحظه لحظه پر از راز 》❤️🩹😮💨
پارت⁷
<حورا>
چشام تار میدید
_سما؟ من کجام
<وایی بیدار شدی دورت بگردم؟؟
از حال رفتی ..
_کسرا تو اینجا چیکار میکنی؟؟
کسرا<دوستت زنگ زد به مامان
مامانم بهم گفت بیام کنارت باشم
_اها، اخ سرم
سما<چیشدی فداتشم؟؟؟
_سرم خیلی درد میکنهه
سما< بمیرم برات
_____
رفتم بیرون دیدم چندتا پسر اونجاان
که یکیشون بهم تیکه انداخت
فک کنم داداش یگانه بود
امیرمحمد< خوبی؟ تو این وضعيت تو چرا دیگه قش کردی؟
_ببخشید که دوستم برام مهمه و حالم بد شد. بعدم کسی از تو نظر نخواست 😒
امیر محمد <اووو باشه بابا بیا منو بزن
دوروز بعد
بخواطر یگانه این دوروز رو نرفتیم هیئت و به زودی یگانه مرخص میشه و میریم خونه
https://abzarek.ir/service-p/msg/4856543
تا اینجا نظرتون راجب رمان چی بوده قشنگامم؟؟؟🤍🪄
#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》
پارت⁸
<حورا>
بعد دوشب مراسم دیگه تونیستم خدارشکر برم مراسم امام حسین و خادمیمو شروع کنم.🥲💔
<حدود ساعت 7 غروب>
کم کم اماده شدم تا برم مسجد
امشب شب حضرت رقیه بود ...💔
مظلوم ترین مظلوم ها؛
شب ها مثل چی داشتن میگذشتن و شب پنجم هم گذشت که مسئول هیئتمون بهم زنگ زدش
_سلام اقای احمدی
<سلام حورا خانوم خوبستید؟
_مرسی. جانم کاری داشتید؟؟؟
<اره قسط مزاحمت نداشتم
ما برای حضرت علی اصغر یعنی دو شب دیگه، میخوایم یه تأتری داشته باشیم که میخوایم شما و اقا کسرا هم تو این تأتر باشید
من به یگانه خانوم هم گفتم و قرار شد بیان
اگه میشه فردا شب بیاید ساعت 12 که بعد هیئت میشه
که هم تمرین کنید هم نقش هارو بگن
_چه خوب حتما میایم
کاری ندارید
< نه یاعلی
______________
فردا ساعت 5 بعد از ظهر
_سلام یگانه خانوم
<سلام قشنگم خوبی؟؟
_خدارشکر شما خوبی؟
<خدارشکر منم خوبم
_میای انشاالله امشب دیگه؟
<اره فداتشم میبینمت🥲💗
_ اوکی خدارشکر منم همینطور 🥰🫀
____________
کسراااااااا
هوییییییییی
اقای کررررررررر
<چیهههه
_مژده بدههههه
<چیشده خواهریی😂
_میگمممم اقای احمدی دیشب زنگ زده بود بهم😮💨🤓
<اون چرا باید به تو پیام بدهه هانن؟؟؟؟
_وایییی تو اَماااااااا
بهم گفت یه تأتری دعوت شدید که برای فردا شب تأتر اجرا کنیم و امشبم تمرینه
<با من؟؟؟؟
_ نه با عمم😁
<رو مخخخخخ
_عههههههه ماماننننن😖
<باشه باشه لوس خانوم ببخشید
_حیحی🤪💘🤓🎀
<حالا درباره ی کیه
_حضرت علی اصغر 🥲
<اوکی ابجی کوچولوم میام
_باشههه داداشیی🥺🥰
#مینی_رمان
《لحظه های پر از راز 》
پارت ⁹
<حدود ساعت 12 شب >
حورا_یگانهههه سلامممممم
یگانه_سلامممم فداتشممم
حورا_ بلاخره دیدمتتتتت
یگانه_ وای ارههه
حورا_ چخبررر؟؟؟؟
اقای احمدی_خب خب ممنون از همه ی عزیزان که اینجا حضور دارن
امیر محمد گلمون میان تا نقش هارو بگن و بریم برای تمرین
یگانه _ پیس پیس
حورا_ بله
یگانه _ داداش من چرا مسئول شد؟؟
حورا _😟من از کجا باید بدونم خواهر😐
یگانه _راست میگی 🥰😀😂🤣🤣
حورا_🤣🤣🤣🤣
امیر محمد _ اهمممم ممنون میشم حرف نزنید حورا خانوم😊
حورا_هعبببب
امیر محمد _ خب الان میخونم
حورا_ خب بخون😆😅
امیر محمد_😏
حضرت زینب: حورا ملکی، کس بهتری نبود؟؟😏😕🤦♀
حورا_ به توچه؟؟؟؟
یگانه_ بسههه اه
امیر محمد _یگانه خانوم صالحی : خانوم رباب
کسرا ملکی: چی،؟ کسرا ملکیی؟؟؟؟؟؟
همکلاسی سوم راهنمایی؟؟؟
کسرا _ امیر محمد خودتی داداش؟؟؟
امیر محمد _اره مشتی سلامم
کسرا _چخبررر؟؟؟
امیر محمد _سلامتیی
نقش امام حسین رو بازی میکنی داداش🤓 منم حرمله😮💨😭😂
کسرا_عالی🤣